رباعی خواب/مهناز بدیهیان

رباعی خواب
آیوا سیی 2000
خواب دیده ام محبوبی دارم
که می داند تمام شعرهای ناگفته ی مرا
محبوب من بزرگترین شاعری است که می شناسم
او صاحب صد ها کتاب و اندیشه های فیلسوفانه است
تن مرا از روی تنها پیرهنم صد بار دیده است
و روح مرا در حرفهایش نقش کرده
چنان در قلبم پا گذاشته که صدای قدمهایش را
در انبساط ریه هایم می شنوم.
محبوب من، شکل هیج جیز و هیج کس نیست
من او را در این شهر که می زیم ندیده ام
اما هر ثانیه با من نشسته است
سالها پیش وقتی تنها بودم
به ناگهان بیدار شدم و حس کردم
در ذهن ام و پوست ام شلوغ ام!
حضور خیالی اومرا ناگهان از تنهایی بدر آورد
فکر کردن به اودرون تنهایم را
به جمعیتی از شور می سپارد
وقتی غم از دست دادن مادر
مثل خاره های ریزدر مویرگ چشمهایم فرو می رفت
چیزی نپایید که محبوبم ذهنم را صیقل داد
و اشکهایم را نوشید
زیرا که او عاشق من است
محبوب من، زن نیست، مرد نیست
پسرم یا دخترم نیست
او مثل هیچ کس نیست!
شگفتا که در کنارذهن من نقش همه را
خوب بازی می کند
و نقش خود را نیز به بهترین.
با او به کس نیازم نیست و خاطرم جمع است
به من قول داده که قبل از آنکه بمیرم
روزی در اطاقم ، در خانه ام و در این شهر
و در مقابل چشمانم حضور یابد!
حرف های او را باوردارم همیشه، همه جا
زیرا که او حس اعتماد من است

متاسفم! ارسال دیدگاه بسته شده است.