، دست چپم دستهي فلزي ساطور را ول نميکرد. انگار به آن چسبيده بود يا آن ساطور مشکي جزئي از دست چپم شده بود. ساطور را زير پايم گذاشتم و هر چه تلاش کردم از دستم جدا نشد. نه دست چپم ساطور را ول ميکرد و نه ساطور دستم را. وقتي بيشتر زور زدم تا کاري خلاف خواستهي دست چپم انجام بدهم، دست چپم ساطور را از زير پايم کشيد و با پهناي ساطور به دست راستم کوبيد
مامان ایستاده و شوهرش هم کنارش. موهای شقیقه¬اش سفید است و چشم¬هایش خیره به دورها. مثل روزی که عقد کرده بود مامان را. خاله کل کشیده بود و گفته بود باهاش دست بدهم و او سرم را نوازش کرده بود و من در را کوبیده بودم و از اتاق زده بودم بیرون. صدای بادابادا مبارک بود و صدای کِل کشیدن.
تارنمای مریم اسحاقی
http://www.es-haghi.com/
"شاید سه چهارسال دیگر، شاید هم کمتر، زندگی کنم. هربار کتابی را تمام می کنم، صبر می کنم تا فکر جدیدی به ذهنم برسد. این بار دیگر شاید چیزی نیاید. تا ببینیم."
شده گاهی اوقات ترانه یا شعری آهنگین بشنوی؛ آنوقت تاچند روز ورد ِ زبانت شود و هی تکرارش کنی تا جایی که یکی با بالشش از تخت بالایی بکوباند توی سرت که بس کن با آن صدای جیرجیرکیات؟ نشده که نشده.
بنويس نامه ات را براي معشوقه مومنه ات كه گرسنه اي و گرسنه اي و گرسنه و قرار نيست فطيري از آسمان برسد و اين روزها ديگر كسي شام فرزندانش را نمي دهد به در مانده اي چون تو كه مائده بهشتي از آسمان سفره اش را رنگين كند و گرسنگي كه شايد شنبه و جمعه نمي شناسد
مثل فنر از جا پریدی و گفتی: « من تمام گفتنی ها رو گفتم و اینکه تمام سعی مو می کنم دختر تونو خوشبخت کنم،چون دوسش دارم ».
وقتی این جمله را می گفتی صدایت نلرزید،خجالت هم نکشیدی،همین را دوست داشتم.
او میخواست در ادبیات امروزی ما، در راههای ناگشودنی و نیازمودهای گام نهد و با پشت سرگذراندن شیوههای قدیمی و قراردادی به ادبیات داستانی ما جلوههای نوینی ببخشد. برگرفته از ماهنامهی کارنامه ویژهی هوشنگ گلشیری
آریوبرزن، سیصد رزمندۀ خویش را در کنار رودخانۀ آرتمیس، گرد آورد. آنگاه، بسوی تخته سنگی شد، و بر فراز آن، قامت راست کرد. زره از تن بر گرفت، و شولای و کلاهخود، بر زمین افکند. پاپوش از پای در آورد و به کناری نهاد، و تیر و کمان، به پشت آویخت، و شمشیر از نیام بر کشید و بسوی آسمان گرفت.
ولى وقتى من اين تکه را گفتم، عاشق نبودم. مثل خيلى از موارد ديگرکه نيستيم اما وانمود مىکنيم که هستيم، اما چه وصف حال است. واقعن از تو ممنونم، چقدر به موقع آن را خواندى.
آشنايي با نويسنده:
آرام كاكه ي فلاح از نويسندگان معتبر كردستان عراق، در سال 1963 در سليماني به دنيا آمد. نوشتن را از همان سال هاي آغازين دهه هشتاد ميلادي با نگارش داستان آغاز نموده است. اولين اثر چاپ شده از او داستان كوتاه «تابلو» نام داشت كه سال 1983 در روزنامه «همكاري» درعراق منتشر شده است.
آرام كاكه ي فلاح مدرك ليسانس خود را در سال 1986 در رشته فيزيك از دانشگاه موصل دريافت كرده است. پس از آن به مدت سه سال ساكن شهر خاركف اوكراين مي شود و در دانشگاه خاركف شروع به آموختن زبان هاي روسي، انگليسي و لاتين مي كند و ادبيات روسي و انگليسي را نيز فرا مي گيرد. او از سال 1991 در استكهلم سوئد زندگي مي كند.
از اين نويسنده تا كنون يك رمان، پنج مجموعه داستان و يك مجموعه ديدار از جمله: انتظار(رمان)، دفتر شعر یک گلفروش(مجموعه داستان) و تصاویر تکرار می شوند (مجموعه داستان)منتشر شده است. برخي از آثارش در بسياري از نشريات و ماهنامه های داخل و خارج كردستان عراق منتشر شده است.
داستان كوتاه «باباي تلفني» از مجموعه داستان «بليتي براي جهنم» انتخاب و ترجمه شده است و برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده است.
خیارشورها و گوجه ها لیز خورده بودند رفته بودند پایین و حالا داشتند خودشان را نشان میدادند.زیاد روی حرفهایی که میزدم فکر نمیکردم اما آن زن خشگل خیلی داشت برای حرفهای من از مغز و چشم گشادش مایه میگذاشت.وقت خوردن همبرگر اکثر مردم حرفهاشون مثل وعده پای بساط معتاد ها میمونه."
من وقتي كه مي توانم عضلات خسته و منقبض صورتم را استراحت بدهم خوشحالم، و روح خسته ام در آرامش كامل است. در حقيقت خنده ديگران من را عصبي مي كند زيرا كه مرا به ياد شغلم مي اندازد.