و من دیگر مهناز بدیهیان نیستم
و صبح از خواب بیدار شده ا
و من دیگر مهناز بدیهیان نیستم
و صبح از خواب بیدار شده ا
از همه چیز می شود گذشت
جز از آزادی
جز از نان داغ
آنهم آزادی اندیشه
خدا آن خدای دیگر را رحمت کند
خدای خوب که مدام در حمام خون
روی صفحه ی بزرگ تلویزیون پیدایش نمی شود
آیا می توان تئاتر و زندگی را با هم ترکیب کرد و دیگر چیزی آفرید؟
اما شعر می اید
در پستوی خانه
خط به خط، روز به روز
و از مرز دیکتاتورها می گذرد
تا مبادا دوباره جان گیرند
و کسی نان شب را تقسیم نمی کرد!
و من دیگر مهناز نیستم
هرگز گمان مبر که سرچشمه خشگ شده است
شکوه، شکوه، شکوه، قهرمانان !
| © [suffusion-the-year] MahMag - magazine of arts and humanities |