<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>MahMag Farsi</title>
	<atom:link href="http://mahmag.org/fa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mahmag.org/fa</link>
	<description>world lit. and Art</description>
	<lastBuildDate>Mon, 17 Jun 2013 13:17:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.5.1</generator>
		<item>
		<title>دروغ پردازی رژیم درباره سینمای زیرزمینی ایران</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/06/05/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b1%da%98%db%8c%d9%85-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/06/05/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b1%da%98%db%8c%d9%85-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Jun 2013 17:03:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات گوناگون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1944</guid>
		<description><![CDATA[دروغ پردازی رژیم درباره سینمای زیرزمینی ایران]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<div dir="RTL" align="center"><span style="font-size: 300%;"><strong>دروغ پردازی رژیم درباره سینمای زیرزمینی ایران</strong></span><strong></strong></div>
<div dir="RTL"></div>
<div dir="RTL"></div>
<div dir="RTL">روزسوم خرداد برخی‌ از سایتهای خبری رژیم در داخل کشور با درج  خبری تحت عنوان &#8221;آماده باش سینمای زیرزمینی ایران برای ثبت تصاویری از فتنه ی احتمالی در جریان انتخابات سال ۱۳۹۲ &#8221; به پخش خبری جعلی درباره سینمای زیرزمینیایران و هنرمندان درتبعید<span style="font-size: medium;"> بصیرنصیبی، جواد دادستان، مسلم منصوری و لیلا قبادی</span>پرداختند.</div>
<div dir="RTL">پایگاه های  خبری رژیم با پخش این خبر ساختگی مدعی شدند که دست اندرکاران سینمای زیرزمینی و انجمن هنر در تبعید در پاریس جلسه ی مشورتی برای ثبت تصاویر درگیری های احتمالی در انتخابات برگزار کردند</div>
<div dir="RTL"> هرچند این نخستین بار نیست که دستگاههای خبری رژیم درباره سینمای زیرزمینی ایران دست به دروغ پردازی زدند پیش از این هم  از معاون سینمایی وزارت ارشاد تا فرمانده نیروی انتظامی رژیم نسبت به سینمای زیرزمینی موضعگیری کردند و از گرایش جوانان به هنر زیرزمینی ابراز نگرانی کرده و برای ایجاد ارعاب آنها را تهدید به سرکوب کردند.</div>
<div dir="RTL"></div>
<div dir="RTL">اینبار هم این سایتهای خبری به دروغ مدعی شدند که سینمای زیرزمینی در رابطه با انتخابات به یک نهاد سینمائی در کشور نروژ و تلویزیونهای مثل &#8220;من و تو&#8221; و &#8220;صدای آمریکا&#8221; قول همکاری داده است. خبرگزاریهای رژیم برای اثبات این خبر بی اساس  لینک و عکس چند خبر و مصاحبه هنرمندان تبعیدی را که ربطی به متن خبر هم ندارد، منتشر کردند. در حالیکه نه‌ چنین جلسه‌ای در پاریس برگزار شده و نه مؤسسه‌ نروژی مذکور یا رسانه‌های نام برده شده هیچ ارتباطی به حرکت سینماگران زیرزمینی داشته یا دارند.</div>
<div dir="RTL"></div>
<div dir="RTL">موضع سینمای زیرزمینی درباره نهادهای سینمائی دولتهای غربی و رسانه های چون &#8221;من و تو&#8221; و &#8220;صدای آمریکا &#8221; بسیار مشخص بوده و بارها علیه سیاستهای آنها موضعگیری کرده وبهای این موضعگیری را در عمل پرداخته است .</div>
<div dir="RTL">چرا که نهاد های هنری و سینمائی این دولتها و رسانه هاشان همواره مبلغ سیاستهای فرهنگی و سینمائی رژیم حاکم بر ایران بوده و هستند و اتفاقا هر صدا و حرکت هنری و اجتماعی مستقل که علیه تمامیت رژیم بوده توسط این رسانه ها نادیده گرفته ولبه تیز سانسورشان شامل اینگونه آثار بوده و هست.</div>
<div dir="RTL">اگر هم هر از گاهی فرصت کوتاهی در اختیار هنرمندان در تبعید گذاشتند تا سخنیدر این رسانه ها بیان کنند بیشتر برای آن بوده که خط اصلی آنها - که همواره حمایت سیستماتیک از سینمای جمهوری اسلامی و باندهای درون حکومتی بوده - در جامعه کاملا رو نشود و ژست بیطرفی و دموکراسی خواهی شان حفظ شود.</div>
<div dir="RTL">هنرمندان تبعیدی با آگاهی کامل به این مساله و با توجه به شرایط موجود که رسانههای مستقل عمومی‌ وجود ندارد، در مواردی تصمیم می گیرند با حضور در این گونه رسانه ها از این امکان محدود در حد ممکن استفاده کرده و اعتراض‌شان را بیان کنند آنهم تنها با این شرط که بتوانند در فرصت کوتاهی که دارند نظراتخودشان را آنگونه که می خواهند بیان داشته نه‌ اینکه با نظرات این رسانه‌هاهمسویی کنند</div>
<div dir="RTL">جدا از تک صداهائی که گاهی دراین رسانه ها امکان حضوربه آنها داده می شود اماکاملا روشن  است که این رسانه ها به طور سیستماتیک به تبلیغ دستگاه سینمائی رژیم مشغولند و در طی این سالها بزرگترین فستیوالهای سینمائی دولتهای غربی و نهادهای به اصطلاح حقوق بشریشان جایزه هاشان را به سمت سینماگران و توجیحگران فرهنگی رژیم و اپوزیسیونهای دست سازآن سرازیر کردند.</div>
<div dir="RTL">وقتی سینمای زیرزمینی با تلاش پیگیر مسلم منصوری و با همکاری تعدادی از هنرمندان درتبعید و داخل کشور پا گرفت طولی نکشید <var></var>که رژیم برای آن دست به بدل سازی زد و فیلم هائی را به عنوان سینمای زیرزمینی تولید کرد تا چهره سینمای زیرزمینی را لوث و مخدوش کند همین رسانه ها و نهاد های دولتهای غربی این فیلم های بدلی رژیم را به عنوان سینمایی زیرزمینی به جامعه معرفی کردند.طبیعی است که با این کارخواستند تا اصل حرکت سینمای زیرزمینی ایران در جامعه بی پشتوانه و بی حمایت بماند چرا که جامعه بیشتر آن فیلم های تقلبی که در رسانه ها تبلیغ می شود را می بیند و می شنود اما با این همه وقتی اینگونه رژیم نسبت به سینمای زیرزمینی حساسیت نشان می دهد که حتا خبرگزاری هایش دست به دروغ پردازی می زنند و اینچنین از ثبت تصاویر واقعی جامعه و اعتراضات اجتماعی مردم هراس دارد، گویای این حقیقت است که سینما و هنر زیرزمینی در حد توان خودش در مسیر مبارزات اجتماعی مردم علیه کلیت رژیم حاکم بر ایران، کارآیند و تاثیرگذار است.</div>
<div dir="RTL">بدون شک جوانان و هنرمندانی در داخل کشورهستند که هنر زیرزمینی را بهعنوان یک الگو و راهکار در برابر هنر رسمی انتخاب کرده اند، و تلاش دارندتصویرگر صدای مردم زیر ستمی باشند که در هیچ یک از این رسانه های رسمیصدایی ندارند و به رغم سرکوب و ایجاد رعب و وحشت رژیم، در<br />
مبارزه شان علیه وضع موجود از پای نمی نشینند.</div>
<div dir="RTL">کانون حمایت از سینمای زیرزمینی ایران</div>
<div dir="RTL">می ۲۰۱۳</div>
<div dir="RTL">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</div>
<div>
<h1><a href="http://www.bultannews.com/fa/news/145384/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B2" target="_blank" rel="nofollow">آماده باش سینمای زیرزمینی ایران برای ثبت تصاویری از فتنه ی احتمالی در جریان انتخابات سال ۱۳۹۲</a></h1>
<div>بااهدای لوح تقدیر به مسلم منصوری سرپرست سینمای زیرزمینی ایران , قول همکاری و مساعدت های بیشتر بنیاد سینمایی کوسمورامای نروژ با فیلمسازان زیرزمینی ایران درآینده نزدیک را نیز داد .</div>
<div dir="RTL">گروه سیاسی - در نشست مشورتی که درتاریخ ۱۸ ماه می ۲۰۱۳ در پاریس پیرامون سینمای زیرزمینی و با  حضور جواد دادستان ، بصیرنصیبی ، لیلا قبادی و مسلم منصوری از مستند سازان زیرزمینی فراری و با دعوت گزینشی از تعدادی از نمایندگان رسانه های ضدانقلاب همچون مرجان عباسی از شبکه تلویزیونی من و تو و محمدرضا شاهید خبرنگار صدای آمریکا در پاریس و یان نیلسن به نمایندگی از بنیاد کوسمورامای نروژدر پشت درهای بسته ی سالن اجتماعات گراند رکس پاریس برگزارگردید.</div>
<div align="center"><img title="" alt="" src="http://www.bultannews.com/files/fa/news/1392/3/3/167909_932.jpg" /></div>
<div dir="RTL">به گزارش <a href="http://www.bultannews.com/" target="_blank" rel="nofollow">بولتن نیوز</a>،مسائل و نیازهای مستند سازان زیرزمینی در آستانه انتخابات ریاست جمهوری به بحث گذاشته شد</div>
<div dir="RTL">در شروع جلسه جواد دادستان رئیس انجمن هنر در تبعید پاریس ضمن ابراز خشنودی از توجه رسانه های ضد انقلاب و جشنواره های غربی از فیلمسازان زیرزمینی ایران درفتنه ۸۸خواستار حمایت از فیلمسازان زیرزمینی در شرایط حساس کنونی شد و خاطر نشان کرد که فیلمسازان زیرزمینی در فتنه ۸۸ خطرات فراوانی کردند و اینک در زندان و تبعید و یا در گوشه یی مخفی شده اند و خواستار یاری رسانی و تقویت سینمای زیرزمینی ایران با همکاری رسانه های غربی و جشنواره های ضدانقلاب شد</div>
<div dir="RTL">جلسه با نمایش فیلمی از لیلا قبادی مستند ساز فراری ونقد و بررسی آن توسط منتقدان سینمایی دنبال شد</div>
<div dir="RTL">و در ادامه یان نیلسن به نمایندگی از جشنواره ی ضد ایرانی کوسمورامای نروژ که به این جلسه دعوت شده بود .</div>
<div align="center"><img title="" alt="" src="http://www.bultannews.com/files/fa/news/1392/3/3/167907_226.jpg" /></div>
<div dir="RTL">بااهدای لوح تقدیر به مسلم منصوری سرپرست سینمای زیرزمینی ایران , قول همکاری و مساعدت های بیشتر بنیاد سینمایی کوسمورامای نروژ با فیلمسازان زیرزمینی ایران درآینده نزدیک را نیز داد .</div>
<div align="center"><img title="" alt="" src="http://www.bultannews.com/files/fa/news/1392/3/3/167905_328.jpg" /></div>
<div dir="RTL">مسلم منصوری در ادامه افزود که در سال های گذشته حدود ۴۵ فیلمساز از نقاط مختلف کشور با سینمای زیرزمینی همکاری خوبی داشتند که این تعداد بعد از دستگیری و فرار تعدادی زیادی از آن ها از ۵ سال پیش بدین سو به حدود یازده فیلمساز تقلیل نموده و به دلیل ریسک بالای امنیتی و کاهش بودجه دشواریهای زیادی برای جذب نیروهای داوطلب و جدید داریم .</div>
<div align="center"><img title="" alt="" src="http://www.bultannews.com/files/fa/news/1392/3/3/167906_188.jpg" /></div>
<div dir="RTL">در ادامه مرجان عباسی از شبکه تلویزیونی من و تو ابراز امیدواری نمود که در آینده ساعاتی را در هفته برای پخش مستند های فیلمسازان زیرزمینی در جدول زمانی پخش در نظر خواهیم گرفت و خواستار همکاری بیشتر سینمای زیرزمینی ایران در آستانه انتخابات ریاست جمهوری اخیر با شبکه ی تلویزیونی من و تو شدند.</div>
<div align="center"> <img title="" alt="" src="http://www.bultannews.com/files/fa/news/1392/3/3/167908_863.jpg" /></div>
<div>
<div align="center"><img title="" alt="" src="http://www.bultannews.com/files/fa/news/1392/3/3/167910_948.jpg" /></div>
</div>
<div><a href="http://ir.voanews.com/info/ugc_page/2396.html" target="_blank" rel="nofollow">http://ir.voanews.com/info/<wbr />ugc_page/2396.html</a></div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/06/05/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b1%da%98%db%8c%d9%85-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاهین شهبازی   /  مرا بی تو</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/05/16/%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%db%8c-%d8%aa%d9%88/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/05/16/%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%db%8c-%d8%aa%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 May 2013 00:23:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1931</guid>
		<description><![CDATA[  در باز آمدن عصر گاهی ات

                                                                                                 تو را به تماشای غرق شوم
]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><strong> مرا بی تو</strong></p>
<p align="right">              در این درنگ زندگی</p>
<p align="right">                                                 سببی نیست</p>
<p align="right">چه کودکانه عجولم</p>
<p align="right">                               تا از قاب بی کران پنجره</p>
<p align="right">                                                                در باز آمدن عصر گاهی ات</p>
<p align="right">                                                                                                 تو را به تماشای غرق شوم</p>
<p align="right">شاید روزی کسی</p>
<p align="right">                          در پس لرزش سیم های تار</p>
<p align="right">                                                                      و از ترنم نمناک سر انگشتان این دست خسته</p>
<p align="right">گوشه ی چشمی تر کرده</p>
<p align="right">                                         و</p>
<p align="right">                                           آهی از ته دل</p>
<p align="right">                                                                   که ارمغانش تو یی!</p>
<p align="right">&#8230;&#8230;</p>
<p align="right">شاهین شهبازی متولد   تهران1357</p>
<p align="right">آهنگساز ،نوازنده تار وسه تار و کارشناس موسیقی</p>
<p align="right">به واسطه ی موسیقی و ارتباط با اساتید شعر و ادبیات فارسی و البته علاقه ی شخصی، لاجرم به فراگیری ادبیات و عروض و صنایع ادبی شدم  و از نوزده سالگی در فرم غزل و در  چند سال اخیر در فرم آزاد مطالبی نوشته ام.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/05/16/%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%db%8c-%d8%aa%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاهی به &#8220;دانش پزشكی در اوستا&#8221;  / بهروز عسكرزاده</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/05/15/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%be%d8%b2%d8%b4%d9%83%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b3%d9%83/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/05/15/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%be%d8%b2%d8%b4%d9%83%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b3%d9%83/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 May 2013 19:23:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات گوناگون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1928</guid>
		<description><![CDATA[ از لابلای نوشته های آن می ­توان پی برد كه در ايران باستان افزون بر آنچه در مقالۀ ياد شده آمده، رشته­ های پزشكی ديگری نيز شناخته شده بوده ­است كه شايد باور آن برای مردم امروز بسيار سخت باشد و مايه ی شگفتیِ ژرف ]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>نگاهی به &#8220;دانش پزشكی در اوستا&#8221;</strong>           بهروز عسكرزاده</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong><em>   </em></strong><em>اگر حتی همين اوستای بجا مانده باريك­ بينانه نگريسته و ژرف ­كاوی شود، از لابلای نوشته های آن می ­توان پی برد كه در ايران باستان افزون بر آنچه در مقالۀ ياد شده آمده، رشته­ های پزشكی ديگری نيز شناخته شده بوده ­است كه شايد باور آن برای مردم امروز بسيار سخت باشد و مايه ی شگفتیِ ژرف &#8230; اين، جدا از هر گونه ملی­ گرایی كور، مايه ­ی شادمانی و غرور ملی است كه در ايران باستان می دانستند و می­ توانستند تخمه ­ها را از تن مردم و جانوران ديگر جدا كرده و آنها را با يكديگر جفت نموده و نگاهداری [در دستگاهی؟] كنند، اين ­گونه نيست؟ (از پيش­گفتار)</em></p>
<p dir="RTL"><strong>پيش ­گفتار: </strong><em></em></p>
<p dir="RTL">     &#8220;دانش پزشكی در اوستا&#8221; نوشته ­ای است كه در ماهنامه­ ی گرامی چيستا شماره­ ی دهم از سال بيست و هفتم چاپ شده است. در همانجا نويسنده­ ی آن احمد نوری و برگرداننده­ ی آن (؟) رضا دستجردی اعلام شده است. بی­ گمان نویسنده هر آنچه در توان داشته،­ به كار بسته ­است تا آگاهی­هایی را از لابلای نوشته­های باستانی و امروزی بيرون كشيده و به خوانندگان پيشكش كند و اين درخور آفرين و درود و سپاس است ولی بر اساس آنچه در پی خواهد آمد، كوشش نویسنده نه تنها بس نبوده است بلكه افزون بر آن برخی كاستی­ ها و بی­ دقتی­ ها و نارسایی­ ها کوشش نویسنده را کمرنگ و آن نوشته را غيرقابل اعتماد و ارجاع كرده است.</p>
<p dir="RTL">     پيش از آنكه به بررسی نوشته­ ی ياد شده بپردازم، با باور و ايمانی قلبی يادآور می­ شوم كه آنچه درپی می­ آيد نه تنها در راستای آن نيست كه دانش ـ و دانش پزشكی ـ در اوستا ناچيز و اندك يا فرومايه شمرده شود، بلكه در اين راستاست كه:</p>
<p dir="RTL">1)   آنچه از دانش پزشكی در بخش ­های گوناگون اوستا شناخته شده و روشن است، در نوشته­ ی &#8220;دانش پزشكی در اوستا&#8221; به درستی و رسایی نمايانده نشده است.</p>
<p dir="RTL">2)   آنچه در نوشته­ ی &#8220;دانش پزشكی در اوستا &#8221; (← چيستا 27: 10، رويه­ های 5-9) آمده است تنها بخشی از آگاهی­ های پزشكی است كه در بخش­ های گوناگون اوستا از آنها سخن رفته يا اشاره­ ای به آنها شده است چه اگر حتی همين اوستای بجا مانده باريك ­بينانه نگريسته و ژرف ­كاوی شود، از لابلای نوشته­ های آن می ­توان پی برد كه در ايران باستان افزون بر آنچه در مقالۀ ياد شده آمده، رشته­ های پزشكی ديگری نيز شناخته شده بوده ­است كه شايد باور آن برای مردم امروز بسيار سخت باشد و مايه­ ی شگفتیِ ژرف؛ برای نمونه:</p>
<p dir="RTL"><strong>الف)</strong> در اردی­ بهشت يشت بند 6 ، پس از برشمردن پزشكان با تخصص­ های گوناگون، از كسی (پزشكی) نام   می ­برد كه &#8220;امعا و احشای مرد پاك (اشو) را درمان می­ كند&#8221; و چنين كسی را &#8220;درمان ­بخشِ درمان بخشندگان&#8221; می ­داند؛ استاد پورداود چنين كس را پزشكِ &#8220;<strong>امراض داخلی</strong>&#8221; (← يشت­ ها ج 1: 143 زيرنويس 2) دانسته است. اين مفهوم (بند 6 اردی­ بهشت يشت) در ونديداد فرگرد هفتم بند چهل و چهارم نيز آمده است و اگرچه در آنجا به­ گونه­ ای ديگر برگردانده شده (&#8220;منظور آن است كه درمانگری كه با كلام مقدس ايزدی درمان می­ كند، اندرون مرد پاك و پارسا را از درد و بيماری شفا می ­دهد.&#8221; ← ون 2: 749 و 823)، این در اساسِ واژه ­ای كه &#8220;امعا و احشاء&#8221;خوانده شده، تغييری ايجاد نمی­ كند: <strong>اوروثوان</strong> uruөwẳn ( اندرونی ­ها را، امعا و احشاء را) از:  اوروثورِ uruөwré ، يا : اوروثونْ uruөwan  به ­معنی زهدان، تخمدان، روده، اندرون، مغز يا درون چيزی ، &#8230; و اين نشان دهنده­ ی آن است كه در ايران باستان بيماری­ های اندرونی (داخلی) نيز شناخته شده بوده و درمان می ­شدند.</p>
<p dir="RTL"><strong>ب)</strong> در ونديداد فرگرد 7: 58 از يك بيماری با نام &#8220;<strong>پئوروشو- استی &#8211; وَرِسُو</strong> &#8221;  [pôuruŝu- asti - varəsô] یا <strong>پُواوروشو استی ورسُو </strong>ياد شده  است كه برخی آن را &#8220;پيرموی، پيرسر، پيری زودرس&#8221; (← ون 2 : 842، زير يادداشت 359) دانسته ­اند ولی همان ­گونه كه استاد هاشم رضی در همانجا آن را مركب دانسته ­اند از: پئورو =  پُر + استی = است، هست + ورسو = (از وَرسَ varəsa) مو، می­ توان معنی تحت اللفظی آن­ را &#8220;پُرمویی&#8221; هم دانست. هرچند به گمان من پرمویی، يا (رويش) انبوهِ مو ـ درستتر است (به ويژه در چهره­ ی بانوان)، به هر روی حتی اگر پيرمویی يا پيری زودرس از آن اراده شده باشد [آن­ گونه كه در گزارش پهلوی ونديداد آمده: "پير. هست. مو." (← همانجا)]، به عنوان يك بيماری شناخته شده در ايران باستان و به احتمال شناخته شده بودن راه درمان آن در آن زمان، شگفت انگيز و افتخارآميز است.</p>
<p dir="RTL"><strong>ج) </strong>در ونديداد، فرگرد 5 پس از بند 45 در باره­ ی خوراك و پوشاك و درمان و دستورهای تطهير و قرنطينۀ زن مرده­ زا (زنی كه فرزندش را مرده بزايد) آمده است؛ به ويژه در بند 51 ، آنجا كه از چكانيدن چند يا چندين قطره از دارویی آميخته و ويژه در زهدان زن مرده زا سخن می ­رود، و يا در بند 52 كه از خوراك نيروزا و پرهيزانه­ ی آن زن سخن می ­رود، می­ توان به گونه ­ای چنين برداشت كرد كه رشته­ ای از پزشكی كه امروزه آن را &#8220;زنان و زايمان&#8221; می ­ناميم ـ جدای از اندازه­ ی پيشرفت و گسترش آن ـ در ايران باستان نيز شناخته شده بود. <strong></strong></p>
<p dir="RTL"><strong>د) </strong>از برخی نوشته­ های اوستا، ازجمله ونديداد، فرگرد دوم چنين برمی­ آيد كه دانش ژنتيك نيز در ايران باستان شناخته شده بوده است: اهورمزد با ايزدان در ايرانويچ انجمن می­ كنند تا جمشيد را كه با &#8220;بهترين مردان&#8221; در آنجا گرد آمده بود، برای مقابله با توفان و برف راهنمایی كنند. اهورمزد به جمشيد دستور ساختن &#8221; وَرْ&#8221;ی را ـ با برشمردن  ويژگی­ های آن ـ می ­دهد. از نكته­ هایی كه به ژرف­ نگری و باريك ­بينی و پژوهش بيشتر نياز دارد اين است كه اهورمزد به جم دستور می­ دهد كه:  بند 27) &#8220;به آنجا [= به ور var] از همه ی <strong>نران و مادگان تخم را ببر</strong>، كه هستند به اين زمين بزرگترين و بهترين و زيباترين. به آنجا از همه­ ی انواع جانوران سودمند تخم ببر كه هستند به اين زمين بزرگترين و بهترين و زيباترين. 28) به آنجا از همه ­ی گياهان تخم ببر كه هستند به اين زمين بلندترين و خوشبوترين. به آنجا از همه­ ی خوراك­ها تخم ببر كه هستند به اين زمين خوردنی ­ترين و خوشبوترين. آنها را <strong>بكـُن جفت [از نر و ماده] زوال ­ناپذير</strong>؛ همه را تا هستند آن نران در خانه­ های وَرْ.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     اين، جدا از هرگونه ملی ­گرایی كور، مايه­ ی شادمانی و غرور ملی است كه در ايران باستان می ­دانستند و می­ توانستند تخمه­ ها را از تن مردم و جانوران ديگر جدا كرده و آن­ها را با يكديگر جفت نموده و نگاهداری [در دستگاهی؟!] كنند!</p>
<p dir="RTL">     يا هنگامی كه اهورمزد از جمشيد می ­خواهد كه:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;مبر به آنجا [= به وَرْ ] پيش ­كوژ، نه پشت ­كوژ، نه عقيم، نه ديوانه، نه تهی ­دست، نه فريفتار، نه پست [اندام]، نه خميده [اندام]، نه كج­ دندان، نه پيسی كه جداتن [باشد از ديگران] ونه هر ديگر نشان­ ها كه هستند از اَنـْگرَ مَئين ­</p>
<p dir="RTL">يو (= اهريمن) [كه چون] داغ بر مردم برنهاده.&#8221; (ونديداد 2: 29 ، ← ون 1: 255) ،</p>
<p dir="RTL">اين درخواست (يا دستور) می­ تواند به اين معنی باشد كه: پس ايرانيان باستان می دانستند كه تخمه­ های نرينگان و مادگان ـ چه از آنِ مردم و چه از آنِ جانوران ديگر ـ  ويژگی ­های بد آنان را نيز به نسل­ های پس از آنان انتقال می­ دهد! و اينها به تنهایی ثابت می­ كند كه دانش ژنتيك پيش از هرجای ديگر در ايران شناخته شده بود! &#8230;</p>
<p dir="RTL">      پس اين بررسی در راستای ارج نهادن بر نياكان ما و دانش آنان است و نیز برای بهتر نماياندن دانسته­ ها و باورهای آنان، نه چيزی ديگر.</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL">     اكنون بررسی نوشته­ ی &#8220;<strong>دانش پزشكی در اوستا</strong>&#8221; را آغاز می ­كنم كه در رويه­ های 5-9ماهنامه­ ی چيستا، شماره­ ی 10 از سال 27 به قلم <strong>احمد نوری</strong> چاپ شده است. چون آن نوشته با نام &#8220;<strong>جمشيد</strong>&#8221; آغاز ­شده است، از همو آغاز می­ كنم:</p>
<p dir="RTL"><strong>╬    در باره­ ی جم (= جمشيد): </strong></p>
<p dir="RTL">     در نخستين سطرِ نوشته، جمشيد را &#8220;چهارمين شهريار پيشدادی&#8221; خوانده و در پايينتر (همان رويه، سطر 5) عبارت &#8220;جمشيد پدر پيشداديان&#8221; ، و در سطر 17 عبارت مغشوش &#8220;آبتين (پدر شهرياران پيشدادی، فريدون)&#8221; را آورده ­اند و با اين تناقضات خواننده را در اين سردرگمی رها می ­كنند كه آيا جمشيد پدر پيشداديان است يا آبتين يا فريدون، و يا هيچ­ كدام؟! (در باره­ ی فريدون و پدرش به دنباله­ ی اين نوشته نگاه كنيد).</p>
<p dir="RTL">     <strong>بينيم جم كه بود: </strong></p>
<p dir="RTL">     از جم در گاتها ( اهنودگات)، تنها يك بار در قطعه­ ا­ی مبهم ـ هات 32 بند 8 ـ سخن رفته كه به صورت يمه (ييمه) Yima آمده است و سپس در بخش­ های ديگر اوستا واژه­ ی خْشَئِتَ (خشیت)Xšaêta  (= شيد) را به آن افزوده و سرانجام جمشيد شده است. برخی از بخش­ های ديگر اوستا كه نام جم در آنها آورده شده چنين ­اند : يسنا 9: 3- 5 ، يشت 5: 25 – 27 ( قربانی كردن برای <strong>آناهيتا</strong> و درخواست فرمانروایی بر همه­ ی كشورها)، يشت 9: 8-11 (قربانی كردن برای <strong>درواسپا </strong> Drvâspâ)، يشت 13: 130 (درخواست از فروهرها)، يشت 15: 15-17 (قربانی كردن برای <strong>وَيُو</strong> و درخواست فره­ مندی از او و درخواست ناميرایی برای چارپايان و مردمان)، يشت 17: 28-31 (قربانی كردن برای <strong>اشی ونگوهی</strong> Aši vaņuhî  &#8211; ارد، ارت، ایزد نگهبان دارایی و ثروت ـ و درخواست زندگانی بدون نيستی، و دورمرگی برای آفريدگان)، يشت 19: 30- 38 (ستايش فرهِ كيانی و بازگویی داستان دروغ انديشی جمشيد و گريختن فره از او)، يشت 19: 45 و 46 (ستايش فرهِ كيانی و داستان دو نيمه شدن جم با اره به دست <strong>سپيتورَ</strong> )، يشت 23: 3 (آفرين وخشور زرتشت)، ونديداد 2: 1-19 (داستان هم­ سخنی اهورمزدا برای نخستين بار با جم و گسترانيدن زمين)، ونديداد 2: 20-43 ( داستان <strong>ورِ </strong>جمشيد)&#8230;</p>
<p dir="RTL">     از كتاب هشتم و نهم دينكرد برمی ­آيد كه در بخش­ های گمشده­ ی اوستای ساسانی نيز چندين بار از جم نام برده شده بود مانند چهرداد نسك ، سوتگرنسك (فرگرد چهارم و بيستم) ، ورشت مانسر نسك (فرگرد نهم )،&#8230;</p>
<p dir="RTL">     دوران جم ­بودگی، يا بر اساس وداها &#8220;يمتوم  Yamatvam&#8221;، و يا به گفته ­ی كريستن­سن Yamaism (يمه ايسم)، يعنی</p>
<p dir="RTL">دورانی كه جم &#8220;برای همه­ ی آفريدگانِ اورمزد بی ­مرگی فراهم آورد و آنان را عاری از درد و پيری و آفت كرد.&#8221; (← مينوی ­خرد بند 25و 26) در نوشته های گوناگون يكسان نيست. در ونديداد آن دوره &#8220;هزار زمستان&#8221; دانسته شده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;(نخست و پس از آن مدت هزار زمستان با راستی جم [شهرياری] كرد. درطول اين مقدار زمان جهان، مينوی،</p>
<p dir="RTL">پاك [و] با داد بود.)&#8221; (ونديداد  2: 20 ، ← ون 1 : 252 (.</p>
<p dir="RTL">     اين بند از ونديداد را مشكوك دانسته ­اند و اين با توجه به ناهمخوانی مفهوم آن با ديگر منابع­ درست می ­نماید.</p>
<p dir="RTL">     این زمان (زمان جم­ بودگی) در مينوی ­خرد بند 25 شش­ صد سال (در چاپ پشوتن شش­ صد سال و شش ماه و شانزده روز)، در اوگمديچا بند 95، شش­ صد و شانزده سال و شش ماه و سيزده روز، در جاماسپ ­نامه هفت ­صد وهفده سال وهفت ماه نوشته شده است. هشام ابن كلبی آن دوران را شش­ صد ونوزده سال گفته است. (← نانش 401). پس از آنكه اهريمن او را فريفت و او مورد بی­ مهری اهورمزدا قرار گرفت، فره در سه مرحله به هيئت مرغی از او بيرون رفت سپس صد سال آواره و سرگردان و پنهانی می ­زيست تا آنكه او را يافتند و سرانجام كار او آن بود كه سپيتورَ او را ـ در حالی كه در درون درختی پنهان شده بود ـ با اره به دو نيم كرد.</p>
<p dir="RTL">     [ آيا همانندی سرانجامِ اشعيا و جمشيد اتفاقی است؟ :</p>
<p dir="RTL">"... و سرانجام</p>
<p dir="RTL">درختی اشعیا را در خود گرفت</p>
<p dir="RTL">تا دست دشمنان به او نرسد</p>
<p dir="RTL">ولی اهریمن</p>
<p dir="RTL">به شکل چرخ ریسکی</p>
<p dir="RTL">دشمنان را "دخشه" * کرد</p>
<p dir="RTL">پس درخت و اشعیا</p>
<p dir="RTL">با اره دو پاره شدند!</p>
<p dir="RTL">خونِ تنِ درخت و اشعیا به­ هم آمیخت ...</p>
<p dir="RTL">و من به یاد جمشید خون می ­گریستم</p>
<p dir="RTL">چه او هم چنين پيشتر كشته شد</p>
<p dir="RTL">با اره­ ی سپيتوره­ ی گجسته!" ( "از آدم تا مسيح" ـ چاپ نشده ـ)]</p>
<p dir="RTL">     جم در سانسكريت يَمَ (يمه) Yama نام دارد. نام پدر او در اوستا ويونگهنهVivaņhana  [= ويوَهْوَنـْتْ  Vivahvant = Vivohvont  ( آندرياس)] و در سانسكريت ويوَسْوَنـْتْ Vivasvaņt است كه در پهلوی ويونگهان Vivanghân شده است و در عربی او را ويونجهان می ­گويند.نام مادر جم (يمه = ييمه) و زن ويوسونت در ريگ ودا (10: 17 : 1 و 2) سَرَنيو  Saraņyu(û) ، و نام پدر سرنيو (= پدربزرگ يمه) توَشْتـَرْ  Tvaştar آمده است. توشتر خدای سازنده­ ی همه­ ی اشكال و صوَر، و به وجود آورنده­ ی نژاد بشر است. اين واژه با واژه­ های تيشه [در گيلكی: تشه Tašǝ = تاشه Tá(â)šə]، تراشيدن [در گيلكی: تشتن taštǝ(a)n، تاشتن tá(â)štə(a)n = تشئن tašên = تاشئن tá(â)šên : تراشيدن، شكل دادن،...] همريشه است.</p>
<p dir="RTL">     بر اساس ريگ ­ودا &#8220;ويوسونت&#8221; همان كسی است كه آتش [= اگنی Agņi ] را به وسيلۀ پيك خود از جهان ديگر برای آدميان فرستاد تا رابطۀ نزديكتری با آنان و خدايان برقرار كند و شايد افسانه­ ی &#8220;پرومته&#8221; برگرفته از همين استوره­ باشد.</p>
<p dir="RTL">     همين اگنی كه &#8220;همه ­ی دانش­ ها را می­ داند&#8221; سپس دوست یکدل يمه (= جم ) می­ شود. (← نانش 286)</p>
<p dir="RTL">     جم و جمك در اساتير ايرانی، همان يمه Yama و يمی Yamî در اساتير هندی ­اند و از اينجا می ­توان دانست كه اين افسانه­ ی مشترك  هنديان و ايرانيان به زمانی تعلق دارد كه هنديان و ايرانيان با هم می ­زيستند، يا فرهنگ و باورهای يگانه داشتند. همانندی نام پدرانشان در افسانه­ های ايرانی [ويوهونت] و افسانه­ های هندی [ويوسونت] احتمال درستی اين گمان را افزايش می­ دهد.</p>
<p dir="RTL">     اينكه جمشيد را چهارمين شهريار پيشدادی دانسته­ اند از تخيلات و تحريفاتی است كه سپس در نوشته های باستانی راه يافته است چه او نخستين انسان و نيز نخستين شاه روی زمين بوده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; از يك سو جم نخستين انسان و نخستين شاه روی زمين است؛ بعدها هنگامی كه گيومرث و هوشنگ و تهمورث جای او را می­ گيرند، جم نقش خود را به عنوان يكی از نخستين شاهان روی زمين حفظ می­ كند؛ از سوی ديگر سنت عامه ـ و نیز تخيلات روحانيان ـ وی را به­ عنوان شخصيت اصلی در ديار غير زمينی كه به نيكبختان متعلق است، جای می­ دهد، رشته ­ای كه در دو مرحلۀ هستی نخستين انسان را به هم وصل می ­كرد از هم گسسته است.&#8221; (نانش 344)</p>
<p dir="RTL">   &#8221; شايد معنی لفظی جم توامان و همزاد و جنابه باشد چه بسا در اوستا كلمۀ يمَ [Yəma]  به معنی توامان است. در نزد برهمنان نيز يَمَ و خواهرش يَمی نخستين نر و ماده­ ی نوع بشراند و اين عقيده ممدّ ِ معنی فوق است.&#8221; (پورداود ← يشت ­ها ج 1: 181)</p>
<p dir="RTL">     از سوی ديگر گيه مرتن Gaya-marətan (در فارسی كيومرث = گیومرث) در اوستا ـ مانند آدم در دین­ های سامی ـ نخستين بشر شمرده شده است. (← يسنا ج 1: 35)</p>
<p dir="RTL">     گويا در چهردادنسك ـ كه در باره­ ی تخمه­ ی مردمان بوده است ـ (← دينكرد هشتم 13: 1) گيومرث نخستين انسان دانسته شده بود.</p>
<p dir="RTL">     در ميان نوشته­ های پهلوی، بندهش بيشتر به داستان آفرينش جهان انسانی پرداخته است؛ در آنجا نيز مشی و مشيانه (= آدم و حوا، در استوره­ ی آفرينش ايرانی) از نطفۀ گيومرث در آغاز به صورت گياه ريواس آفريده شدند و سپس هردو به صورت انسان درآمدند و از آنان هفت جفت فرزند توامان زاده شد كه هر كدام از برادران و خواهران زن و شوهر شدند. (← بندهش 15: 1-24). در بندهش 24: 1 نيز آمده كه گيومرث نخستين كس از نوع انسان بود. در دادستان دينيك، فصل 37: 82 گيومرث &#8220;انسان يكتا &#8220;و در همانجا فصل 77: 2  او &#8220;انسان مقدس&#8221; نام گرفته است. در مينوی ­خرد فصل 27: 17 آمده كه &#8220;مردمان و همه ­ی فروهرانی كه پيشرفت را به وجود می ­آرند، نران و مادگان، از تن او [= گيومرث] آفريده شدند.&#8221; در دينكرد فصل 3: 2 می­ خوانيم: &#8220;&#8230; گيومرث اصل مردمان و نخستين گلشاه بود.&#8221; در دينكرد سوم فصل 143: 2 نيز گيومرث نخستين ( انسانی) است كه در جهان آفريده شده است. در دينكرد هفتم فصل 1: 9 و در همانجا فصل 2: 70 و در گزيده ­های زادسپرم فصل 13: 6 او نخستين انسان يا نخستين بشر شناسانيده شده است&#8230;</p>
<p dir="RTL">     با اين همه بر پژوهندگان روشن است كه گيومرث بعدها جانشين جم به­ عنوان نخستين بشر شده است و جم پس از گيومرث و هوشنگ و تهمورث، در رده­ ی چهارم جای گرفته است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;چون گيومرث و هوشنگ و تهمورث جای جم ـ نخستين انسان ـ را گرفتند وی جای ثابت خود را در رديف نخستين پدران بشر يافت: وی برادر و جانشين تهمورث شد&#8230;&#8221; (نانش 387)</p>
<p dir="RTL">   &#8220;دارمستتر Darmesteter نيز جم را قهرمانی افسانه ­ای می­ داند كه در اصل نخستين انسان بوده است.&#8221; (نانش 329)</p>
<p dir="RTL"><strong>     آيا ويونگهان &#8220;نخستين پزشك ايرانی&#8221; بود؟ آيا او در اساس پزشك بود؟  </strong></p>
<p dir="RTL">     [پيش از هر چيز در اينجا بايد يادآور شوم كه نام پدر جم، <strong>ويونگهان</strong> <strong>Vivanghân</strong>، در رويه­ ی 5 همان شماره­ ی چيستا به سه گونه نوشته شده كه هيچ­ يك ازآن سه درست نيست؛ بنگريد : 1- ويونگهن (سطر 12). 2- ويوانگهن (سطر 15). 3- وينگاهن (سطر 16)!]</p>
<p dir="RTL">     در آن نوشته، رويه­ ی 5 سطر 7، ويونگهان (= ويوهونت = ويوسونت) &#8221; نخستين پزشك ايرانی ( آريایی)&#8221; به­ شمار آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;بند سوم يسنای نهم اوستا كه به <strong>نخستين پزشك ايرانی </strong>[منظور «ويونگهان» است.] اشاره دارد &#8230;&#8221;</p>
<p dir="RTL">اين نيز برداشتی غیرقابل اثبات است، چه:</p>
<p dir="RTL">   1) نخستين پزشك بر اساس خود اوستا كس ديگری است. (← بخش در باره­ ی اترت = ثريته، و ↓)</p>
<p dir="RTL">     از ونديداد فرگرد 20 فقره­های 1 و 2 چنين برمی­ آيد كه <strong>ثريته </strong><strong>Thrita</strong><strong>(= اترت</strong>) نخستين مردی است كه ناخوشی را بازداشت و از اين، دستِ كم می­ توان اين نتيجه را گرفت كه او ( اترت) نخستين پزشك (از ديدگاه اوستا) بوده است نه ويونگهان كه حتی روشن نيست پزشك بوده يا نه.</p>
<p dir="RTL">   &#8221; 1- پرسيد زرتشت، اهورا مزدا را : ای اهورا ـ مزدا ، ای مينویِ پاك­ترين، ای دادارِ جهان استومند، ای اشو؛ چه كس ـ نخست، از [ميان] مردمان و درمان ­دهندگان و ورجاوندان و كامروايان و توانگران و شكوه­مندان و نيرومندان و پيشداديان [= قانون ­گزاران گذشته ـ "چون هوشنگ"]؛ بيماری را- از بيمار بازداشت. مرگ را ـ از مرگمند پيش­گيری كرد. ضربتِ خنجر را (ضربه به استخوان را ) درمان كرد. آتشِ [گرمای] تب را بازداشت از تنِ مردم؟. 2- آن­گاه گفت اهورامزدا : <strong>ثريت بود نخستين</strong>، ای سپی تمه زرتشت، از ميان مردمان و درمان دهندگان و ورجاوندان و كامروايان&#8230;. <strong>[كه] بيماری را از بيمار بازداشت. مرگ را از مرگمند پيش­گيری كرد. ضربت خنجر را درمان كرد. آتش [گرمای] تب را بازداشت از تن مردمان</strong>.&#8221; (ونديداد 20 : 1 و 2 ← ون 4: 1839 و 1840)</p>
<p dir="RTL">     [اين بندها از ونديداد به گونه­های ديگر نيز برگردانيده شده است كه يكی از آن­ها­ برگردانِ استاد پورداود است كه بسيار روان هم هست. (← يشت ­ها ج 1 : 198 و 199)]</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; بنا بر اين تريتَ در اوستا نخستين طبيب و اولين درمان­ بخش نوع بشر است به منزلۀ اسكلپسيوس Asklepsios يونانی­ها، Aesculapius رُم ­ها می ­باشد.&#8221; (پورداود ← يشت­ ها، ج 1: 199)</p>
<p dir="RTL">  2) اگر چه ويونگهان در جای پدر بشر و نخستين قربانی ­كننده جای گرفته، اساس زمينی نداشته است &#8230; :</p>
<p dir="RTL">     آرتور كريستن­سن در دفتر دوم از &#8220;نمونه­ های نخستين انسان و نخستين شهريار&#8221; (نانش)، رويه ­ی 327 آورده است :</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; او [= روت [Roth يـَمه ـ يـِمه و خواهرش را نخستين زوج بشر می ­داند كه حاصل وصلت ميان <strong>نور گنبد آسمانی [= ويوسونت</strong><strong>Vivasvaņt </strong><strong> ] و ابر تاری كه خبر از توفان می ­دهد [= سرنيو </strong><strong>Saraņyu </strong><strong> ] </strong>، هستند.&#8221;</p>
<p dir="RTL">و در همانجا، رويه­ ی 328 آمده است :</p>
<p dir="RTL">   &#8220;ماكس مولر Max müller <strong>ويوسونت</strong> را <strong>آسمان </strong>و <strong>سرنيو</strong> را <strong>سپيده دم</strong>، <strong>يمه</strong> را <strong>روز </strong>و خواهرش <strong>يمی</strong> را <strong>شب </strong></p>
<p dir="RTL">می­ داند.&#8221; (← نانش 328)</p>
<p dir="RTL">   &#8220;بنا براين به سهولت می­ توان دريافت كه آرياييان نخستين انسان را كه در سرزمين نيك­بختان می زيسته است، <strong>پسر خورشيد </strong>به­ شمار آورند ، و از اين روست كه جمشيد &#8220;<strong>دارای نگاه خورشيد</strong>&#8221; است و شايد از اين روست كه او لقب ثابت <strong>خشيته [= خشئته </strong> [Xŝaêta (= درخشان) را كه در پهلوی شيد (با يای مجهول) شده ، داراست." (نانش 342)؛ "جم <strong>پسر خورشيد </strong>بوده است." (همانجا 354)</p>
<p dir="RTL">3) در اساس روشن نيست او (= ويونگهان) پزشك بوده است يانه؟ در واقع از هيچ جای اوستا نمی­ توان به روشنی دانست  كه ويونگهان در اساس پزشك بوده است. تنها شايد از يسنا هات 9 فقرۀ 10 چنين برداشتی بتوان كرد؛ به اين گونه كه از واژه ­ای كه به "فشردن، آماده كردن،..." برگردانيده شده است چنين برداشت كرد كه:</p>
<p dir="RTL"><strong>الف)</strong> <strong>شايد</strong> اين به معنی افشردن و شيره (عصاره) گرفتن از هوم بوده باشد.</p>
<p dir="RTL"><strong>ب)</strong> كسی كه دست به چنين كاری می ­زند به <strong>احتمال</strong> از ويژگی ­های درمانی آن آگاه بوده، پس وی شيره­ ی آن گياه را برای دارو و درمان گرفته است.</p>
<p dir="RTL"><strong>ج) </strong>از اين رو می ­توان چنين نتيجه گرفت كه او يك پزشك يا داروساز بوده است.</p>
<p dir="RTL">     و پُر روشن است كه<strong> شايدها</strong> و<strong>احتمالات</strong> نمی­ توانند ستون­ های استوار و محكمی برای خانه­ ی <strong>داوری و</strong> <strong>حكم </strong>باشند.</p>
<p dir="RTL">     برخی حتی جمشيد را نخستين پزشك دانسته ­اند و اين شايد از آن روی بوده­ است كه وی بی ­مرگی يا دورمرگی و بی­ آفتی را برای مردم و چارپايان فراهم آورده بود:</p>
<p dir="RTL">   "به ­زعم طايفه­ ای از مورخان جمشيد اول کسی است که استنباط علم طب نمود و به­ وضع حمام اشارت کرد." (دهخدا)</p>
<p dir="RTL">و یا به گفته ­ی فردوسی "... که بیماری و مرگ کس را نکاست" :</p>
<p dir="RTL">"...چنین گفت با سالخورده مهان</p>
<p dir="RTL">که جز خویشتن را ندانم جهان</p>
<p dir="RTL">هنر در جهان از من آمد پدید</p>
<p dir="RTL">چو من نامور تخت شاهی که دید</p>
<p dir="RTL">جهان را به خوبی من آراستم</p>
<p dir="RTL">چنان گشت گیتی که من خواستم</p>
<p dir="RTL">به دارو و درمان جهان گشت راست</p>
<p dir="RTL">که بیماری و مرگ کس را نکاست</p>
<p dir="RTL">جز از من که برداشت مرگ از کسی</p>
<p dir="RTL">اگر بر زمین شاه باشد بسی ..." (شاهنامه­ی ژول مول ج 1 : 28، به نقل از تاطب ج 1: 15)</p>
<p dir="RTL">و در بخش فريدون و آبتين خواهد آمد كه برخی نيز فريدون را نخستين پزشك دانسته­ اند، يا "نخستين كسی كه استباط علم طب نمود".</p>
<p dir="RTL"><strong>╬     برگردان شگفتی­ آور، نارسا و ناقص: </strong></p>
<p dir="RTL">     در سطر هفتم از رويه­ ی 5 آمده است :</p>
<p dir="RTL">   " بند سوم از يسنای نهم اوستا كه به نخستين پزشك ايرانی اشاره دارد، عنوان می ­كند كه زرتشت گفته است: «ای هوم...آفرين بر تو. <strong>كه از برای تو مردم دنيا را به ارمغان آورد</strong>؟ چه ميزان اجر و پاداش كسب كرد؟<strong> چه اقبال بزرگی در انتظار توست؟</strong>»..."!!</p>
<p dir="RTL">     نویسنده (احمد نوری) از خود نپرسيده است كه ـ مگر مردمِ دنيا را برای هوم به ارمغان برده بودند تا روشن شود كه چه كسی آن كار را كرده است؟ـ . پرسش ديگر اين كه "در انتظار توست؟" را از كجای بند سوم يسنای 9 درآورده­ اند؟</p>
<p dir="RTL">     اكنون ببينيم استاد پورداود همان بند از يسنای نهم را چگونه به فارسی برگردانده­ اند:</p>
<p dir="RTL">   "بدو گفت زرتشت: نماز [درود] به هوم ـ كه [چه كسی] ترا نخستين بار ای هوم، در ميان مردمان خاكی جهان آماده ساخت؟ كدام پاداش به او داده شد؟ چه نيك­بختی به او رسيد؟&#8221; (← يسنا ج 1: 159)</p>
<p dir="RTL">   يا : &#8220;زرتشت از هوم پرسيد كه [= چه کسی] تو را در ميان مردمان، نخستين بار در اين جهان مادی بيفشرد و چه پاداش نصيب آن كس گرديد&#8230;&#8221; (← يشت­ ها، ج 1: 181)</p>
<p dir="RTL">   و يا : &#8220;&#8230; از آنكه مراسم هوم پيش از زرتشت هم در ميان ايرانيان معمول بوده از خود اوستا به خوبی برمی ­آيد در يسنا 9 آمده است «در صبحگاهی فرشتۀ هوم خود را به زرتشت ظاهر ساخت زرتشت از او پرسيد نخستين كسی كه در جهان مراسم هوم را بجای آورد كيست هوم در پاسخ گفت ويونگهان نخستين بار هوم بفشرد و به او در عوض پسری چون جمشيد داده شد دومين ستايندۀ هوم آبتين است در عوض فريدون به او عنايت شد سومين اترط می­باشد كه در پاداش دو پسر مثل اورواخشيه و كرشاسب به او بخشيده شد چهارمين پوروشسب است كه در پاداش پسری مثل تو زرتشت از او به وجود آمد.&#8221; (← يشت­ ها ج 1: 473 زيرنويس)</p>
<p dir="RTL">     همين بند در كتاب &#8220;نمونه­ های نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه­ای ايران&#8221; (نانش) از آرتور كريستن سن، برگردان ژاله آموزگار و احمد تفضلی چنين آمده است:</p>
<p dir="RTL">  &#8220;آنگاه زردشت گفت: درود بر هوم! نخستين انسانی كه ترا، ای هوم، برای جهان مادی فشرد كه بود؟ چه بهره ای بدو داده شد؟ چه نيك­بختی بدو رسيد؟&#8230;&#8221; (رويه ­ی 298)</p>
<p dir="RTL">     خوانندگان باريك ­بين و تيزنگر خود به درستی درمی ­يابند كه چه اندازه برگردانی كه در نوشته ­ی &#8220;دانش پزشكی در اوستا&#8221; آمده است، با برگردان استاد پورداود و آرتور كريستن­سن (برگردان ژ. آموزگار و ا. تفضلی)، و نيز در اساس با بند 3 يسنای 9 (متن اساس) بيگانه است و نيازی به &#8220;توضيح واضحات&#8221; نيست.</p>
<p dir="RTL">     در همان نوشته (دانش پزشكی در اوستا) برگردانِ بند چهارم از يسنای 9 چنين آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;هوم پرهيزگار، آن كه همگان را از مرگ بازمی ­دارد، پاسخ آورده: ويونگهن [ويونگهان] از ميان تمامی مردمان كرۀ زمين، <strong>جمشيد مالك رمگان نيك را به­ من عطا فرمود</strong>، كسی كه در دوران شهرياری خويش مردمان و حيوانات را ابدی و جاويدان ساخت.&#8221; (رويه­ ی 5)</p>
<p dir="RTL">     از اين برگردان چنين برمی ­آيد كه ويونگهان، جمشيد را به هوم &#8220;عطا فرمود&#8221;! و نویسنده (احمد نوری) نيانديشيده است</p>
<p dir="RTL">كه اين چگونه می­ تواند دستِ كم پاسخ آن پرسشی باشد كه خود در برگردان بند 3 يسنای 9 آورده بود: ـ &#8220;<strong>كه</strong> از برای تو [ای</p>
<p dir="RTL">هوم] <strong>مردم دنيا</strong> را به ارمغان آورد؟&#8221;</p>
<p dir="RTL">     اكنون برگردان استاد پورداود را بنگريد:</p>
<p dir="RTL">  &#8220;آنگاه به من پاسخ گفت اين هوم پاك، دور دارنده­ ی مرگ : ويونگهان <strong>مرا نخستين بار در ميان مردمان خاكی جهان آماده ساخت</strong>؛ اين پاداش به او داده شد، اين نيك­بختی به او رسيد كه او را پسری زاييده شد، آن جمشيد دارنده­ ی رمه­ ی خوب، خرهمندترين در ميان مردمان زاييده شده و خورشيدسان نگران&#8230;&#8221; (← يسنا 1: 160)</p>
<p dir="RTL">     و اينك برگردان ژ. آموزگار و ا. تفضلی از نوشته­ ی آرتور كريستن­سن را بخوانيد:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230;آنگاه هوم مقدس، دور دارنده­ ی مرگ گفت : ويونگهان نخستين انسانی بود كه <strong>مرا برای جهان مادی فشرد</strong>. اين بهره بدو داده شد، اين نيك­بختی بدو رسيد كه او را پسری زاده شد، جمشيد (يمه­ ی درخشان) دارنده­ ی رمه­ ی خوب، فره مندترين در ميان مردمانی كه به دنيا آمده­ اند، كه نگاهی چون خورشيد دارد، كسی كه در شهرياری خود چارپايان و مردمان را ناميرا، آب و گياه را ناخشكيدنی، خوردنی­ ها را تمام نشدنی ساخت.&#8221; (← نانش 298)</p>
<p dir="RTL">     در اينجا هم گمان نمی­ كنم نياز باشد برای سنجش برگردان ­ها چيزی بيافزايم.</p>
<p dir="RTL">     در سطر پايانی رويه­ ی 8 آمده است :</p>
<p dir="RTL">    &#8220;&#8230; در بند چهل و چهارم از بخش هفتم ونديداد اين طور آمده است: روش­ های بسياری برای درمان بيماری­ ها وجود دارد، به وسيله­ ی چاقو، كارد و گفتار مقدس. آنكه از طريق گفتار مقدس درمان <strong>شود</strong> تأثيربخش ­ترين درمان <strong>بر وی صورت گرفته است</strong>.&#8221;</p>
<p dir="RTL">    ولی ببينيم در واقع بند 44 از فرگرد هفتم ونديداد چه می ­گويد:</p>
<p dir="RTL">   &#8221; اگر كه بسياری ـ پزشكان با هم گرد آيند ای سپی­تمه ـ زرتشت [كه با] كارد درمان كنند، با گياه درمان كنند، [كه با] كلام ايزدی درمان كنند؛ <strong>كسی كه در اين انجمن با كلام مقدس ايزدی درمان كند او هرآينه هست از پزشكان درمان­گرترين كه با كلام ايزدی درمان كند، كه از مردِ اشو اندرونی­ ها را درمان كند</strong>.&#8221; (← ون 2: 749)</p>
<p dir="RTL">     بازهم از خوانندگان می­ خواهم در باره ­ی دو برگردان از يك بندِ نوشته ­ای باستانی (ونديداد 7: 44) داوری كنند.</p>
<p dir="RTL">     [برای آگاهی بيشتر خوانندگان و سنجش ريزبينانه ­ی برخی، يادآور می­ شوم كه همين مفهوم در بند 6 از اردی ­بهشت­ يشت هم آمده است: "كسی [از پزشكان] به واسطۀ اشا معالجه كند كسی به واسطۀ قانون شفا بخشد كسی با كارد علاج نمايد كسی با گياه درمان دهد كسی با كلام مقدس شفا دهد در ميان درمان­ بخشان درمان­ بخش­ترين كسی است كه با كلام مقدس شفا دهد. كسی كه امعا و احشای مرد پاك را معالجه كند، چنين كسی درمان­ بخشِ درمان بخشندگان است.&#8221; (پورداود ← يشت ­ها ج 1: 142)]</p>
<p dir="RTL">     در رويه­ ی 9، بند پنجم از اردی­ بهشت يشت را چنين برگردانده­ اند:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;دعایی كه منطق ­های اهريمن و تمامی <strong>ديوها و افسون­گری­ ها</strong> را دفع كند عالی­ ترين، قوی ­ترين، پيروزی بخش ­ترين و در نهايت شفابخش ­ترين گفتار مقدس است.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     ببينيم استاد پورداود بند 5 از اردی ­بهشت يشت را چگونه به فارسی برگردانده ­اند:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;(نماز) ائيريامن كه تمام خرد خبيث و همۀ <strong>جادوان و پری ­ها</strong> را براندازد بزرگترين كلام ايزدی است بهترين كلام ايزدی است زيباترين كلام ايزدی است به غايت زيباترين كلام ايزدی است در ميان كلام خدایی قوی است قوی­ ترين كلام خدایی است در ميان كلام خدایی محكم است محكم ­ترين كلام خدایی است در ميان كلام خدایی پيروزمند است پيروزمندترين كلام خدایی است در ميان كلام خدایی درمان ­بخش است درمان ­بخش­ترين كلام خدایی است.&#8221; (← يشت­ ها ج  1: 141)</p>
<p dir="RTL">   [در اينجا سخن از نماز ائيريمن است وابسته به ايزد ائيريمن، همو كه اهورمزد در ونديداد فرگرد بيست و دوم از وی می ­خواهد كه 99999 بيماری اهريمن آفريده را درمان كند پس از آنكه "ايزد نيايش و دعا"، يا "ايزد سرپرست درمان­ ها" (= مانثرسپنته) از پذيرش انجام آن سر باز زد (← ونديداد فرگرد بيستم ، به ويژه از بند 7 تا بند 26)  زيرا بر اساس يشت 3: 5 همين نماز است كه همه­ ی خرد خبيث و جادوان و پريان را می­زند.]</p>
<p dir="RTL">     در اينجا نيز خود آشكار است كه از دو برگردان كدامين دقيق و درست است، و كدامين نارسا و ناقص، و گاهی نادرست. من تنها به اين بسنده می ­كنم كه نويسنده ، و يا برگرداننده ­ی نوشته ­ی مورد بحث در اين­ بخش نيز در باره­ ی مفهوم &#8220;ديو&#8221; به خطا رفته است چه در متن اساس &#8220;ديو [Daeva]&#8221; نيامده است و به جای &#8220;همه­ ی <strong>جادوان و پريان</strong>&#8221; آورده­ اند: &#8220;تمامی <strong>ديوها و افسون­گری ­ها</strong> &#8220;!</p>
<p dir="RTL">      اين تركيب، يعنی: ياثوانـْمْ پَئيريكَ نـاَنـْمْچَه [يا : ياثوامْ پَئيريكَ نـامْچَه] Yâөwẳm &#8211; Pairikanẳmča : جادوان و پريان را، به جادوان و پريان، از جادوان و پريان، افزون بر همينجا (يشت 3: 5 = اردی­ بهشت يشت بند پنچم ) چندين بار ديگر هم در اوستا آمده است (← آبان يشت بند 26، زامياد يشت بند 32، مهريشت بند 34، فروردين يشت بند 13، يسنا هات 9: 18) و در همه­ جا از آن &#8220;<strong>جادوان و پريان</strong>&#8221; (در حالات­ گوناگون) اراده شده است نه &#8221; <strong>ديوها و افسونگری­ ها</strong>&#8220;! بخش نخست از ياتو Yâtu ( از ريشه­ ی Yâ ) ساخته شده است به معنی جادو، جادوگر، جادوگری (← فوا 3: 1175) ؛ و بخش دوم از پئيريكا Pairikâ به معنی پری يا زن زيبای فريبكار، زن زيبای جادوگر، يا &#8220;زن زيبایی كه مردان را با جادو و فريب و نيرنگ می ­فريبد.&#8221; (← فوا 2: 860)</p>
<p dir="RTL">     در رويه­ ی 8 ، سطر 10 آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;در بند ششم از بخش بيستم ونديداد به طب گياهی اشاره شده است: ما همه­ ی گياهان را می ­پرستيم، ما در جست و جوی گياهان هستيم و از آن­ ها به­ خاطر ترس از سردرد، مرگ، آتش سوزی، تب، اژانه، وژهوه، جذام، نيش مار، داروكـه، بيماری ­های مسری، چشم بد، ناپاكی و تباهی­ هایی كه اهريمن برای انسان به ­ارمغان می­ آورد  نگه ­داری می ­كنيم.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     نخست آنکه آنچه در آغاز اين برگردان در باره­ ی &#8220;پرستش&#8221; گياهان (نه آفرين و نماز) و &#8220;جست و جوی&#8221; آنها آورده شده، مربوط به بند 5 و بند 3 از همان فرگرد است. و اما در باره ­ی برگردان چند واژه:</p>
<p dir="RTL"><strong>1)</strong> واژه ­ای كه در اينجا بجای آن &#8220;به­ خاطر ترس از&#8221; آمده است، در متن  &#8220;پئی تيش تاتئه&#8221; [paitištâtəe] است كه در اساس به معنی &#8220;برای ايستادگی، برای پايداری&#8221; است ( نه &#8220;به­ خاطر ترس از&#8221;!). اين واژه از واژه­ ی ديگر اوستایی &#8220;پئیتيشتائیتی &#8221; [paitištâiti] درآمده است كه به معنی پايداری، ايستادگی، با ايستادگی است و اين خود از &#8220;پئیتی ستا&#8221; [paiti-stâ] به معنی ايستادگی كردن و پايداری كردن، در برابر ايستادن، در مقابل ايستادن&#8230; و اين هيچ پيوندی با &#8220;ترس&#8221; ندارد. (← ون 4: 1846 و 1847 و 1840 و 1841 ، ← فوا  2: 841 و 854)</p>
<p dir="RTL"><strong>2)</strong> &#8220;آتش­سوزی&#8221; را در برگردان &#8221; داژو&#8221; [dâžu]ی اوستایی آورده ­اند، غلط است.</p>
<p dir="RTL">    &#8220;داژو&#8221; را می ­توان سوختگی يا اثر داغ شدگی و داغ كردگی دانست به ويژه داغ شدگی يا سوختگیی كه با يك ابزار داغ</p>
<p dir="RTL">(سرخ شده) بر تن آدمی يا جانور ديگر می ­ماند. همين واژه امروزه در خاور گيلان و باختر مازندران به­ صورت دجه dajə بكار می ­رود و آن داغ يا نشانی است كه با ابزاری به نام &#8220;داغمه dâγmə&#8221;، يا با ابزار ديگری به نام  &#8220;آسون âs(ss)ô(ó)n، آسان âs(ss)ân، آسنâs(ss)on ، اسام os(ss)âm  ،..&#8221;<sup>(1)</sup> ، و يا با هر ابزار آهنیِ سرخ­ شده­ ی دیگر، بر تن آدمی يا جانوران ديگر می­ نهند. (اگرچه امروزه در مناطق برشمرده به نشانه هایی که با بریدن و شکافتن و رنگ کردن هم گذاشته می شود ـ به خطا ـ &#8220;دجه&#8221; می گویند). دامداران بر تن چارپايان خود &#8220;دجه&#8221;­یِ ويژه ­ای می ­گذارند تا به هنگام نياز از چارپايانِ دامدارانِ ديگر به آسانی بازشناخته شوند. شايد واژه­ ی &#8220;دوج = دود duj(d)&#8221; كه در همانجا، به معنی اثرِ زخم يا نشانِ سوختگی ـ كه پس از بهبودی بر تن می ­ماند ـ بكار می ­رود نيز با دجه و داژو در پيوند باشد.</p>
<p dir="RTL">     ريشه­ ی داژو در اوستا: دژ daž ، دگ dag ، دز daz است به­ معنی داغ كردن و سوزانيدن؛ در سانسكريت dah , daz , dath (سوزانیدن). در پهلوی: دزيتن dazîtan به ­همین معناست، dazišn: داغ (= آزار، شكنجه)، در سانسکریت داهه dâha همان ریشه ­ی داغ فارسی است.</p>
<p dir="RTL"><strong>3)</strong>  &#8220;اژانه&#8221; درست نيست، &#8221; اَژَنَ&#8221; [ažana] خوانده می ­شود (← ون 4: 1840 و 1847، ← فوا 1: 48) و آن گونه­ ای بيماری است. &#8220;كانگا حالت تهوع و استفراغ نظر داده&#8230;&#8221; (← ون، همانجا )؛ &#8220;يك جور بيماری، بدخویی، بيماری دماغی.&#8221; (فوا، همانجا)</p>
<p dir="RTL"><strong>4)</strong>   &#8220;وژهوه&#8221; درست نيست كه &#8220;اَژَهْوَ[ažahva] &#8221; خوانده می ­شود كه در همين فرگرد 20 بندهای 3 و 6 و 7 و 9 آمده است و آن را گونه ­ای بيماری روانی دانسته ­اند. (← ون 4: 1840 و 1847 ، ← فوا  1: 41)</p>
<p dir="RTL"><strong>5)</strong> &#8221; داروكه&#8221; درست نيست كه &#8220;دوروكــَه&#8221; [duruka] خوانده می ­شود و آن گونه ­ای بيماری ولی ناشناخته است. (همانجا)</p>
<p dir="RTL">     [فرگرد بيستم ونديداد كه پانزده بند دارد در باره ­ی پزشكی و بيماری­ هاست و از بيماری­ هایی در اين فرگرد، و نيز در فرگرد بيست و يكم، نام برده شده است كه هنوز هم برخی از آنها دانسته و شناخته نيست و يا مورد اختلاف اوستاشناسان است مانند: اوغرugra  ، اغرا agrâ ، ايشيرهišire  ، اغوئيری aguiri ، استه ئيریه astairya  ، دوروكه duruka ، اژنه ažana ، اژهوه ažahva ، اژی واكه aži-vâka ، گذهgaδa  ، اپه گذه apagaδa  .]</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>╬    نارسایی جمله و صدور حكم قطعی بر اساس پندار و احتمال:    </strong></p>
<p dir="RTL">     گاه در اين نوشته نارسایی جمله، و نيز گسستگی در آن، خواننده را آزار می­ دهد؛ بنگريد :</p>
<p dir="RTL">   &#8221; &#8230; هيچ ­گاه اجسامی كه <strong>انداختنشان در آتش موجب دود به وجود آمدن می ­آورد </strong>[به وسيلۀ ايرانيان] در آتش رها نمی ­شد &#8230;&#8221; (همانجا رويه ی 7 )</p>
<p dir="RTL">     و گاه بی دقتی و صدور حكم بر اساس پندار و فرضيه ـ نه سند ـ چنین است. در رويه­ ی 8 آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;ايرانيان <strong>نخستين ملتی</strong> بودند كه با خواص گياهان آشنا شدند و از آن­ ها برای درمان بيماری ­ها استفاده كردند. با گذشت <strong>يك­هزار سال از آن زمان</strong> طب گياهی هم ­چنان در ايران و ديگر نقاط جهان از جمله هند و پاكستان كاربرد دارد. دانش طب گياهی ريشه در <strong>ايران باستان</strong> دارد و از آن­جا به كشورهایی چون هند، چين، بين­ النهرين (ميان دو رود) و مصر منتقل شد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     نخست اينكه سندی نيست تا بر اساس آن با قاطعيت بتوان گفت که گياه پزشكی از ايران به ديگر كشورها رفته است اگر</p>
<p dir="RTL">چه در كهن­ترين نوشته­ های ما از گياه پزشكی سخن رفته باشد و بی­ گمان اگر روزی چنين چيزی ثابت شود همه­ ی ايرانيان و من نيز از آن شادمان شده و به آن افتخار خواهيم كرد؛  دوم اينكه حتی اگر بپذيريم چنان باشد ـ يعنی حتی اگر بپذيريم که دانش گياه­ پزشكی از ايران به كشورهای ديگر رفته باشد ـ آيا فاصلۀ زمانی ما با مردمان آن دوره، يعنی با مردمان <strong>ايران باستان</strong> &#8220;<strong>يك­هزار سال از آن زمان</strong>&#8221; است يا چند برابر آن؟ يا بيشتر؟</p>
<p dir="RTL">     در رويه­ ی 9 سطر 11 آورده ­اند:</p>
<p dir="RTL">    &#8220;دانش روان ­پزشكی در دوران باستان قرائت ادعيۀ دينی، اوستا و <strong>مطالعۀ كتاب ­های مقدس ديگر آيين ­ها و ملت ­ها را سفارش می­ كرد.</strong>&#8220;</p>
<p dir="RTL">     من و همه­ ی خوانندگان سپاس­گزار خواهیم شد اگر مرجع &#8220;سفارش&#8221; ياد شده را بدانیم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>╬</strong>     <strong>در باره­ ی &#8221; اشوپزشك&#8221; [ اشا پزشك] و دادپزشك:  </strong></p>
<p dir="RTL">     در رويه ­ی 6 در برگردانِ &#8220;اشو بئشز (= اشو بيشز) &#8221; [ašô-baešaza] ی اوستایی &#8220;پزشك سلامتی&#8221; آورده ­اند. فرهنگ واژه­ های اوستا آن را &#8220;پزشك همگانی&#8221;، يا پزشكی دانسته كه خويشكاری او  پيشگيری از بيماری­ ها بوده است (← فوا، ج 2: 726). در همانجا ج 2 ، رويه­ ی  1006 (زير واژه­ ی &#8220;بئشز&#8221; ) &#8220;اشو بئشزَ&#8221; را چنين دانسته­ اند:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;بهدار پزشك جلوگيری كننده پيش از بيماری.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     اگرچه استاد هاشم رضی نظر ديگری دارد؛ وی در ونديداد، بخش واژه ­نامه­ ی فرگرد هفتم، رويه ­ی 821 آورده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; اشو- بيشز [= اَشُو بَئِشـَزَ [aŝô-baešaza  : اشا پزشك، كسی كه با اشا، اَشَه (= اَشِم وُهو، دعا، راستی) درمان كند، يشت 6/3. كسی كه با كلام مقدس و دعا درمان كند."</p>
<p dir="RTL">     و در همانجا، رويه ­ی 822 آورده است:</p>
<p dir="RTL">   "... به احتمال داتوـ پزشك روحانيان و موبدانی بوده ­اند كه با ذكر و دعا درمان می ­كرده­ اند و مَنْتـَرْ پزشك كسی بوده است كه با تعويذ و طلسم و برخی رازها و رمزها درمان می­ كرده است."</p>
<p dir="RTL">     "اشو" [aŝô] در اينجا برساخته از واژه ­ی &#8220;اَشَ&#8221; [aŝa] اوستایی به ­معنی 1- راستی، درستی، پاكی، پارسایی 2- (نمازِ) اشم وُهو [aŝəm-vohu]، نماز راستی، نماز اشا، راستی نيك ( نخستين سروده ­ی اشو زرتشت) است (← فوا 161 و 162 و 178) و از همين روی است كه &#8220;اشو پزشك&#8221; را &#8220;كسی كه با اشا، اشه (= اشم وهو) درمان كند&#8221;، يا &#8220;كسی كه با كلام مقدس و دعا درمان كند&#8221; (← ون 2: 821) نيز دانسته ­اند.</p>
<p dir="RTL">     با پيش چشم نهادن آگاهی­ های برشمرده، عبارت گنگ &#8220;پزشك سلامتی&#8221; چه اندازه می ­تواند مفهوم واقعی &#8220;اشو بئشز&#8221; را به خواننده رسانيده باشد؟</p>
<p dir="RTL">     در رويه­ ی 7 زير عنوان &#8220;اشو پزشك&#8221; آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;زمين و خاك همواره به دور از هرگونه آلودگی بودند و به اين دليل (ايرانيان) جسد مردگان را در بلندی ­ها قرار می ­دادند تا خوراك پرندگان و گوشت ­خواران شوند&#8230;&#8221;</p>
<p dir="RTL">ولی در همان رويه، 5 سطر پايين ­تر آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;اين دسته از پزشكان [= داد پزشكان] جسد مرده را مورد آزمايش قرار می­ دادند و پس از تحقيق علت مرگ،</p>
<p dir="RTL">اجازه ­ی دفن جسد را صادر می ­كردند&#8230;&#8221;</p>
<p dir="RTL">     و در پيوند با همين &#8220;آزمايش&#8221; پنداری ـ و نه مستند ـ است كه در رويه­ ی 6 يك بار هم دادپزشك را &#8220;پزشك آزمايش&#8221; دانسته ­اند.</p>
<p dir="RTL">     در اينجا پرسشی كه برای خواننده پيش می ­آيد اين است كه: اگر جسد مرده را دفن می ­كردند (بر اساس &#8220;اجازه­ ی دفن جسد&#8221; ↑)، پس &#8220;قرار دادن جسد مردگان در بلندی ­ها&#8221;، برای خوراك پرندگان و درندگان، چگونه می ­تواند واقعيت داشته باشد؟ نويسنده از كنار اين تناقض آشكار ـ که خود بحث مفصلی را می ­طلبد ـ بدون توضيحی گذشته­ اند.</p>
<p dir="RTL">     جدای از اين، دادپزشك در اساس چنين خويشكاريی نداشته است. از نگاهی دیگر، &#8220;داتو بَيْشَزَ  [= داتو بَئشـَزَ" [dâtô-baeŝaza] در اوستا، كه می ­توان آن را ـ پزشك قانونی ـ (و نيز پزشكی قانونی) ناميد، درمانگری بود كه با آيين و داد و داوریِ درست در ستيزه­ های كسان (← فوا 726 ) به درماندگان و بی­ چارگان ياری می ­رسانيد و از اين راه وضعيت آنان و نيز جامعه را بهبود می ­بخشيد و آن هيچ همانندیی با &#8220;پزشكی قانونیِ&#8221; امروزينِ ايران نداشته است كه كار كالبد شكافی و اجازه­ ی خاك سپاری مردگان از خويشكاریِ اين سازمان يا اداره است!</p>
<p dir="RTL">     استاد هاشم رضی &#8220;دات = قانون&#8221; را ـ در اين تركيب ـ محدود به &#8220;دينی و شرعی&#8221;  دانسته است:</p>
<p dir="RTL">   &#8221; داتو بيْشَزَ [dâtô-baešaza] : كسی كه با دات (= داد، يعنی قانون)، [با] قانون دينی و شرعی درمان كند. يشت 6/3.&#8221; (← ون رويه ­ی 821 )</p>
<p dir="RTL">     به هر روی تنها همانندی اين دو در نام آنهاست نه چيزی ديگر و بی ­گمان همين نیز سبب اين اشتباه شده است.</p>
<p dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p dir="RTL"><strong>╬     در باره­ ی جاماسپ: </strong></p>
<p dir="RTL">     جاماسپَ Jâmâspa در اوستا از خانواده­ ی هْوُگوَ Hvogva ، داماد زرتشت ـ شوی دختركوچك زرتشت پئوروچيستا Pouručistâ  ـ و وزير كی­ گشتاسب از دارايان به نام بود. در يسنا هات 51 فقرۀ 18 زرتشت او را &#8220;دولت­مند بزرگ&#8221; می­ نامد چه بر اساس آبان يشت فقرۀ 98 خانواده­ ی جاماسپ [هْوُوْوَ Hvôva ، در گاتها هوگوَ Hvôgva  ] برسم به دست اردويسور ناهيد را ستايش كردند و از او ثروت خواستند، و &#8220;به زودی از ثروت بسيار توانگر شدند.&#8221; (← يشت­ ها ج 1: 279)</p>
<p dir="RTL">     در يسنا هات 46: 17، و يسنا هات 49: 9 از او به نام، و در هات 53: 3 و 4 با اشاره ياد شده است. همچنين در يشت 5: 68 و يشت 13: 103 و 104 از دو تن از خانواده­ ی وی ياد شده است. فقرۀ 3 گشتاسب يشت هم او را &#8220;آباد دارنده­ ی كشور&#8221; ناميده­ است. در هيچ ­­يك از بخش­ های برشمرده ­ی اوستا جاماسپ &#8220;پزشك&#8221; شناسانيده نشده است مگر آنكه از نوشته های پهلوی، شاهنامه، زراتشت ­نامه، مجمل التواريخ، &#8230; چنين برداشتی شده باشد. نوشته­ های پهلوی جاماسپ را &#8220;خردمند و دانا و آگاه از علوم ناپيدا، پيشگو&#8221; خوانده ­اند. فردوسی در شاهنامه وی را با چنين واژه­ هایی وصف کرده است: سرِ موبدان و شاه ردان، چراغ بزرگان و اسپهبدان، كه بودی بر او آشكارا نهان، ستاره شناسی گران مايه، ابا او به دانش كه را پايه بود؟&#8230; (← شاهنامه ج 6 : 1514)</p>
<p dir="RTL">     بهرام پ‍ژدو در زراتشت ­نامه آورده است كه بوی مقدسی از يشته­ ی زرتشت بهره­ ی جاماسپ شد كه از آن بو، همه­ ی دانش­ ها بر او روشن شد:</p>
<p dir="RTL">&#8220;به جاماسپ دادش ازآن يشته بوی</p>
<p dir="RTL">همه علم­ ها گشت روشن بدوی</p>
<p dir="RTL">بدانست چيزی كه بايد بُدَن</p>
<p dir="RTL">و تا رستخيز آنچه خواهد شدن.&#8221;</p>
<p dir="RTL">[و از خوراك (دانه ­ی انار) همان يشته بود كه اسفنديار رويين ­تن شده بود.]</p>
<p dir="RTL">     در مجمل ­التواريخ رويه­ ی 29 &#8220;جاماسپ حكيم&#8221; ناميده شده است. استاد پورداود در يشت ­ها ج 1: 228 آورده است:</p>
<p dir="RTL">    &#8220;جاماسب در ادبيات زرتشتی به خرد و دانایی و هنر معروف است غالباً جاماسب خردمند يا دانا گفته می­ شود و بسا جاماسب حكيم خوانده شده است.&#8221;</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>╬</strong>     <strong>در باره­ ی آتبين (= آبتين) و فريدون: </strong></p>
<p dir="RTL">     نام فريدون در اوستا <strong>ثـْرَاِتـَئونَ (ثریتئون) </strong><strong>ө</strong><strong>rae(ê)taona </strong> [يا: <strong>ثرائـِتـَئونَ (ثرایتئون) </strong><strong>ө</strong><strong>râetaona</strong>] ، در سانسكريت <strong>تريتـَهَه </strong><strong>Tritaha</strong> [= <strong>تريتَ </strong><strong>Trita</strong> ، يا : <strong>تريتَ آپتیَ </strong><strong>Trita-âptya</strong> يعنی: تريته پسر آب]، نام پدرش در اوستا <strong>آثويَه </strong><strong>â</strong><strong>өwya</strong><strong> </strong>، در سانسكريت<strong> آپتيه </strong><strong>â</strong><strong>ptya</strong><strong> </strong>(= آپتيا) آمده است. در اوستا <strong>آثويانه </strong><strong>â</strong><strong>өwyâna</strong><strong> </strong>نيز آمده به معنی ـ از خاندان آثويه ـ؛ آسپيان در پهلوی از آثويانه­ ی اوستایی گرفته شده است. در شاهنامه ­ی فردوسی نام پدر فريدون &#8220;<strong>آبتين</strong>&#8221; آمده است كه گمان می ­رود در آغاز &#8220;<strong>آتبين</strong>&#8221; <strong>â</strong><strong>tbin</strong> (برگرفته از آثويه، آثويان، آسپيان) بوده و سپس <strong>آبتين</strong> شده باشد.</p>
<p dir="RTL">     هاشم رضی در فرهنگ نام­ های اوستا (فنا) آورده است :</p>
<p dir="RTL">   &#8220;<strong>اثویَ </strong><strong>Aөwya</strong> يكی از نخستين راهبان يا سازندگان عصارۀ هوم بوده و به موجب همين امتياز بود كه دارای پسری چون فريدون شد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     و در دنباله، برگردان يسنا 9: 7 و 8 را چنين می ­آورد:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;<strong>آبتين [= اثویَ]</strong> مرا دوم بار در ميان مردمان خاكی جهان آماده ساخت، اين پاداش به او داده شد &#8230; كه او را پسری زاييده شد، فريدون [= ثرائتونَ] از خاندان توانا، كه كشت اژدهاك سه پوزه ­ی سه كله­ ی شش چشم [را]&#8230;&#8221; ( رويه ­ی 383)</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; رواياتی ديگر از مبارزه­ یی ميان <strong>تريتَ آپ تی </strong><strong>Trita-âptya</strong> يعنی تريته پسر آب با اژدهایی سه سر و شش چشم كه به دست او كشته می ­شود موجود است&#8230; همچنين در ريگ ودا مبارزه­ ی ترای­تن Trâitan با داسَ Dâsa ، اژدهای خشكی و زندانی كننده­ ی ابرهای بارانی، قابل توجه است كه كاملاً ريشه ­ی اصلی و كهن اين روايت اوستایی را می ­رساند&#8230;&#8221; (همانجا ، رويه­ ی 198)</p>
<p dir="RTL">     نام ثراتئون، آثویَ [= اثویَ]، يا اثويانَ âөwyâna هريك چند بار در اوستا آمده است (← يسنا هات 9: 7 و 8 و 9 ، ونديداد 2: 1 و 2 ، 1: 18 ، يشت 5: 33، يشت 9: 12و 13 ، يشت 14: 40 ، يشت 15: 23- 25 ،  يشت 17: 33- 35 ، يشت 19: 36 و 37 ، ويسپرد 2،&#8230;) ولی در هيچ ­جای اوستا فريدون (= ثرائتون) يا پدرش (= آثویَه ) پزشك به­ شمار نرفته ­اند. درباره­ ی آثويه گويا همان يسنا هات 9: 9 سبب اين گمان شده است كه در نوشته ­ی &#8220;دانش پزشكی در اوستا&#8221; به گونه ی</p>
<p dir="RTL">غيرمسئولانه و نادرست به فارسی برگردانيده شده است.</p>
<p dir="RTL">     تنها در روایات تازی وپارسی (كه شاهنامه را نيز شامل می ­شود) است كه فريدون را جادودان، جادوگر، پديد آورنده­ ی جادو، و نيز پزشك و ستاره­ شناس و سازنده ­ی پادزهر يا آميزنده­ ی ترياك دانسته ­اند. اساس اين روایات شايد اشاره­ هایی در اوستا باشد. بند 131 يشت 13 (= فروردين يشت) می­ تواند سبب اين گمان يا باور شده باشد كه در آنجا فروهر فريدون برای دوری از بيماری ­ها و رفع مار گزيدگی ستوده شده است:</p>
<p dir="RTL">    &#8220;فروهر پاك ­دين فريدون از خاندان آبتين را می ­ستاييم از برای مقاومت [= ايستادگی] كردن بر ضد جَرَب و تب و&#8230; و لرزه تب و نـَئـِزَ [Naeza]، و واوَرْشا [Vâvarŝâ] ، از برای مقاومت كردن بر ضد آزار مار&#8230;&#8221; (← يشت ­ها ج 2:  102)</p>
<p dir="RTL">   &#8220;فروهر فريدون از برای رفع ناخوشی­ ها و گزش مار ستوده شده به اين مناسبت كه او موسس طب و مخترع ترياق است چنان ­كه در تاريخ بلعمی مندرج است: و نخست پادشاهی كه در نجوم نگريست او (فريدون) بود و در علم طب نيز رنج ببرد و ترياق او ساخت. حمزه اصفهانی می ­نويسد: و فريدون احدث الرقی و ابدع الترياق من جرم الافاعی و اَسّس الطب و دل من النبات ما يدفع الآفات عن اجسام ذوی الارواح&#8230;&#8221; (پورداود، ← يشت ­ها ج 2: 102 زيرنويس 6).</p>
<p dir="RTL">     و بی ­گمان داستان &#8220;<strong>پااوروَ ـ ويفرَ ـ نـَوَزْ &#8221; [</strong><strong>Pâurva-vifra-navaz</strong>]، رودبان رنگهَه Rangha [در شاهنامه: اروند = دجله]  در اوستا، سبب باورهایی در باره­ ی جادودانی و جادوگری فريدون شده است؛ مفهوم کلی آن داستان چنین است: هنگامی كه فريدون می­ خواست همراه سپاهيانش از رود رنگهه (برای نبرد با ضحاك تازی) بگذرد، پااوروَ گذرِ آنان را به ارايۀ اجازه ­نامه­ ی شاه (ضحاك) مشروط می ­كند ، فريدون كه از كار او ناخشنود می ­شود او را همچون &#8220;كركسی آواره در آسمان&#8221; به پرواز در می ­آورد &#8230;</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>╬    در باره­ ی اترت (= ثريته): </strong></p>
<p dir="RTL"><strong>     </strong>و اما در باره­ ی اترت ـ كه در مقالۀ نامبرده به خطا، به صورت &#8220;اترات&#8221; آمده است ـ بايد گفت كه نام اترت در اوستا &#8220;<strong>ثريتـَه</strong><strong>ө</strong><strong>rita </strong>&#8220;  [يا: تهريتَ Thrita ] پسرِ سام  آمده است (← يسنا 9: 10 ، ونديداد 20: 2) كه نبايد با كسی ديگر به همين نام در اوستا كه از پسران سايوژدری Sâyuždri شمرده شده است (← يشت 5: 72، يشت 13: 113) يكی پنداشته شود. او در اوستا پدر كرشاسب و اوروخشه است و در ادبيات فارسی &#8220;اترط &#8221; و &#8220;اثرط&#8221; نیز آورده شده است. از ونديداد فرگرد 20 فقرات 1 و 2 (و← يشت ­ها ج 1: 198 و 199 ) برمی ­آيد كه ثريته (= اترت) نه تنها پزشك بوده، كه نخستين مردی است كه ناخوشی را بازداشت و از همينجا می­ توان نتيجه گرفت كه پيش از او پزشكی دركار نبوده است.</p>
<p dir="RTL">     در بند يكم از فرگرد بيستم ونديداد، زرتشت از اهورامزدا در باره ­ی نخستين كسی از مردمان و درمان دهندگان و&#8230;، می­ پرسد كه &#8220;بيماری را از بيمار بازداشت و مرگ را از مرگ­مند پيشگيری كرد&#8230;&#8221; و در دنباله، در بند دوم و سوم چنين آمده است:  <strong></strong></p>
<p dir="RTL">   &#8221; 2) آن­گاه گفت اهورامزدا [به زرتشت]: ثريتَ ـ بود <strong>نخستين</strong>، ای سپی تمه زرتشت، از ميان مردمان و درمان دهندگان و ورجاوندان و كامروايان و توانگران و شكوه­مندان و نيرومندان و داوران گذشته [پيشداديان]، [كه] بيماری را از بيمار بازداشت. مرگ را  از مرگ­مند پيشگيری كرد. ضربت خنجر را  درمان كرد. آتشِ [گرمای] تب را بازداشت از تنِ مردمان. 3) دارو و درمان را او [ثريتَ] خواست [و] بيافت،&#8230;&#8221; (← ون 4 : 1839 و 1840)</p>
<p dir="RTL">     استاد پورداود در يشت ­ها ج 1: 198 آورده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;از آنچه بندهشن در فصل 31 فقرات 26 و 27 می ­نويسد، به خوبی يادآور سلسلۀ كرشاسب شاهنامه می ­باشد؛ بندهشن گويد: «كرشاسب و اوروخشAurvaxš  دو برادر بوده ­اند از پسران اترت پسر سام پسر تورك پسر سپانياسب پسر دوروشاسب پسر توگ پسر فريدون.» &#8230;&#8221;</p>
<p dir="RTL">     استاد هاشم رضی در کتاب &#8220;دين و فرهنگ ايرانی پيش از عصر زرتشت&#8221; (دفا)، رويه­ ی 388 آورده ­است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;زرتشت از اهورامزدا می­ پرسد كه نخستين پزشك به معنی واقعی كلمه كه بيماری­ ها را دربند كرد و از مرگ بی­ هنگام جلوگيری كرد كيست؟ پاسخ می­ شنود كه ثريته өrita می­باشد. «به موجب هوم يشت، نيكوكاری از خاندان سام می ­باشد» وی جهت درمان دردها از خْشَتْرَوَئيريَه، كه همان امشاسپند شهريور و سرپرستِ فلزات می باشد ياری خواست تا در برابر دردها و بيماری­ ها مجهز باشد. منظور از اين جملات آن است كه ابزار و كارد جراحی دريافت كرد تا بيماری را از طريق درمان كاردپزشكی (= جراحی) انجام دهد، و&#8230;&#8221;</p>
<p dir="RTL">     از سوی ديگر تنديس پزشكی از زمان هخامنشيان به دست آمده است به نام &#8220;اثرس Athres [Aөres]&#8220;، ولی گويا اين &#8220;اثرس&#8221; مصری ـ از &#8220;سائیس&#8221; مصر ـ بوده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; ما در باره ­ی يكی از مدرسه ­های دوران هخامنشی يك سند و يك گزارش مشروح داريم. سند مجسمه­ ای است از يك پزشك به نام اثرس Athres كه بر پايه­ ی آن نوشته ­شده: «من از سائيس برآمدم.» همچنان كه پزشكان امروزی مثلاً می ­نويسند: فارغ التحصيل دانشگاه تهران.&#8221; (غ. صدری افشار، دانش و صنعت در ايران هخامنشی ← چيستا سال 1: 4 : 404)</p>
<p dir="RTL">     بر اساس نوشته ­ی &#8220;من از سائيس برآمدم&#8221; اين &#8220;اثرس&#8221; مصری بوده است؛ آيا &#8220;ثريته өrita&#8221;یِ اوستایی و &#8220;اثرس&#8221; مصری يك كس بوده­ اند؟ اگر پاسخ اين پرسش &#8220;آری&#8221; باشد می ­توان پنداشت كه دانش پزشكی ايران باستان وامدار دانش پزشكی مصريان است. این پندار و گمان با استنتاجات برخی محققان نیز همخوانی دارد؛ بنگرید:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;اقوام ایرانی پس از پای گذاردن به سرزمین ایران، پزشکی پیشرفتۀ مصر و بابل را که از طریق آشوریان به ایران راه یافته بود به میراث بردند وبا کسب این تجربه صاحب مکتب خاصی به نام مغان شدند&#8230;کورش وداریوش</p>
<p dir="RTL">حاذق­ترین پزشکان مصری و یونانی را به عنوان مشاور برگزیدند&#8230;&#8221; (تاطب ج 1 : 15 – 16)</p>
<p dir="RTL"><strong>╬     در باره­ ی پوروشسب (= پوروشسپ):</strong></p>
<p dir="RTL">     پوروشسب (= پوروشسپ) ـ در اوستا <strong>پُوئوروشسپَ  </strong><strong>Pôurušaspa</strong><strong> </strong>، در پهلوی <strong>پوروشسپ </strong><strong>Purušasp</strong> ـ نام پدر زرتشت است به معنی دارنده­ ی اسب­های بسيار. در اوستا اين نام در يسنا هات 9: 13 ، يشت 23: 4 ، ونديداد 19: 4 و 6 و 46 ، يشت 5: 18 ، يشت 24: 2 آمده است.</p>
<p dir="RTL">     پوروشسپ در يسنا هات نهم، چهارمين پرورنده يا ستاينده يا افشرنده­ يا راهب گياه هوم ـ و يا فرشته­ ی هوم ـ شناسانيده شده است. در ديگر جای ­های اوستا ـ كه نامی از پوروشسب برده شده است ـ آگاهی بيشتری داده نمی ­شود و در هيچ جای از اوستا اشاره ­ای هم به پزشك بودن او نمی ­شود مگر اين كه برخی از يسنا، های نهم ـ در پيوند با گرفتن افشره­ يا عصارۀ هوم ـ چنين برداشت كرده باشند كه او نيز پزشك بوده­ است و در اين باره پيش­ از اين، در بخش ويونگهان، آورده و گفته ­ام كه نمی­ توان با شايدها و اگرها و احتمالات و فرضيات داوری کرد و حكم داد.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>╬     در باره­ ی ديو و ديويسنان: </strong>       <strong></strong></p>
<p dir="RTL">     در رويه­ ی 7  دوبار تركيب &#8220;شيطان پرست&#8221;، در برگردان تركيب اوستایی &#8220;دَئِوَيَسْنَ اِئيبيُو&#8221;  [Daevayasna eibyô] آورده شده است كه در اساس به معنی &#8220;برای ديويسنان&#8221; است، يعنی: برای ديوپرستان. دَئِوَ يَسْنَ [Daeva-yasna]  در اوستا اسم مركب است به معنی ديوپرست، كه ازآن غير زرتشتی يا كافر هم اراده می ­شود ولی به گمان من آن را می بايست غير مزداپرست يا غير يكتاپرست دانست و اين معنی هيچ پيوندی با &#8220;شيطان و شيطان پرست&#8221; ندارد چه اگر قرار بود نامی از شيطان، ابليس يا اهريمن آورده شود، از واژه­ های انگرَ aņra، يا: انگرَ مئينيُو ~ mainyô  ، يا: انگرُو مَئينیو aņrô-mainyu بهره گرفته می­ شد نه دئوDaeva  (= ديو). اگرچه در اوستا  دَئِوَ Daeva  [يا: دَيْوَ، آن­ گونه كه برخی می­ خوانند.]، در پارسی باستان دئيوَDaiva  ، در پهلوی دئو dêv  [= دِيْوْ] به معنی ديو يا الوهيت ناحق شناسانيده شده است، ولی در اساس معنی متضادی دارد كه همانا خدا و پرودگار و روشنایی ­بخش و قابل ستايش بوده است كه در ريگ ودا، كتاب دينی هندويان دوا Devá  به همين معانی، يا الوهيت برحق بكار رفته است و نامی بوده است از برای خدايان گوناگون مشترك اقوام هند و ايرانی پيش از زرتشت.</p>
<p dir="RTL">     موبد فیروز آذرگشسب نوشته ­اند:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;از لحاظ لغوی دیو به معنای روشنایی بخش و قابل ستایش و نیایش می ­باشد و نام خدایان آریان­ های هند و ایران پیش از آمدن زرتشت بود. واژه­ ی دیو، Deiu خدای فرانسه، زوس [زئوس] Zeus رب النوع یونانی، تئوس Theos خدای لاتین، و دوDev  خدای هندی­ ها با هم مترادف بوده و همگی دلالت بر پروردگار دارد. در ایران باستان نیز دیو همین معنی رب النوع را داشت ولی بعد از آمدن زرتشت به تدریج معنی خداوند دروغی و گمراه کننده را پیدا کرد &#8230;&#8221; ( گاتها ج 1: 81)</p>
<p dir="RTL">     دکتر حسین وحیدی در گزارش خرده اوستای خود آورده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;واژۀ دَئـِوَDaeva ، که فارسی آن دیو است، از واژه ­ی اوستایی « دو» گرفته شده است که به چم روشنایی است که در آغاز ـ در زمانی که مردم خورشید و فروغ آن، مهر را می پرستیدند ـ به چم خدا بوده است، خدای روشنایی&#8230;&#8221;   (خرده، رویه­ ی 89)</p>
<p dir="RTL">     اين واژه به معنایی كه در اوستا بكار رفته، پی ­آمد ظهور زرتشت و يكتاپرستی اوست كه همه­ ی خدايان ديگر، جز اهورامزدا را از دور خارج كرد؛ جدای از اين، اهوره، كه در ريگ ­ودا (به صورت اسوره) الوهيت ناحق داشت، در اوستا الوهيت برحق پيدا كرد!</p>
<p dir="RTL">     اكنون با دانسته­ های گفته شده درباره ­ی  ديو، اين پرسش پيش می­ آيد كه آيا يك نويسنده، يا مترجم، محق و مجاز است</p>
<p dir="RTL">که از سر بی ­دقتی يا ناآگاهی آن را با &#8220;شيطان&#8221; يكی بپندارد و با اين كار و كارهایی همانند، آگاهی ­های نارسا و نيمرنگ و درهم برهم را بجای متنی باستانی به خورد ذهن خوانندگان جوان ـ يا كسانی كه در اين زمينه مطالعۀ جدی و اساسی ندارند ـ</p>
<p dir="RTL">بدهد؟!</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>╬     در باره­ ی مانثرُ – بَئِشَزَ (~ &#8211; بيشزَ):</strong></p>
<p dir="RTL">     در رويه­ ی 8 سطر 21 آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;<strong>منتره پزشك (روان پزشك)،</strong> <strong>منتره به معنای تحريك و تهييج رفتار است</strong>&#8230;&#8221;!</p>
<p dir="RTL">     در اوستا مانثرَ (مَنـْثـْرَ)  [mẳөra] به معنی سخن و گفتار ايزدی است يا كلام مقدس، دعا، ورد&#8230;؛ در فرهنگ واژه­ های اوستا ج 2: 1137 ، در زير اين واژه آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8221; 1- گفتار ايزدی و سخنی كه انديشه ­های پاك را به ديگران منتقل می­ سازد. 2- واژه­ ی سپنتا، داد ويژه از اهورامزدا.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     اين واژه در زبان پهلوی &#8220;مانسر mânsr&#8221; شده است؛ در فرهنگ پهلوی آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;مانسر mânsr : كلام مقدس، وحی، كتاب مقدس، امر الاهی.&#8221; (← فپ 358)</p>
<p dir="RTL">     واژه ­ی منتر [mantar] در فارسی و گيلكی و مازنی و&#8230; (منتر كردن، منتر شدن) با همين واژه پيوند دارد.</p>
<p dir="RTL">     در فرهنگ معين آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;منتر mantar [ اوستایی manөra : كلام مقدس، دعا] 1- دعا و وردی كه شخص را قادر به تصرف در اشياء و اشخاص می­ سازد؛ افسون. 2- مسحور، افسون شده. 3- دست انداخته، مسخره شده.&#8221; (فرهنگ معین ج 4: 4379)</p>
<p dir="RTL">     و در لغتنامه­­ ی دهخدا به نقل از ناظم الاطباء آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;منتــَرْ: مأخوذ از سانسكريت. كلام و آواز مؤثر &#8230; ذكری كه مرتاضين برای دفع گزند گزندگان می ­سرايند.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     اكنون با دانستن اين معانیِ &#8220;منتر = منثـرَ = مانثـرَ&#8221;، آيا می ­توان پذيرفت : &#8220;<strong>منتره به معنای تحريك و تهييج رفتار است&#8230;&#8221;!؟</strong></p>
<p dir="RTL">     و يا آيا می­ توان پذيرفت:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; تمامی آموزه­ های زرتشت، <strong>انديشه­ ی نيك، گفتار نيك و كردار نيك همگی منتره بودند</strong>.<strong>&#8220;!؟</strong> (همان نوشته، رويه­ ی 9 سطر 7)</p>
<p dir="RTL">     انديشه و كردار ـ گذشته از نيك و بدش ـ چه ربطی به منثره دارد؟</p>
<p dir="RTL">     در فرهنگ واژه­ های اوستا، در زير &#8220;مانْثْرُو بَئِـشـَزَ ‍‍mẳөrô-baeŝaza &#8221; آمده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;مانتره پزشك، پزشك روانی، كسی كه با مانتره سپنتا بيماران را به تندرستی برمی­ گرداند. كسی كه آرامش روانی و آرامی دل، با ازبر خواندن واژه­ های سپنتایی به ديگر كسان می ­دهد.&#8221; (← فوا 2: 1139)</p>
<p dir="RTL">     استاد هاشم رضی (← ون 2: 821 و 822 ) آورده است:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;مانثرُ- بيشزَ [mânөrô-baešaza] : دعا پزشك، پزشكی كه به وسيلۀ مانثرَ (= مانْتْرَ – مَنْتـْرَ – مَنْتَرْ ) ، كلام</p>
<p dir="RTL">ايزدی، دعا و ذكر درمان كند. يشت 3: 6. ونديداد 7: 44. در يشت 3: 6 ( اردی ­بهشت يشت) از اين نوع پزشكان ياد شده است و&#8230;اما منظور از داتوبيشزَ را در يشت 3: 6  درست و مشخص نمی ­توان دريافت. به احتمال، داتوپزشك روحانيان و موبدانی بوده ­اند كه با ذكر و دعا درمان می­ كرده­ اند و مَنـْتـَر پزشك كسی بوده است كه با تعويذ و طلسم و بعضی راز و رمزها درمان می ­كرده است.&#8221;</p>
<p dir="RTL">      در رويه­ ی 9 سطر 5 می­ خوانيم:</p>
<p dir="RTL">   &#8220;&#8230; پس بر پايه­ ی فرهنگ و سنت­ های ايرانی <strong>منتره نابود كننده­ ی اهريمن، پليدی، انديشه­ های ناپاك و تمام زشتی­ ها بود</strong>. <strong>نام­ های خدايان</strong>، گاتاهای الاهی، يسنا، ادعيه، تمامی آموزه­ های زرتشت، انديشه­ ی نيك، گفتار نيك و كردار نيك همگی منتره بودند.&#8221;</p>
<p dir="RTL">     [در ونديداد، فرگرد بيستم اين ­گونه آمده است كه اهورمزد برای درمان 99999 بيماری  كه اهريمن آفريده بود از مانثر سپنته ياری خواست ولی پس از آنكه او (مانثرسپنته) انجام آن را نپذيرفت، يعنی نمی ­دانست كه چگونه آن كار را انجام دهد، اهورمزد پيكِ خود ـ نريوسنگ (در اوستا : نئيريوسنگه) ـ را برای طلب ياری نزد ائيريمن فرستاد و...]</p>
<p dir="RTL">     پرسش اين است: هنگامی كه خود اهورمزد برای درمان 99999بيماریِ اهريمن آفريده، از <strong>ايزد نيايش و افسون و دعا</strong>، يا <strong>ايزد سرپرست درمان­ ها</strong> ( ايزد مانثر سپنته)، با وعده دادن &#8220;هزار اشتر نيرومندِ بلند كوهان&#8221; و &#8220;هزار چارپای خرد&#8221; (گوسفند، بُز) و &#8220;هزار اسب تيزتكِ چالاك&#8221; ياری می­ خواهد (← ونديداد 20: 2 تا 5) و آن ايزد كه &#8220;روان سپيد و درخشان و تابنده­ ی هرمزد&#8221; است (← يشت 13: 18) و &#8220;نيروی پاسداری كننده ­ای دارد&#8221; (← يشت 4: 4) و &#8220;در برابر ديوان سخت نيرومند است&#8221; (يشت 11: 3) نمی ­تواند، و يا نمی ­داند كه چگونه آن بيماری­ ها را درمان، يا دربند كند (← همانجا بند 6) يا واپس راند، چگونه تنها نامِ او (نام اهورمزد يا مانثر سپنته) می ­تواند &#8220;<strong>نابود كننده­ ی اهريمن</strong>&#8230;&#8221; باشد؟ يا هنگامی كه &#8220;ايزد نيايش و افسون و دعا&#8221; يا &#8220;ايزد سرپرست درمان­ ها&#8221; ـ كه خود &#8220;افسون مقدس&#8221; است ـ ناتوان از درمان كردن يا به بند كشيدن بيماری ­های اهريمن آفريده است، چگونه تنها دعا و افسون و ورد (منتره) &#8220;نابود كننده­ ی&#8221; همان اهريمنی تواند بود كه آن بيماری­ ها را آفريده است؟</p>
<p dir="RTL">    <strong> بیاییم امانت ­دار باشیم، در سخنان و نوشته­ های دیگران دست نبریم و آنها را دیگرگونه ننماییم.</strong>      پایان.</p>
<p dir="RTL">                 بهروز عسکرزاده</p>
<p dir="RTL">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p dir="RTL"><strong>يادداشت­ها</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="RTL">*  دخشه  daxšə در خاور گیلان به معنی آگاه و آگاهی (پنهانی) و خبر و نشان &#8230; است، دخشه واگوتن ~ vâgut(d)ən [= دخشه وئودن ~ va(o)wdən = دخشه واودن (= ~ واوتن) ~ vâwt(d)ən =...] یعنی آگاه کردن (پنهانی يا دزدانه)، آگاهی دادن، نمایاندن، نشان دادن، باخبر کردن. این واژه ­ی گیلکی را بسنجید با :</p>
<p dir="RTL">   &#8220;گشتاسپ شاه از جاماسپ پرسید که : به آمدن آن هنگام پسر من دخشه (علامت) و نشان چه نماید؟ جاماسپ گفتش که: گاه هوشیدر که پدید آید، این چند نشان در جهان پدیدار شود&#8230;&#8221; (ص.هدایت، یادگار جاماسپ دنباله­ ی دوم بند 1و2 ← نوپر 482-483)</p>
<p dir="RTL">   اوستایی: &#8220;دخشارا daxšârâ: راهی. (هات 43: 7) پورداود و بارتولومه به­ معنی نشان وعلامت گرفته ­اند. آندرياس «از راه نشان» ترجمه كرده و اضافه می­ كند «از راه دستور و فرمان». ـ آرا -ârâ پسوند اين واژه است و خود قسمت اول يعنی دخش يا دخشت به معنی دستور دادن و نشان دادن آمده است.&#8221; (گاتها 2: 28). دخشت daxšat : نشان داد. (هات 43: 15)</p>
<p dir="RTL">1)     واژه ­های آسان âs(ss)â(á)n ، آسون âs(ss)ôn (در خاور گيلان)، اُسام os(ss)âm (در تنکابن)، استوم asto(ô)m، اسون as(ss)ôn، آسومâs(ss)ôm  ، اسوم as(ss)o(ô)m ، اَسامas(ss)â(ó)m  (در جای­ جای گيلان)، به گونه ­ای &#8220;کفگیر آهنی&#8221; گفته می­ شود كه كاربرد گسترده ­تری از كفگير دارد؛ اين واژه را بسنجيد با: پهلوی âsan, âsên : آهن، اوستایی : asâna: یک سنگ، یک جنگ افزار، اسن asan: سنگ؛ سانسکریت:<strong> </strong>asan : سنگ ، مادی : asan به همان معنی، هند و اروپایی Aken، اوستایی asana، فارسی باستان aөanga، پهلوی sang، ژرمنی شرقی گوتیک stains، ژرمنی شمالی باستان steinn، آلمانی stein، ساکسون باستان stên، انگلیسی باستان stân، انگلیسی نو stone ، افـتری: آسوم âssom : کفگیر فلزی، بختیاری: اسوم asom  : بشقاب فلزی برای پاک کردن بیل، فارسی باستـان asan: سنگ. و بسنجيد با ارمنی aselan, aseln (سوزن)، لاتین acidus, acere, acus (تند، تیز، برنده)، یونانی akê, akis (نوک)&#8230; و نیز بسنجید با فارسی: استام و ستام.</p>
<p dir="RTL" align="center">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p dir="RTL"><strong>سرچشمه­ها : </strong></p>
<div align="right">
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">نشانه</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">نام نوشته</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">نویسنده یا مترجم</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">تاطب</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">تاریخ طب و طبابت در ایران</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">محسن روستایی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">چیستا</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">ماهنامه­ ی چیستا</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">پرویز شهریاری و &#8230; برای نمونه: چیستا 1: 4 : 404 نشان دهنده­ ی سال نخست شماره­ ی 4 رویه­ ی 404 است.</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">خرده</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">خرده اوستا</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">حسین وحیدی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">دفا</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">دين و فرهنگ ايرانی پيش از عصر زرتشت</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">هاشم رضی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">شاهنامه</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">شاهنامه</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">فردوسی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">فپ</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">فرهنگ پهلوی</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">بهرام فره وشی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">فرهنگ معين</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">فرهنگ معين</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">محمد معین</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">فنا</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">فرهنگ نام­ های اوستا</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">هاشم رضی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">فوا</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">فرهنگ واژه­ های اوستا</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">احسان بهرامی به ياری فريدون جنيدی. برای نمونه : فوا 2: 860 نشان­ دهنده­ ی جلد دوم از آن نوشته، رويه­ ی 860 است.</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">گاتها</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">گاتها</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">موبد فیروز آذرگشسب</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">لغتنامه</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">لغتنامه­ ی دهخدا</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">علی اکبرخان دهخدا</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">نانش</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">نخستين انسان و نخستين شهريار</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">آرتور كريستنسن، برگردان ژاله آموزگار، احمد تفضلی.</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">نوپر</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">نوشته های پراکنده</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">صادق هدایت</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">ون</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">وندیداد</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">هاشم رضی. برای نمونه: ون 2 : 178 نشان­دهنده­ی جلد دوم وندیداد رويه­ ی 178 است. آنجا كه نياز به ارجاع به بندی از فرگردهای ونديداد بوده، برای نمونه آمده است: ونديداد 2: 29 يعنی بند بيست ونهم از فرگرد دوم ونديداد.</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">ويسپرد</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">ویسپرد</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">پورداود</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">يسنا</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">یسنا</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">پورداود</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="97">
<p dir="RTL">یشت ­ها</p>
</td>
<td valign="top" width="168">
<p dir="RTL">يشت ­ها</p>
</td>
<td valign="top" width="373">
<p dir="RTL">پورداود. بر ای نمونه: يشت­ ها 2: 142 نشان ­دهنده­ ی جلد دوم رويه­ ی 142 از يشت ­هاست. در برخی موارد، آن­جا كه نياز به مراجـعه به بندی از يشت ­ها بوده، برای نمونه آمـده است: يشت 3: 13 يعنی : يشت سوم (= اردی ­بهشت يشت) بند سيزدهم.</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/05/15/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%be%d8%b2%d8%b4%d9%83%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b3%d9%83/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مست باش&#8221; ، چارلز بودلر-  ترجمه &#8211; مهناز بدیهیان&#8221;</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/05/10/%d9%85%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b4-%d8%8c-%da%86%d8%a7%d8%b1%d9%84%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%84%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87-%d9%85%d9%87%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/05/10/%d9%85%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b4-%d8%8c-%da%86%d8%a7%d8%b1%d9%84%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%84%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87-%d9%85%d9%87%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 May 2013 19:21:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات و هنرجهان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1910</guid>
		<description><![CDATA[اما مست چی؟ شراب، شعر، واقعیت ، هرچی دلت می خواد، فقط مست باش.]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p dir="RTL"><strong>مست باش</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>چارلز بودلر</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>ترجمه &#8211; مهناز بدیهیان</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>تو  همیشه <strong>باید</strong> مست باشی.همه ی ماجرا اینه ! تنها راه اینه ! که نتونی رنج بار کمر شکن زندگی رو که تو رو مچاله میکنه حس کنی، تو مدام باید مست باشی!</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>اما مست چی؟ شراب، شعر، واقعیت ؟ هرچی دلت می خواد، فقط مست باش.</strong></p>
<p><strong>و اگر گاهی، روی پله های یه کاخ و یا علف سبز یه گودال، در تنهایی عزادارانه ی اطاقت دوباره بیدار شدی، <strong>یا </strong>مستی از سرت پریده و یا کمرنگ شده. بپرس از باد، از ستاره،از موج، از پرنده، از ساعت ازهرچیز پرواز کننده، هرچیز رونده،هرچی که می خونه،هرچی که حرف میزنه&#8230;.بپرس ساعت چنده ، باد ، موج ، ستاره ، پرنده وساعت جوابتو میده </strong></p>
<p><strong>&#8220;وقت اونه که مست باشی! واسه ی اینکه برده ی شهید وقت نباشی، باید مست باشی، مدام مست باشی، مست شراب، شعر، واقعیت ویا هرچی دلت می خواد.&#8221;</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/05/10/%d9%85%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b4-%d8%8c-%da%86%d8%a7%d8%b1%d9%84%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%84%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87-%d9%85%d9%87%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گوشهای یک عاشق  داستان کوتاه از یانگ چیانگ چینگ(تایوان)  ترجمه: مهناز بدیهیان</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/05/08/%da%af%d9%88%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d9%86%da%af-%da%86%db%8c%d8%a7/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/05/08/%da%af%d9%88%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d9%86%da%af-%da%86%db%8c%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 May 2013 20:07:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[World]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات و هنرجهان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1905</guid>
		<description><![CDATA[ مرد سر را از روی میز بلند کرد و با انگشت کوچک در سوراخ گوشش فرو برد. چشمانش اندکی بهم آمد، همانند مزه مزه کردن یک احساس]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>گوشهای یک عاشق</p>
<p>داستان کوتاه از یانگ چیانگ چینگ(تایوان)</p>
<p>ترجمه: مهناز بدیهیان</p>
<p>متوجه شده بود که او همیشه در کیفش گوش پاک کن دارد.به او گفته بود که او گاه گاه گوشش می خارد،بهمین دلیل گوش پا ک کن را در کیف زنانه اش می گذارد برای مواقع ضروری.</p>
<p>از او پرسید که اگر ممکن است با یکی از آن گوش پاک کن ها گوشهای او را تمیز کند، چون  گاه می خارد.</p>
<p>آندو تا آن زمان احساسات زیادی بهم حس کرده بودند و دو تایی کارهای زیادی دو نفره انجام داده بودند.</p>
<p>در حقیقت او گوش پاک کن هایش را فقط برای پاک کردن  گوش های خودش بکار برده بود و نه گوش کسی دیگر.زیرا همیشه حس می کرد پاک کردن گوش کسی دیگر لازمه اش یک رابطه ی بسیار عمیق و محرمانه است، البته نه در مورد وقتی در مطب دکتر گوش کسی را تمیز می کنید. تنها کسی که گوش او را تمیز کرده بود ، مادرش بود. او فکر می کرد اگر رابطه ی دو نفر خالی از اعتماد و احساس عمیق باشد شانس کمی وجود دارد که بتوانند گوشهای یکدیگر را تمیز کنند.</p>
<p>دختر با یک خنده ی عصبی پرسید، حالا؟</p>
<p>انها موافقت کرده بودند که اینبار همدیگر را در جایی دیگر ملاقات کنند . جایی در روز روشن وشلوغ. یک محل عمومی. در حقیقت دختر بر این انتخاب پا فشاری کرده بود و گفته بود که مایل نیست که در خانه ی خودش و یا خانه ی پسر ملاقات کند.</p>
<p>آنقدر رابطه ی عاشقانه دربین آنها بود که هر گاه در جایی تنها می شدند ، یکدگر را در آغوش می کشیدند و این باعث شده بود که فرصتی برای کار دیگری برایشان نگذارد.</p>
<p>پسر در جواب سوال دختر خندید. دستهای او را محکم در دستهایش گرفت و مستقیم بچشمهایش نگاه کرد و بطور ارام و دسیسه وار گفت: &#8221; بله همین حالا&#8221;. درست همان لحنی را بکار برد که هنگام هماغوشی بکار می برد که می گفت&#8221;می خواهم در تو فرو روم&#8221;.</p>
<p>دختر متوجه شده بود که صورتش گل انداخته. در میز بغلی دو زن مشغول گفتگو در باره ی مردها بودند. میز ها بسیار بهم نزدیک بودند، بهمین دلیل هر حرفی که زنهای میز بغلی می گفتند مثل صوت به گوش این دو می رسید.</p>
<p>مرد روبروی دختر بر سر یک میز کوچک نشسته بود. دختر از او خواست که سرش را روی میز بگذارد. گوش راست ببالا. سر بزرگ مرد تقریبا نصف میز را پوشانده بود و چون گوش مرد درست روبروی چشمان دختر قرار گرفته بود، او براحتی می توانست روی گوشش کار کند..دختر می توانست براحتی به کانال گوش او نگاه کند..او گوشهای بزرگ و سوراخ بزرگی داشت. خیلی عجیب است که چگونه وقتی کسی را دوست می داری ، به ریزه کاریهای بدنش آشنایی- و چگونه می توانی محرمانه ترین نقاط بدنش را ببینی . ولی عجیب است که هیچگاه به گوش او توجه نمی کنی.</p>
<p>چون نور مستقیم بگوش او نمی تابید، دختر نمی توانست هنگام تمیز کردن داخل سوراخ گوش را خوب ببیند از او پرسید که آیا درد احساس می کند؟&#8221; نه&#8221; مرد پاسخ داد.</p>
<p>پس از تمیز شدن گوش راست مرد سرش را به چپ برگرداند.</p>
<p>در حالیکه دختر مشغول تمیز کردن بود هیچکدام حرفی نمی زدند که بتوانند خوب حرفهای میز بغلی را بشنوند.</p>
<p>یکی از زنها به دیگری می گفت : &#8220;چه اتفاقی در دنیا می توانست بیفتد با آنهمه عشق؟ من واقعا نمی فهمم&#8221;. آنها در مورد یک رابطه ی عاشقانه که بسردی گراییده بود حرف می زدند.</p>
<p>دختر چنان با تمرکز مشغول پاک کردن گوش پسر بود که چشمانش سیاهی می رفت و همانموقع دستش لغزید.&#8221;آخ&#8221; ، مرد به آرامی اعتراض کرد، آنچنان که درد خود یک بیان عاشقانه است.&#8221;آه&#8221; دختر خواست که عذر خواهی کند.&#8221;معذرت می خوام&#8221;. قطراتی خون  در دیواره ی گوش مرد پدیدار شد. ولی دختر جرئت نکرد به مرد بگوید.&#8221; من بیشتر از این پاگ نمی کنم&#8221; تنها جمله ای که دختر گفت.</p>
<p>مرد سر را از روی میز بلند کرد و با انگشت کوچک در سوراخ گوشش فرو برد. چشمانش اندکی بهم آمد، همانند مزه مزه کردن یک احساس، سپس با یک نگاه عجیب بچهره ی دختر گفت&#8221;درست مثل فرو رفتن در تن کسی بود، مگر نه؟&#8221;</p>
<p>مدت مدتی کوتاه پس از آن روز  آنها رابطه اشان بهم خورد. بهم زدن رابطه اشان همراه با صحنه ای بسیار نا دلپذیر بود. مدت زیادی طول کشیدتا دختر بتواند از حس نفرت نسبت به پسر و حس ترحم برای خودش نجات پیدا کند. تنها عکس اعملی که بهنگام شنیدن خبر ازدواج پسر شنید، حس بی تفاوتی بود و خالی از ذره ای احساسات.</p>
<p>موضوع آن مرد برایش کاملا بی معنا شده بود. زیر لب می گفت: &#8221; از حالا به بعد زنش می تواند گوشهایش را تمیز کند&#8221;. ناگهان این فکر او را غمگین کرد و حس کرد بسیار بسیار افسرده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/05/08/%da%af%d9%88%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d9%86%da%af-%da%86%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دهکده جهانی‌، دوره دیکتاتوری مطلق سرمایه داری/ مسلم منصوری</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/05/08/%d8%af%d9%87%da%a9%d8%af%d9%87-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b7%d9%84%d9%82-%d8%b3%d8%b1%d9%85/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/05/08/%d8%af%d9%87%da%a9%d8%af%d9%87-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b7%d9%84%d9%82-%d8%b3%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 May 2013 19:10:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1899</guid>
		<description><![CDATA[تنها انقلابیون راستین هستند که از دایره نظم طبقاتی بیرون هستند و می خواهند این بار "امانت" یعنی زمین و زندگی را به نظم هستی‌ یعنی زندگی اشتراکی  بازگردانند]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" align="center"><strong>دهکده جهانی‌، دوره دیکتاتوری مطلق سرمایه داری</strong></p>
<p dir="RTL">اگر خط اصلی‌ این دوره، یعنی‌ مرحله گذار جهان کنونی به سمت &#8221;  دهکده جهانی‌ &#8221;  و ابعاد آن به روشنی دیده نشود، نمی توان رویدادهای مربوط به این دوره را بدرستی ارزیابی کرد.  تحولات برق آسای پدیده‌های اجتماعی و معماری پیچیده افکار و تعیین ذائقه و سلیقه عمومی‌ توسط  دستگاه‌های تبلیغاتی، امکان دیدن وتشخیص را از همه می‌‌گیرد.</p>
<p dir="RTL">مرحله کنونی حاکمیت امپریالیسم که &#8220;به نام جهانی‌ سازی&#8221; یا &#8220;دهکده کوچک جهانی&#8221; نامیده می شود، چیزی نیست جز دیکتاتوری مطلق سرمایه امپریالیستی بر جهان، دیکتاتوری مطلقی‌ که همه اجزای ریز و درشت زندگی‌ بشر را طراحی‌ و تعیین می‌کند، همه تولیدات مادی و فرهنگی‌ جهان را انحصاری کرده و مطابق با نیاز‌های امروز خود به همه چیز تغییر شکل می دهد.</p>
<p dir="RTL">بحران کنونی نه فقط بحران اقتصادی که بحران هویتی و درماندگی انسان از زندگی‌ در جهان الکترونیکی و بحران مرحله گذار نظام سرمایه داری به سوی دهکده جهانی‌ است. با سیر نجومی سود و گسترش بازار جهانی‌ و رشد سر سام آور تکنولوژی، دیگر پدیده هایی مثل &#8220;ملت&#8221; و &#8220;دولت مرکزی&#8221; و تقسیم بندی جهان و جوامع بشکل کنونی و شیوه زندگی‌ امروز بشر  برای صاحبان این جهان کار کردی ندارد جای آن باید &#8220;جامعه فرا ملی‌&#8221; با حاکمیت &#8220;کمپانی فراملیتی&#8221; قرار بگیرد.</p>
<p dir="RTL">همانطور که در سال  ۱۹۲۹ با استفاده از بحران اقتصادی  در امریکا و زیر پوشش آن بحران، شیوه نوینی از زندگی‌ و نظام جدید پولی را پایه ریزی کردند که با ایجاد کارت اعتباری و سیستم نوین بانکی و فروش خانه و اجناس به اقساط&#8230; نظام سرمایه داری وارد یک مرحله پیچیده تری از بهره کشی شد ، از آن پس مردم امریکا به اسارت بیشتری گرفتار و مجبور شدند با سرعت و زمان بیشتر بدوند تا بهره اقساط خانه و کالاهای مصرفی را بپردازند واستعمار کشورها و کنترل دولت‌ها در این راستا شکل تازه ای بخود گرفت  . ورود کالاهای مصرفی و غیر ضروری به بازار رشد فزاینده پیدا کرد و مصرف کاذب بخشی از زندگی عمومی شد. با ایجاد این سیستم مردم تشویق شدند درآمد آینده خود را پیشاپیش خرج کنند و این شروع اضطراب در جامعه بود. سیستم جدید طوری طراحی شد که آدمها تا آخر عمر خود نتوانند قسط خانه و کالاهای مصرفی را بپردازند. از گهواره تا گور کار کنند، مصرف کنند و بهره بانکی بپردازند. بردگی نوین درشکل تازه ای آغاز شد و به موازات آن فرهنگ ،هنر ، تبلیغات، اخلاق و آموزش و پرورش در خدمت این بردگی نوین بکار گرفته  شد  تا این بردگی مدرن را آزادی و پیشرفت بنامند، اکنون اما عمر این مرحله به سر آمده و جهان دارد وارد مرحله دیگری می شود مرحله ای  که دهکده کوچک جهانی‌ نامیده می شود و همین حالا پایه‌های این جهانی‌ ‌ سازی دارد در تمامی جوامع ریخته می شود، بشر دارد به نقطه ای  پا می گذارد که دیگر هیچ ارتباط و نشانی به گذشته و با ما ندارد.</p>
<p dir="RTL">با تسلطی که اربابان سرمایه و تکنولوژی بر فضا و سیارات و بر قوانین ژنتیک و انرژی پیدا کرده اند، ساختار فعلی نظام جهانی با همه ابعاد و ابزار آن کارآیی خودش را دارد از دست می دهد و رو به افول می رود. شیوه زندگی  امروز بشر  با این رشد تکنولوژی و تکامل مالکیت خصوصی همخوانی ندارد اگر سرمایه داری در همین نقطه بماند و نتواند از این مرحله عبور کند فرو می ریزد بنابراین  جهان فعلی هرچه سریعتر  باید به دهکده جهانی تبدیل شود، شیوه زندگی و نوع  مناسبات اجتمائی و ذائقه ها و ارزش ها و آموزش آدمها بکلی باید  دگر گون شود شغل ها و موسساتی که به این دوره تعلق دارند دیگر کارآیی ندارند، از همین حالا  دارند از بین می روند. بحران بیکاری و به هم ریختگی مناسبات اجتماعی و شغلی محصول این دوره گذار است .هر آنچه به این دوره تعلق دارد در حال مردن است نظام موجود جهانی دارد از رده خارج می شود و نظام نوین هنوز تثبیت و قوام نگرفته است .این مرحله گذار، خود بخود ساختارسیستم فعلی جهان را دچار به هم ریختگی کرده است که این به هم ریختگی را در تمامی اجزای این نظام در زمینه های فکری، اجتماعی، اقتصادی، آموزشی، خانوادگی، ارتباط بین زن و مرد&#8230; می توان دید. در این مرحله گذار نه تنها بخش زیادی از مردم که بخشی از سرما یه داران هم نابود می شوند. در مرحله بعد فقط برگزیدگان  سرمایه داری می مانند و مابقی تنها کارکنان آنان خواهند بود. در قدم بعدی اربابان جهان دیگر نیازی به پلیس و ارتش و سازمان های جاسوسی و اطلاعاتی به شکل فعلی ندارند کار همه آنها را تکنولوژی فضایی انجام می دهد.</p>
<p dir="RTL">شیوه خرید و فروش و تولید بکلی دگرگون می شود. کشاورزی و تولید مواد غذائی جایش را به تولید غذای ژنتیکی می دهد کشاورزانی‌ که بر روی زمین کار می‌‌کنند، تبدیل به تکنیسین شده و مواد غذائی در لابراتوار تولید می شود.</p>
<p dir="RTL"> برای دیدن فیلم دیگر کسی به سینما نمی رود همه می توانند فیلم های جدید را در اتاق خود روی پرده کامپیوتر ببینند کامپیوترهایی که می توانند هر طرف دیوار اتاق را به پرده سینما تبدیل کنند. حرفه فیلمسازی که تاکنون یک کار گروهی و دسته جمعی بوده، دارد به یک کار فردی تبدیل می شود دیگر احتیاجی به بازیگر، فیلمبردار و وسایل صحنه نیست. به گفته یکی از مدیران کمپانی یونیورسال استودیو، می توانند با تکنولوژی کامپیوتری برای هر نقشی، بازیگر آن نقش را بیا فرینند. حتی بازیگران مرده را زنده کرده تا فیلم بازی کنند بدون اینکه بیننده متوجه بشود که آنها واقعی هستند یا کامپیوتری.</p>
<p dir="RTL">ریموند کورزویل مسئولشرکت هوش کاربردی کورزویل اعلام می کند:  &#8221;تا پایان اول سده بیست و یکم این <em> </em>امکان وجود خواهد دشت که کامپیوترهای انسان مانند با ایجاد<em>  </em>تصاویر سه‌ بعدی لیزری و زند ه قادر به ارتباط با انسان های واقعی در زمان و مکان واقعی شوند این تصاویر سه بعدی چنان زنده خواهند بود که از مردم واقعی قابل تشخیص نخواهند بو د.&#8221;   -رویتر ۹ اکتبر ۲۰۱۱ -</p>
<p dir="RTL">دانشگاه ها و مدارس به شکل کنونی جمع می‌‌شوند و نظام آموزشی‌ و متون درسی‌ متناسب با تکنولوژی این دوره به کلی‌ دگرگون می‌‌شوند. از همین حالا بسیاری از دانشگاه ها در امریکا دارد تعطیل یا نیمه وقت می شود و دانشگاه های اینترنتی جایگزین آن می گردد.</p>
<p dir="RTL">وسیله نقلیه ای که بر مدار انرژی حرکت می کند، جایگزین وسیله نقلیه کنونی می گردد. دیگر هواپیما حرکت نمی کند بلکه پرتاب می شود. اتومبیل هایی که مسیر حرکت آنها با ماهواره کنترل و هدایت می شوند&#8230;اتومبیل هایی که هم روی زمین حرکت کرده و هم می‌‌توانند پرواز کنند. با ورود چنین اتومبیل هایی نوع جاده سازی خانه سازی و شهر سازی هم به تناسب آن تغییرمی کند.</p>
<p dir="RTL">دستگاههایی که بجای رحم مادر اسپرم را به جنین و جنین را به کودک تبدیل کرده و آدمها را مثل جوجه ماشینی به میزانی که نیاز دارند تولید می کنند. قبل از دوره صنعتی، آدمها بشکل گروهی زندگی‌ می‌‌کردند، با شروع دوره صنعتی زندگی‌ جمعی و فامیلی به خانواده تقلیل پیدا کرد. در قدم بعدی دیگر کسی‌ خانواده یا پیوندی با دیگری نخواهد داشت.</p>
<p dir="RTL">پول، سیستم با نکی‌ و کارت اعتباری به شکل فعلی‌ حذف می‌‌شود. مشخصات مالی و اطلاعات شخصی‌ افراد به صورت یک &#8220;چیپس&#8221; در بدن افراد قرار می‌گیرد . نوع خانه سازی تا تولید پوشاک تا روابط جنسی &#8211; عاطفی و &#8230;به کلی دگرگون و به چیز دیگری تبدیل می شود.</p>
<p dir="RTL">دیمیتری انیسکوف که رهبری یک پروژه  تحقیقاتی  پیشرفته موسوم به -  اوتار- را بر عهده دارد در جریان کنفرانس آینده جهان در سال ٢٠٤٥ می گوید:   &#8221;تا ده سال دیگر می توان ذهن انسان را به روبات انتقال داد و بدین ترتیب رویای همیشگی -زندگی جاودان -بشر جامه عمل پوشاند. امیدواریم اشخاص بتوانند  درون روبات به زندگی خود ادامه دهند در حالی که بدنشان مانند غلافی خالی که می توان آن را به دور انداخت ، بی استفاده خواهد شد پس از انتقال ذهن شخص به قالب جدید - اوتار- خواهد توانست همچنان به عنوان بخشی از جامعه به زندگی خود ادامه دهد . فاز سوم ساخت مغز مصنوعی انسان است، محیطی رایانه ای که می توان ذهن بشر را در آن بارگزاری کرد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">نه فقط زندگی‌ انسان که زندگی‌ دیگر موجودات را هم از مدار نظم طبیعی‌شان خارج کرده و رو به تباهی می‌‌برند. مزدوران  و نوکران متخصص سرمایه، که محققان و دانشمندان نامیده می شوند در دانشگاه پنسلوانیا   &#8221; ژن های هورمونی رشد انسان را در کد های بیولوژیک نطفه های موش های آزمایشگاهی وارد کردن سپس نطفه ها را به موش مونث تلقیح و آن را باردار کردن در زمان تولد ، موش ها دارای ژن های کارکردی انسان در ساختار بیولوژیکی خود بودن و به نوبه خود ژن انسان را به نسل های بعدی خویش انتقال دادند . در دومین آزمایش ، دانشمندان ژنی  را که در کرم شب تاب نور پخش می کند در کد های ژنتیک بوته تنباکو وارد کردند  و در نتیجه گیاه بیست و چهار ساعته  در روز می درخشید&#8221;.    -از کتاب  پایان کار نوشته کرگ برد –</p>
<p dir="RTL">
در واقع به سطحی از تکنولوژی و علوم فضایی و ژنتیکی دست پیدا کرده اند که اطلاعات عموم نسبت به آن اندک است. نه تنها اطلاعات ما نسبت به آن نا چیز است که به گفته برژنیسکی تنها بخش اندکی از نیروهای امنیتی در جریان آن قرار دارند. یکی از مستخدمین سرمایه در ناساعنوان کرده که در حال تکمیل دستگاهی هستند که در صورت تکمیل این دستگاه الکترونیکی، مردم قادر خواهند بود آنچه را در خواب می بینند، بوسیله این دستگاه ضبط کرده و وقتی بیدار شدند خواب خود را تماشا کنند او گفته حتی می توانیم آنچه را که آدمها دوست دارند در خواب ببینند، ما به خوابشان ببریم. در حقیقت خواب آدم را هم کنترل کرده و امیال و آرزوهای آنها را در خواب هم تعیین می کنند.</p>
<p dir="RTL">در سال ۲۰۱۰اعلام کردند که بیشتر از هزار نفر در کره ماه زمین خریده اند. سال هاست در کره ماه دارند نمونه سازی می کنند تا به شیوه ساختمان سازی در آنجا دست پیدا کنند. همین خبر نشان می دهد که این آدمهای برگزیده!  تا کجا پیش رفته اند. نوع مهندسی ساختمان و موادی که در آنجا با توجه به جو کره ماه بکار می ببرند خارج از تصور ما ست. توده های مردم جهان مثل زندانیانی می مانند که اطلاعی از بیرون زندان ندارند. این جا فقط بحث فاصله طبقاتی نیست، فاصله دو انسان با دو دنیای کاملاً متفاوت است.</p>
<p dir="RTL">جهان اول، دوم، سوم، شرق، غرب، ملیت و تفاوت های فرهنگی دارد مفهوم خود را از دست می دهد.  همه چیز به سمت یکسان سازی انسان ها و جهانی سازی پیش می رود. جهان یک دهکده کوچک خواهد بود و این دهکده یک کدخدا خواهد داشت، این کدخدا کسی نیست جز صاحبان کمپانی های فراملیتی که کلیه سازمان های مهم و تأثیر گذار جهان را مثل رسانه های گروهی، دانشگاه ها و نظام آموزشی، هنر، ورزش و مذهب&#8230; را در اختیار و تحت کنترل خود دارند. یک جهان و یک دولت جهانی، که بایستی سلیقه و نوع رفتار اجتماعی همه توسط یک کدخدا تعیین و کنترل شود. بایستی فرهنگ های امریکای لاتین، اروپا، آسیا، آفریقا و همه دست آوردهای انسانی آنها نابود شود. از روستاهای چین تا افغانستان تا امریکای لاتین تا اروپا تا همه شهرها در همه کشورها، باید یک نوع فرهنگ، یک نوع قانون، یک نوع موسیقی، یک نوع فیلم ، یک نوع آرزو، یک نوع پوشش، یک نوع غذا، یک نوع شیوه مصرفی و یک الگوی زیستی داشته باشند.و این میسر نمی شود  مگر اینکه هر فرد از فرهنگ و هویت خود کاملا  خدا حافظی کند و به نقطه ای برسد که خود  باعث استثمار بیشتر خود شود . باید خودش، خودش را مطابق قانون اقتدارگران کنترل کند برای اینکه هر فرد به این نقطه برسد باید سلیقه و ذائقه اش تغییر کند. باید فرهنگ و هنرش مثل مواد  غذائی هومونی  و به تولید انبوه برسد.</p>
<p dir="RTL">هویت زدایی از ملت های مختلف و دادن هویت کاذب مصرفی و تبدیل انسان به روبات که هنرش، عملش، پوشش اش، خوراکش، تماماً از یک مرکز طراحی شود، این مهم برای اربابان بدست نمی آید، مگر اینکه ملل مختلف با سابقه تاریخی خود قطع کامل شوند. این سابقه تاریخی مجموعه ای است از فرهنگ و آداب و رسوم و هنر و در کل اندیشه یک فرد در کل جامعه. تا این سابقه تاریخی، دفن نشود، مقاومت و مبارزه در انسان باقی می ماند.</p>
<p dir="RTL">برای همین ماهیت جنگ های امروز در عراق و افغانستان و تغییر حکومت ها در خاورمیانه و جاهای دیگر با جنگ های گذشته امپریالیست ها متفاوت است. اگر جنگ های دیروز برای روی کار آوردن حکومت های دست نشانده و غارت منابع طبیعی و سلطه امپریالیستی بود، جنگ های امروز دیگر برای روی کارآوردن حکومت های دست نشانده و یا سلطه بر منطقه ای از جهان به شیوه گذشته نیست، بلکه جنگ های امروز برای  به همه ریختن بافت اجتماعی و پایه ریزی کردن نظم نوین برده داری در مناطق مختلف جهان است، تا ریل جهانی سازی و یکسان سازی انسان ها و تغییر شیوه مصرفی در آن مناطق با سرعت بیشتری دنبال شود. جنگ های امروز برای آماده کردن نقاط مختلف جهان برای گذار به مرحله بعدی است. دیگر، کشورها نه وابسته که بایستی بخشی از یک سیستم مرکزی بوده و مثل ایالت های یک دولت مرکزی کار کنند.</p>
<p dir="RTL">این جهانی سازی ضرورت سرمایه داری و رشد تکنولوژی در این مرحله است. نمی توان مثلاً در غرب ایستگاه های مدار انرژی برای پرتاب وسیله نقلیه ایجاد کرد، ولی افغانستان، ایران، عراق، ترکیه&#8230; در بافت قدیم خودش حرکت کند یا بخواهد قدم به قدم جلو برود. با این سیر رشد تکنولوژی دیگر فرصت قدم به قدم نیست. بافت اجتماعی و شیوه زندگی مردم آن منطقه باید به هم بریزد، حال با ورود نظامی یا بدون ورود نظامی.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">به مرحله ای که اربابان تکنولوژی رسیده اند، خودبخود همه چیز به سمت یک جهان یک شکل با یک کدخدا پیش می رود. این دوره، دوره &#8220;انحصار انحصارات&#8221; است. در این دوره فقط دو گونه انسان باقی خواهد بود، انسانی که همه چیز را یکجا در اختیار دارد و انسانی که محکوم به بردگی کامل است. منتها همه با تکنولوژی پیشرفته سر و کار خواهند داشت. نسل های بعد چه سیر و چه گرسنه متناسب با نظام جدید پرورش خواهند یافت.</p>
<p dir="RTL">با نگاهی به دو، سه دهه گذشته می بینیم طبقه حاکم تمامی ابزار های موجود از هنر تا تکنولوژی و دانش را زیر سلطه خود گرفته و به کمک این ابزار ها بستر اصلی روابط اجتماعی و خصوصیات جوامع را شکل داده و همه چیز را از جوهره ی اصلی خودش تهی کرده است اگر علم پزشکی در دوره ای نقش شفا بخش به دردهای بشر را با خود داشته، امروز کاملاً بر عکس وسیله ای برای چاپیدن بشر تبدیل شده است. کمپانی های داروسازی نه بر اساس درمان درد بلکه بر اساس سود بیشتر دارو تولید می کنند. بگونه ای دارو می سازند که درد را درمان نکند بلکه بطور موقت آن را تسکین دهد و بیمار مجبور باشد برای تسکین درد مدام دارو مصرف کند و بعد از مدتی عوارضی که بر اثر مصرف این دارو پیدا کرده، مجبور شود داروهای دیگری مصرف کند. در دانشگاه های موجود کسی بر اساس تشخیص درد و درمان آن دکتر نمی شود، بر اساس تشخیص کمپانی های داروسازی برای فروش بیشتر دارو دکتر می شود. علم پزشکی را کمپانی های داروسازی تعیین و به مراکز علوم ارایه می کنند. با تبلیغات سیستماتیک جراحی‌های صورت، پستان، شکم را به عنوان جراحی زیبائی ترویج میدهد و ا ز این بلایی که بر سر انسان به ویژه زنان آورده اند سودهای کلانی عایدشان می شود همچنانکه تمامی رشته هایی مثل روانشناسی، جامعه شناسی، ادبیات، تاریخ، هنر، فیزیک&#8230; را صاحبان کمپانی فراملیتی در اختیار گرفته و مسیر علم و دانش را آنگونه که می خواهند شکل می دهند .</p>
<p dir="RTL">عموماً فکر می کنند افرادی که درس می خوانند، دکترا می گیرند یا تئوریسین هستند، آدمهای باسواد و تحصیل کرده اند، در صورتیکه همین ها بی سواد ترین اقشار جامعه اند. چرا که سواد آنها نه بر پایه نیازهای واقعی انسان و نه بر اساس دریافت از خود زندگی که بر پایه نیازهای اهریمنان است. این قشر بردگان متخصص این سیستم اهریمنی هستند. دریافت مادر بزرگ ها و پدربزرگ های ما از زندگی بسیار درست تر از این استادان و تئوریسین ها بوده است. به جامعه اینگونه القاء کرده اند که هنرمندان و روشنفکران و متخصصین افراد خلاقی هستند درصورتیکه در همین دانشگاه ها خلاقیت و استعداد انسان را می کشند. فرقی نمی کند که یکی دانشمند باشد یا هنرمند و یا کارمند، کاری که از اوخواسته می شود را باید انجام دهد. همه استخدام می شوند تا کاری را انجام دهند که بابت آن حقوق دریافت می کنند. خود بخود خلاقیت و استعداد و از همه مهمتر اختیار و آزادی انسان نابود می شود.</p>
<p dir="RTL">امروز اگر کسی در موسیقی بتهوون یا در فیلمسازی پازولینی با شد اگر گردن کلفتی دست اش را نگیرد، همسایه اش هم از کارش خبردار نمی شود بسیاری از نقاشانی که کنار خیابان نقاشی می کنند استعداد شان به مراتب بیشتر از نقاشانی است که تابلوی آن ها در گالری ها به میلیون ها دلار فروخته می شود. تفاوت فقط درداشتن آدم گردن کلفت است‌.</p>
<p dir="RTL">قبل از انقلاب صنعتی وحتی مدت ها بعد از آن، دانش و هنر تا حدودی جدا از سرمایه داری بود و سرمایه سلطه کامل بر آن نداشت از این رو بسیاری از دانشمندان و هنرمندان در کارشان آزادی عمل داشتند  به همین جهت بحث هنر متعهد و هنر برای هنر معنا داشت ولی حالا کل هنر و دانش را در اختیار گرفته و انحصاری کرده اند. همانطور که هنوز می‌‌توان زندگی‌ مرغ و خروس را در چند دهه گذشته تصور کرد که در حیات خانه، در کوچه و دشت و تپه، بطور طبیعی و آزاد رها بودند، آن را مقایسه کرد با زندگی‌ امروز آنها در مرغداری ها، برای اینکه تشخیص روز و شب را از دست بدهند، با نور چراغ‌های پر قدرت به آنها شوک می‌‌دهند تا مدام به دانه‌های هورمونی نوک بزنند و در عرض بیست روز جوجه‌ها تبدیل به مرغ شده و روانه بازار شوند. در بازار برای فروش در بسته‌های خوش رنگ و لعاب پیچیده می‌‌شوند و فواید آنها مورد تعریف و تمجید قرار می‌‌گیرد. این فقط سرنوشت زندگی‌ مرغ و خروس نیست که به این نقطه رسیده، زندگی‌ انسان هم دارد همین سرنوشت را پیدا می‌‌کند نمی شود مرغ هورمونی بشود،  مواد غذایی هورمونی بشود ولی زندگی‌ بشر و افکار و هنر و فرهنگ و حتا اپوزیسیون هرمونی نشوند. همه چیز با هم باید جلو برود.</p>
<p dir="RTL">مبارزات اجتماعی و سیاسی هم همین وضعیت زندگی‌ مرغ و خروس را پیدا کرده است. در چند دهه اخیر اربابان دنیا به اپوزیسیون سازی گسترده ای در سطح جهان دست زده اند. هزاران نهاد حقوق بشری، دمکراسی خواهی، ان. جی. او، انجمن های مدافع جقوق زنان&#8230; درست کرده اند این اپوزیسیون هرمونی را در بسته بندی‌های خوش آب و رنگ توسط دستگاه‌های تبلیغاتی و فستیوال‌های فرهنگی‌ و هنری وارد بازار می‌‌کنند تا از شکل گرفتن جنبش های مستقل برای تغییرات بنیادین جلو گیری کنند و پتانسیل نیروهای فعال اجتماعی را در کانال های انحرافی به هدر دهند، از یک سری جیره خوارهای خود چهره می سازند و بزور جایزه ها و تبلیغات از آنها الگو سازی می کنند تا الگوهای واقعی مبارزه در جامعه رشد نکند. وظیفه این انجمن های دست ساز دنبال کردن همان هدف دهکده جهانی است. آنها در کشورهای آسیایی و آفریقایی و امریکای لاتین کار می کنند تا بافت سنتی زنان آن جوامع را به هم بریزند تا از آنها برده کار و مصرف بسازند. مبارزه انسان در مقابل کلیت این سیستم را به سطح مبارزه زن با مرد تنزل می دهند. سیستم موجود را مردسالار می خوانند، در حالیکه امروز در این روند نه مرد و نه زن هیچ کدام سالار نیستند، بلکه هردو اسیر سرمایه سالاری اند. نابرابری های اجتماعی که امروز بین زن و مرد جاری است، خود حاکمیت ها به شیوه های مختلف این نابرابری را حفظ و تداوم می دهند تا ذهنیت زن و مرد درگیر هم باشد و انرژی آنها در مقابل حاکمیت سرمایه آزاد نشود. این به اصطلاح آزادی  سرمایه داری به زنان، نه تنها زنان را از ستم بافت سنتی نجات نمی دهد، بلکه آنها را به اسارت و تنهایی کشنده تری می برد. هیچگاه دختران به اندازه امروز احساس ناامنی و ترس از دور خارج شدن و تنها ماندن نداشته اند و این همه قرص های ضداضطراب و ضدافسردگی مصرف و جراحی به اصطلاح زیبایی نکرده اند. همه این ها زیر پوشش دمکراسی و حقوق بشر دارد انجام می شود. &#8221; مگر نمی دانید چه تحمیق هایی زیر لوای روشنگری انجام  می شود؟ مگر خبر ندارید که زوال تا کنون چند بار صورتک جنبش را بر چهره زده است همه آنها را در عصر  ما هم میتوان بخوبی دید&#8221; &#8211; کافکا-</p>
<p dir="RTL">امروز دمکراسی و حقوق بشر دو ابزار اصلی دزدان گردن کلفت بین المللی برای کلاه گذاشتن سر مردم و بی راهه بردن افکار توده ها از ریشه اصلی درد است. دمکراسی، حقوق بشر، رای گیری و انتخابات، چون سمی است که بر پیکر جوامع تزریق می کنند. متاسفانه در این سیستم آگاهی بشر به نقطه ای افول کرده که هر چند سال تعدادی دزد را انتخاب می کنند تا این دزدان به وسیله قانونی که اربابان این دزدان تعیین کرده اند جامعه را بچاپند. در این دمکراسی رایج همه آزادند از بدبختی های خود بگویند، ولی داخل همین سیستم و نه فراتر و دل شان خوش باشد که هر چهار سال یک بار تعدادی مفت خور را به پارلمان ها بفرستند. این دهه های گذشته نشان داده که تمامی این پارلمان ها در دست دولت ها و دولت ها در دست سرمایه داران بزرگ هستند.</p>
<p dir="RTL">نهاد‌های حقوق بشری از انسان یک قربانی می سازند. انسان وقتی‌ دیگر یک موجود سیاسی که می تواند دست به تغییرات اجتمأعی بزند نباشد و صرفا یک قربانی فرض شود، آنوقت خود ستمگران بنا به موقعیت در نقش منجی و نجات دهنده قربانی ظاهر میشوند. پایه های بشریت را درهم کوبیده اند، آنوقت از حقوق بشر حرف می زنند. حقوقی که نه تضمین کننده حقوق انسان ها که تضمین کننده امیال اربابان است. در این به اصطلاح حقوق بشر همه آزادند هر عقیده ای داشته باشند تا جایی که به آزادی دیگران صدمه نزنند. فقیران آزادند فقیر باشند، پولداران هم آزادند آنها را بچاپند. زیرلوای این گونه آزادی و برابری، تمامی نابرابری های موجود را رسمیت می دهند و به آن لباس قانونی و حقوقی می پوشانند. هر کسی در مقابل آزادی بی قید و شرط دزدان بین المللی اعتراض داشته باشد و بخواهد در عمل مانعی برای آزادی عمل چپاولگران ایجاد کند، مجریان این حقوق بشر بجرم خرابکاری واخلال در امنیت ملی، بلایی به سرش می آوردند تا از بشر بودن خود پشیمان بشود.</p>
<p dir="RTL">در این حقوق بشر و دمکراسی رایج، ما آزادیم کار کنیم، ما آزادیم از صبح تا شب سگ دو بزنیم، ما آزادیم یک سوم از ساعت مفید روزانه مان را در شلوغی راه بندان بگذرانیم، ما آزادیم تا صورت حساب های مختلف را بپردازیم، آنها هم با چماق قانون آزاد هستند به انواع مختلف ما را بچاپند و به ریش آزادی ما بخندند. آنها آزادند اهرم های قدرت و مهار جامعه را در دست داشته باشند و سر نوشت همه را تعیین کنند. ما هم آزادیم تا ما را مهار کنند و به خدمت بگیرند. آنها آزادند تحت آزادی مطبوعات، تلویزیون، سینما و تبلیغات، افکار سازی کرده و ذهنیت همه را به دلخواه خود شکل دهند، ما هم آزادیم گله وار هر جا خواستند ما را ببرند و مثل مسخ شده ها باورکنیم که در نظام دمکراسی آزادی مطبوعات و آزادی بیان وجود دارد و نق زدن را آزادی بدانیم.</p>
<p dir="RTL">
جان سویتون سردبیر روزنامه نیویورک تایمز در دهه پنجاه هنگام خدا حافظی با این روزنامه می گوید:  &#8221;مطبوعات آزاد وجود ندارد. شما دوستان من این را خوب می دانید و من هم می دانم. ما ابزار و نوکران قدرت های مالی بزرگ هستیم که پشت سرمان قرار گرفته اند. ما عروسک های خیمه شب بازی آنها هستیم، هنگامی که نخ هایمان را می کشند، خدمت و بازی می کنیم. همه دانش، توانایی و حتی زندگی ما به آنها تعلق دارد    .&#8221;تازه او این حرف را بیشتر از نیم قرن پیش گفته که با شرایط فعلی اصلاً قابل مقایسه نیست. حالا چنین آدمی حتی نمی تواند به درب ساختمان نیویورک تایمز نزدیک بشود، چه رسد به سردبیری آن. خبرنگاران، برنامه سازان و سردبیران امروز نه تنها اعتراضی به اینکه رسانه های گروهی در اختیار اربابان باشد ندارند بلکه افتخار می کنند که عروسک خیمه شب بازی آنها با شند، برای استخدام شدن در خوش خدمتی و خوش رقصی با هم رقابت می کنند. چون با روندی که تکنولوژی می رود، صاحبان آن قادرند انسان ها را هم از لحاظ فیزیکی وهم از لحاظ روانی و خصلتی کنترل و سرکوب کرده و به موجودی بیگانه و تهی شده و هرمونی  تبدیل کنند.</p>
<p dir="RTL"> به بهانه رشد سرطان، سیگار کشیدن را در بخش هایی از شهرها ممنوع کرده اند. در بخش هایی از شهر حتی کشیدن سیگار در داخل خانه ممنوع است. تا چند وقت دیگر اگر کسی در خانه خود پنهانی سیگار بکشد، از طریق ماهواره کنترل و جریمه می شود. این خیلی ساده انگارانه است که عده ای باور کنند غارتگران که در جنگ ها میلیون ها نفر را می کشند و تولید و توزیع مواد مخدر را در حجم های کلان در دست دارند، مواد غذایی را هورمونی و در قوطی کرده و غذای طبیعی را از انسان گرفته اند و با این کار عامل اصلی رشد سرطان هستند، حالا به فکر سلامتی آنها باشند. ممنوع کردن سیگار هم در راستای کنترل رفتار آدمها است. هرگونه رهایی درونی حتی به اندازه ای که فردی در کافه برای خودش سیگاری دود کند، بایستی از او گرفته شود تا برای هر عملی مجبور باشد دهها قانون را رعایت کند. امروز اگر کسی در هواپیما نشسته باشد و هواپیما چند ساعت دیر حرکت کند، حق ندارد اعتراض کند. اگر بطور طبیعی از معطل ماندن در هواپیما کلافه شود و اعتراض کند، بجرم عدم &#8220;کنترل عصبانیت &#8221; دستگیر می شود. این مسئله فقط با دستگیر شدن تمام نمی شود. می فرستند به کلاس های &#8220;کنترل عصبانیت – انگرمنجمنت   &#8221; تا بتدریج اعتراض در درون آدمها کشته شود و انسان های آینده چیزی به عنوان اعتراض را نشناسند. می خواهند برای خصلت های طبیعی انسان مثل خشم، اعتراض، خندیدن، گریه کردن، مهر ورزیدن&#8230;قانون گذاری کنند تا بتوانند از آدم، آدمک بسازند تا همه به زور اسلحه ای بنام قانون بطور اتوماتیک کار کنند تا دیگر کسی بطور طبیعی خشمگین نشود، بطور طبیعی به خنده نیافتد&#8230;می‌‌بینیم دیگر از آن قهقهه خنده از ته دل  خبری نیست. خنده را از آدمها گرفته اند جایش قرص های ضدافسردگی بدستش داده اند. دیگر کمتر در کوچه ها و خانه ها خنده می بینیم. فکر همه به قسط و بدبختی های خودشان مشغول است. همه سرگردان و پریشان کنار هم رد می شوند.</p>
<p dir="RTL">حالا همه چیز در خدمت این هدف که از انسان روبات بسازند بکار گرفته شده است. برای مثال موسیقی دیگر حالت انسانی به انسان نمی دهد. مثل قرص های ضد اضطراب عمل می کند. موسیقی رپ و راک جدید خوراک بچه های این نسل شده است. با موسیقی رپ مواد مخدر و سکس را عمومی کرده و با موسیقی راک خمودگی ذهنی را در نوجوانان و جوانان بوجود می آورند.  روزانه دهها ساعت برنامه های تلویزیونی به این خوانندگان اختصاص دارد که دوست دختر فلان خواننده کجا ناخن هایش را درست می کند، کجا مو را آرایش می کند، چه مهمانی هایی می روند، کی با کی خوابیده&#8230; دیگر کمتر ترانه ای پیدا می شود که بویی از یک خصلت انسانی داشته باشد</p>
<p dir="RTL">بازی های کامپیوتری تا فیس بوک، همین هدف را دنبال می کند. امروز اکثر نسل جوان هر کدام یک آی فون بدست، از صبح تا شب در حال راه رفتن، در حال خواب، در حال غذا خوردن با آن سرگرم هستند. تکنیک هایی که در مرغداری برای جوجه ها به کار می برند تا مدام به دانه ها نوک بزنند، همین تکنیک را در مورد بچه های این نسل بکار می برند. اگر &#8220;ربای&#8221; یهودی پای دیوار &#8220;ندبه&#8221; هر یک جدا از دیگری سر در کتاب دارند و بدن خود را پای دیوار تکان می دهند وبه خیال خود با آن تکان ها می خواهند به منبع اصلی انرژی هستی وصل شوند، امروز تکنولوژی با دادن تلفن های دستی به نسل جدید جای آن تکان ها را گرفته است. اگر در گذشته انسان ها دورهم جمع می شدند، با هم گفت و گو می کردند و از آرزوهای خود حرف می زدند و یک پیوند مشترکی بین آنها بود، حالا تکنولوژی با نیت خاصی این پیوند ها و بند ناف ها را قطع کرده است. حالا اگر دورهم جمع می شوند، نسل جدید سر در آی فون، پای دیوار دارند حرف می زنند و خود را تکان می دهند. هر کسی با ابزار سر و کار دارد نه با انسان بغل دست خود. همه به جعبه کوچکی بنام بلک بری ، به اهریمن وصل هستند. هر یک جدا از دیگری در خود خزیده اند. همه در تردید و بی هدفی رها شده اند. اعتقاد و باور به ارزش های انسانی و آرمان خواهی بطور سیستماتیک توسط رسانه های گروهی بمباران می شود. این رسانه ها بطور مداوم با پخش اخبار ضد ونقیض درباره فجایع، جنگ و کشتار، همراه با تبلیغ کالاهای پر زرق و برق در میان اینگونه اخبار، با برگزاری میزگردها و بحث های کارشناسی&#8230; بگونه ای عمل می کنند که خود بخود همه دچار تردید و تزلزل در موضعگیری بشوند و از تصمیم گیری در مسایل اجتماعی و حتی مسایل شخصی مدام دچار تردید و سرگردانی و بی هدفی باشند. برای انتخاب هر چیزی و هر موضوعی آنقدر انتخاب های گوناگون بر سر راه گذاشته اند تا در نهایت امکان انتخاب را از آدمها بگیرند. همه در برزخ بسر می ببرند شادی و آرامشی در میان نیست فقط فرسودگی است و زوال.</p>
<p dir="RTL">اکنون که در میانه این راه و مرحله گذار هستیم، می بینیم که جوامع و ملل مختلف رو به نازایی می رود. دیگر از بتهوون، ونگوگ، کافکا، خیام ، صادق هدایت، شاملو  &#8230; و پا به پای آن نیز در سینما و همین طور در مبارزه از رهبران واقعی مبارزه و از فرهنگ و هنر غنی اروپا، امریکای لاتین و شرق خبری نیست. جای آنها را هالیوود و کمپانی های داروسازی و هنر سازی و سیرکی بنام دمکراسی و حقوق بشر گرفته است.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>اندیشه‌های کهن ریشه در زندگی‌ اشتراکی دارند</strong></p>
<p dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p dir="RTL">وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم می بینیم، ادیان و اندیشه های کهن هنوز درک بهتری از قانونمندی زندگی و انسان را بدست می دهند تا علم و دانش امروز. تمامی این ادیان و اقوام با تفاوت ها و فاصله هایی که ازهم داشته اند و بدون اینکه به هم دسترسی داشته باشند، همه یک اندیشه را دنبال کرده اند. چون که منابع تفکر آنها از یک جا نشأت می گرفته و آن آمیختگی شان با طبیعت و زندگی بوده است. قانونمندی طبیعت و راز زندگی و انسان را بطور حسی گرفته اند. فکر و دانش آنها از حس و تجربه عینی شان نشاَت می گرفته نه از دانشگاه ها و کتاب ها. منبع اصلی دانش و خرد انسان، طبیعت است. انسان هر چه از طبیعت و از نظم هستی فاصله گرفته به همان میزان از خرد و دانش دور شده  و به رنج و بدبختی دچار شده است. نظم هستی بر پای زندگی اشتراکی استوار است. هر پدیده ای که از مدار این نظم پا بیرون بگذارد نابود می شود. درهستی فقط انسان است که از مدار این نظم پا بیرون گذاشته . تمامی رنج ها و ستم ها و جنگ ها ی که بشر بر گرده خودش تا به امروز حمل کرده از همین دور شدن از نظم زندگی اشتراکی بوده است. هر چقدر  اندیشه بشر کهن تر است به نظم هستی‌ و نظام اشتراک نزدیک تر است . اندیشه زندگی اشتراکی از افلاطون تا مزدک تا مارکس در مقابل طبقه اشرافیت تاریخ قرار داشته است. جدال ایدئولوژی ها در طول تاریخ از همین نقطه بوده است. بی جهت نیست که شخصیت‌های انقلابی اساطیری و مبارزان دوران کهن پدر ندارند و فرزند باد، دریا و کوه نامیده می شود چرا که اینها نماینده اندیشه‌های دوره اشتراکی هستند و در دوره اشتراکی جنسیت مهر مالکیت نداشته است. پدیده یی به نام مردسالاری-پدر سالاری زائیده دوره طبقاتی است برای همین از نگاه طبقات حاکم این افراد حرام زاده نامیده می‌ شوند چرا که قانون مالکیت را نفی کرده اند. شاید از این روست که مسیح هم پدر ندارد و با نام مادر نامیده و شناخته می شود.</p>
<p dir="RTL">اریک فررم در کتاب &#8220;جزمیت مسیحیت&#8221; نشان می‌دهد که جنبش مسیح، جنبش فقرا بوده علیه حاکمان روم و اساساً چیزی به نام مسیحت صد سال بعد از مرگ مسیح توسط خود حاکمان روم برای جلوگیری از فروریختن پایه‌های‌‌ قدرتشان شکل می‌‌گیرد.عمراکثر اندیشه های مذهبی از جمله مذاهب ابراهیمی بیشتر از شش- هفت هزار سال نمی رسد ولی عمر اندیشه های انسانی به دهها هزار سال قبل بر می گردد. تمامی این مذاهب  از نماد ها و اندیشه های انسانی پیش از خود وام گرفته اند و بنا به موقعیت شان درآن دست برده و چیزهایی که خواستند به آن اضافه کرده اند. اکثر این مذاهب رسمی‌  بر عکس آنچه که از اول مدعی بودند، می‌ خواستند مقابل این روند ی که انسان بیرون از مدار هستی طی  می کند به ایستند  نه تنها نه ایستاده‌اند، بلکه با این روند جلو آمده و خود بخشی از این روند اهریمنی شده اند. هر چند در طول تاریخ حرکت های عدالت خواهانه با نگرش متفاوت به مذاهب رسمی و با اندیشه اشتراکی از درون همین مذاهب بیرون آمده و مقابل نظم دوره خود و رهبران همین مذاهب ایستاده اند اما مذاهب رسمی‌ همیشه حافظ نظام طبقاتی در مقابل نظم اشتراکی بوده اند. همچنان که نگاه مراکز دانشگاهی و نهادهای آموزشی، فرهنگی‌و هنری به تاریخ و جامعه و انسان،از نگاه پیروزمندان و حاکمان است و فقط  نگاه حاکمان است که دراین مراکزترویج و تدریس می شود .</p>
<p dir="RTL">آغاز گمراهی بشر، نوع دانش اوست. دانشی که از ابتدا در مسیر رشد مالکیت و شکل دهی قدرت پا گذاشت و همین مسیر به این روند اهریمنی و به رشد این نوع تکنولوژی کشیده شد، که امروز کمر انسان را شکسته است. این روند همان میوه ممنوعه است که انسان نباید به سمت آن می رفت، اما رفت و به این سرنوشت دچار شد. زرتشت می گوید: :&#8221; روزی زمین از انسان انتقام می گیرد.&#8221;  و امروز انتقام زمین را به چشم می بینیم که چگونه بشر از هستی و طبیعت جدا افتاده، در خود فرو رفته و اسیر دست کمپانی های فراملیتی شده است. هر چه در این مسیر علم و تکنولوژی جلو می رود، از درک و دریافت حیات و زندگی دور و دورتر می شود. بشر هیچگاه به اندازه امروز از پرندگان و طبیعت اطلاعات نداشته و هیچگاه هم به انداره امروز ارتباط اش با پرنده گان و طبیعت قطع نبوده است. اقوامی مثل سرخپوستان یک صدم اطلاعاتی را که امروز بشر از پرندگان دارد، نداشتند. اما پرندگان را درک می کردند و زبان باد، درخت، باران&#8230; را می فهمیدند و ارتباط زنده با طبیعت پیرامون خود داشتند و به همان میزان نیز به دانش و خرد واقعی نزدیک تر بودند. دانش امروز بشر به طبیعت نه بر پایه درک و شناخت طبیعت که بر پایه سود جویی و سلطه بنا شده است. محصول اینگونه دانش را می بینیم که هر چه بیشتر بر طبیعت و هستی سلطه پیدا می کند به همان میزان انسان بدبخت تر، درمانده تر، بیگانه تر و به اسارت بیشتری می رود. در جایی خواندم که یکی از بزرگان سرخپوستان می گوید: &#8221; سفید ها از ما خواستند که زمین مان را به آنها بفروشیم، ما نشستیم فکر کردیم چگونه می توان طراوت هوا را فروخت، سرسبزی جنگل را فروخت، جاری بودن آب رودخانه را فروخت و در زمینی که ما با دیگر موجودات بطور مشترک زندگی می کنیم، چگونه می توانیم بدون اجازه موجودات دیگر، زمین مان را بفروشیم. پس ما نمی توانیم زمین را بفروشیم&#8221;  .این نگاه به زمین، نه یک نگاه سیاسی یا مثل جریان های مدافع محیط زیست امروزی، که یک نگاه ایدئولوژیک و یک دریافتی از درون به هستی و زمین است. دریافت و نگاهی که امروز در بشر رخت بربسته و کمتر جایی چنین نگاه و دریافتی برای انسان باقی مانده است</p>
<p dir="RTL">اگر فقط همین نگاه به زمین برای بشر باقی‌ مانده بود، می‌‌توان تصور کرد که چه حجمی از درد و رنج انسان و همچنین نابودی طبیعت دیگر در میان نبود. تفکرات و آئین ها و جشن های تمامی این اقوام از دانش حقیقی تری نسبت به دانش اهریمنی امروز برخوردار بوده و با کار، با تلاش، با طبیعت، با حیات و زندگی آمیخته بوده است. به همان اندازه که از نظام طبقاتی و مالکیت خصوصی دور بوده اند، به همان میزان درک درست تری از زندگی داشته اند. هر چند که سرمایه داری در طول این روند آنها را از بین برده یا به خرافات تبدیل شان کرده است. تمامی آنان  یک اندیشه را دنبال کرده اند. مخاطب همه آنها نوع بشر بوده است. تغییر را نه در شکل کشوری، که در شکل جهانی و درهم شکستن این روند در نبرد آخر و نهایی دیده اند. و نبرد آخر یعنی روند حرکت انسان از ظلمت به نور، زمانی روی می دهد که انسان از این روند به خستگی کامل برسد. انقلاب آخر، زمانی فرا می رسد که آدمی از این مسیر و تمامی ابزار و مظاهر آن روی برگرداند و عطش و تشنگی بازگشت به هویت انسانی را در درون خود احساس کند. آنوقت است که چیز تازه ای و هوای تازه ای و اندیشه تازه ای نه از بیرون انسان که از درون انسان جوانه می زند. در آن نقطه است که همه چیز، هنر، عشق، علم و کار به مفهوم اصلی خودش باز می گردد و کار از شکل بیگاری برای صاحبان سرمایه به خلاقیت انسانی خودش بر می گردد.</p>
<p dir="RTL">از کافکا می گویم که اینگونه، کار را از بیگاری جدا می کند &#8221;  من کار کردن در کارگاه را دوست دارم. بوی چوب رندیده، صدای اره، ضربه های های چکش، همه مسحورم می کردند. چیزی زیباتر از کار دستی پاک و ملموس و سودمند نیست. گذشته از نجاری قبلاً کشاورزی و باغبانی هم کرده ام. خیلی زیبا تر و با ارزش تر از بیگاری در اداره بود. آدم در اینجا به ظاهر چیز والاتر و بهتری است، ولی فقط به ظاهر. واقعیت این است که آدم فقط تنهاتر در نتیجه بدبخت تر است. همین وبس. کار فکری، انسان را از جامعه انسانی دور می کند، در حالی که کار دستی او را به انسان ها پیوند می دهد&#8230;دنیای ماشینی یخبندانی است که رفاه و سودمند بودن ظاهری اش ما را روز به روز ناتوان تر و خوار تر می کند&#8230; می خواهیم از برکت فردیت خود، هرچه بیشتر مالک و مختار زندگی با شیم. این سرکشی، زندگی را از ما می گیرد. &#8220;</p>
<p dir="RTL">با جاده سازی، شهر سازی، استخراج معادن و ذخایر زیرزمینی، هر بلایی که خواستند سر طبیعت آوردند. زندگی تمام موجودات و حتی زندگی باد، باران، درخت و گیاه را مختل و فضای تنفسی آنها را سخت کرده اند. چندی پیش در خبری اعلام کردند که امواج تلفن های دستی ، زنبورهای عسل را می کشد -هر چند جای نگرانی نیست  سرمایه داری عسل را در کارخانه برای همه تولید می‌کند- گفته می شود که پرندگان بخاطر آلودگی هوا به سمت جاهایی کوچ می کنند که هنوز فضای بهتری دارد، بخاطر محدود بودن فضا، سر لانه ساختن با هم درگیر می شوند و پرندگان ضعیف نمی توانند لانه داشته باشند درگیری برای داشتن سرپناه را به حیطه زندگی‌ پرندگان هم برده‌اند. آنوقت سازمان های مدافع حقوق حیوانات درست کرده، سگ و گربه می فروشند، دکتر و روانشناس و کلنیک برای آنها راه انداخته اند، صد جور بلا سر این حیوانات می آوردند، اخته شان می کنند، حنجرشان را عمل می کنند تا صدا نداشته باشند، غذای بسته بندی شده برای آنها تولید می کنند، آنها را هم مثل آدمها از حالت و خصلت طبیعی شان خارج کرده اند، اسم این تجارت را حیوان دوستی می نامند. همه را سر کار گذاشته اند که بیرون آشغال نریزند تا طبیعت را حفظ کنند، ولی آشغال های کلان توسط همین نصیحت کنندگان و قانون گذاران هر روز در دریا ها و دره ها ریخته می شود.</p>
<p dir="RTL">&#8220;در بین سالهای ١٩٧١ تا ١٩٩٢ غول نفت شورون چهار میلیون گالن فاضلاب سمی آلوده به نفت و فلزات سنگین سرطان زا را در گودال ها و رودخانه های بولیوی تخلیه  کرده است که باعث کشتار مدام مردم و جانوران می شود . مردمی که بیشترین آسیب  را از احداث سد ها ، حفاری ها و خطوط لوله های نفتی دیدند، از فقدان مواد غذائی و آب آشامیدنی در حال مرگ هستند . بومی های آمریکای لاتین نامیدانه می جنگید ند تا جلو ی شرکت های نفتی و آژانس های بین المللی عمرانی را بگیرند و هر گونه تلاش برای کشاندن شان به دنیای مدرن را عقیم سازند . اما صنعت بازسازی در این جبهه ، چنان سریع و کار آمد عمل  میکند که معمولا ، پیش از آن که مردم منطقه تشخیص دهند چه بر سرشان آمده ، خصوصی سازی ها و چنگ اندازی برای اراضی‌  تکمیل شده و کاراز کار گذشته است. اکنون هدف نه باز سازی که تغییرشکل دادن همه چیز است. &#8221;   -از کتاب اعترافات یک جنایتکار اقتصادی ، جان پرکینز-</p>
<p dir="RTL">سازمان ملل اخیرا به مناسبت نام گذاری دهه بیابان و مبارزه با بیابان زایی آماری منتشر کرده که&#8221; : در سطح جهان ۲۴ درصد زمین ها در حال از بین رفتن هستند که زندگی یک میلیارد و ۵۰۰ میلیون نفر کاملاً به این زمین ها بستگی دارد. نزدیک به ۲۰ درصد از زمین هایی که در معرض نابودی قرار دارند حاصلخیز و بین ۲۰ تا ۲۵ درصد از آن چراگاه هستند. زندگی بیش از یک میلیارد در ۱۰۰ کشور جهان به دلیل بیابان زایی در معرض تهدید  است&#8221;   - بی‌ بی‌ سی‌ ۲۴ سپتامبر۲۰۱۰-</p>
<p dir="RTL">اکثر این انسان های به حاشیه رانده شده که در مناطق فقیر زندگی می کنند، دیگر زندگی شان بدرد سرمایه داری نمی خورد و باید از میان برداشته شوند، چون توان مصرف محصولات تکنولوژی را ندارند. اینکه سازمان ملل این آمار و به اصطلاح مبارزه با بیابان زایی را اعلام می کند، طبیعی است که بدون اجازه اربابان چنین آمار هایی را اعلام نمی کند. فاجعه هایی از این دست را به عنوان خبر اعلام می کنند تا در جامعه زمینه سازی کرده و آن را عادی و طبیعی جلوه دهند، تا همه به این نوع فجایع عادت کنند و عده ای ساده اندیش را سرگرم کرده و با احساس انسانی آنها بازی کنند تا بروند برای کودکان آن مناطق پول جمع کنند و راه حل را در چنین کارهایی ببینند. کافکا، یک قرن پیش بخوبی این مسیر را می بیند: &#8221;  ما در عصر تورم انسان زندگی می کنیم. از سر به نیست کردن غیر نظامی ها که از سرباز و توپ ارزان ترند، عایدات کلانی نصیب می شود&#8230; ما در مردابی از دروغ ها و توهمات پوسیده زندگی می کنیم که هیولاهای وحشتناک به جهان می آورد، هیولاهایی که با چهره ای پر از محبت به دوربین عکاس ها لبخند می زنند ولی در همان لحظه – بی آنکه کسی متوجه شود   – با بی خیالی میلیون ها انسان را چون حشره زیر پا له می کنند&#8230; تمدن جهان، فاجعه بار است. مشت آهنین تکنولوژی همه حصارها را درهم می کوبد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">مشت آهنین تکنولوژی حتا ضرباهنگ طبیعت جسمانی و فعالیت بدنی بشر را به هم ریخته است   &#8221;نوع آدمی مانند تمامی انواع موجودات دیگر، ازهزار ها ساعت زیستی ساخته شده است. که در دوران طولانی تکامل با ضرب آهنگ و گردش زمین هماهنگ شده بود. کار کرد ها و فرایند های بدن ما با نیروی بزرگتر طبیعت مانند چرخش روز و چرخه های ماه ها و فصل ها انطباق یافته بود. اما عصر صنعتی جدید چهار چوبی اقتصادی را به وجود آورد که در آن سرعت فعالیت با ضرب آهنگ های کند تر زیستی بدن آدمی تضادی فزاینده داشت. در عصر صنعتی کارگران چنان گرفتار ضرب آهنگ های ماشین آلات مکانیکی شده بودند که حتی خستگی خود را بر اساس اصطلاحات خاص ماشین ها بیان می کردند. مثلا از این شکایت  می کردند که &#8211; زهوارشان  در رفته &#8211; یا دچار نقص فنی- شده اند. اکنون تعداد زیادی از کارگران چنان در ضرب آهنگ  فرهنگ جدید کامپیوتری ادغام شده اند که وقتی تحت فشار قرار می گیرند ، می گویند دچار &#8211; اضافه بار &#8211; شده اند یا -سوخت شان تمام شده -یا قاطی -کرده‌اند تعابیری که به وضوح نشان می دهد کارگران تا چه حد با آهنگی که تکنولوژی کامپیوتری مطرح ساخته، یکی شده اند، افزایش آهنگ فعالیت در محیط کار تنها موجب افزایش بی قراری و سطح اضطراب کارگران و کارمندان را به نحوی بی سابقه ای بالا برده است. انواع بیماری روحی و جسمی این عصر بر گوفته ازهمین موضوع است . -  &#8221; از کتاب  پایان کار نوشته کرگ برد &#8211; .</p>
<p dir="RTL">
انقلاب بشر در نهایت علیه اینگونه علم و تکنولوژی خواهد بود. نه فقط انسان که همه مخلوقات باید آزاد شوند. چرا که این نوع شهر سازی، این نوع جاده سازی، این نوع درس خواندن  تماماً در چهارچوب رشد سرمایه و رشد نجومی سود است. سود رشد دهنده این تکنولوژی و این تکنولوژی رشد دهنده سود است. در این روند تمام خلاقیت و استعداد آدمی نابود شده است تنها یک خلاقیت برایش باقی‌ مانده و آن بردگی برای رشد سرمایه و سود است.&#8221;    آنچه ما توسعه می خوانیم نمایش غم بار همه جا و همیشه تکرار می شود ، با همان صحنه آرایی مفلوک و حقیر . انسان پر سر و صدا که واله و شیفته عظمت  ادعایی خود است ، گمان می برد که خودش همه ی دنیاست . او زندان خود را همه جهان می شناسد-   &#8221;.آگوست بلانکی انقلابی آنارشیست-</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">اگر بشر گرفتار این روند نبود، نیازی به هیچ کدام از این ابزار ها و کالاهای مصرفی امروزی هم نداشت. اگر قرار باشد پایه زندگی بر اساس فطرت و نیاز واقعی انسان ساخته بشود، الگوی شهر سازی، جاده سازی، تکنولوژی، کارکردن، درس خواندن&#8230; چیز دیگری خواهد بود و  قطعاً ابزارها و کالاهای مورد نیازش این نخواهد بود. باز از سرخپوستان مثال می آورم که به این دوره نزدیک ترند و اگر به تصویری که هالیوود از آنها می دهد توجه نکنیم قابل درکند، ۵۰۰ سال پیش در همین امریکا قبل از آنکه اروپایی ها ورود کنند، سرخپوستان نه دادگاه داشتند، نه کارت اعتباری، نه بانک، نه اجاره خانه، نه پلیس، نه دانشگاه، نه کارخانه، نه تلویزیون، نه تلفن، نه کامپیوتر، نه قرص ضد اضطراب، نه اضطراب، نه کلاهبرداران و شارلاتان هایی به نام وکیل و روانشناس و نه برده و برده برداری&#8230; اما آزاد بودند و زندگی داشتند. بشر هر دوره ای که جلو آمده نسبت به دوره قبل به اسارت بیشتری گرفتار شده است.</p>
<p dir="RTL">مارکس در نامه ای به انگلس می گوید: &#8220;انسان غارنشین امتیازی به مراتب بیشتر از انسان امروز داشته است  &#8221; در سخنرانی در لندن در آوریل ۱٨۵۶ می گوید:  &#8221;ماشین، تکنولوژی، ابزار پیشرفته تولید، دیگر نمایانگر تمدن نیستند، بلکه بیانگر استثمارند. انسان از یک سو ارباب طبیعت شده، اما از سوی دیگر برده انسانی دیگر یا برده مناسباتی غیر انسانی شده است. سلطه اش بر طبیعت او را خوشبخت نکرده است. میان صنعت و علم پیشرفته و انبوه مصیبت و تهی دستی انسان ها تضادی آنتاگونیستی به چشم می خورد &#8221; در نامه ی دیگری می گوید:   &#8221;آن نگاه به طبیعت که زیر سیطره ی مالکیت خصوصی و پول باشد، تحقیر واقعی و تباهی عملی طبیعت است. &#8220;</p>
<p dir="RTL"> این روند و رشد دانش و تکنولوژی آن جز با سیطره پول و سرمایه و نابودی عملی طبیعت و انسان نمی تواند به جلو حرکت کند. مارکس بیشتر از صد و پنجاه سال پیش این روند را به درستی می بیند، در حالی که امروز بخشی از چپ وطنی و چپ جهانی هنوز در اوایل قرن بیستم گیر کرده و فقر را در شکل آن دوران می بینند و یا هنوز ورود تکنولوژی به یک کشوری را پیشرفت می دانند. در حالیکه امروز خیلی از فقیران لب تاپ و آی پاد&#8230; هم دارند، اما پیش از هر زمانی زیر فشار زندگی درهم کوبیده شده اند. این له شده گی انبوه آدمها و رشد نجومی سرمایه محصول به خدمت گرفتن علم و تکنولوژی و هنر است، نه محصول استثمار به شیوه گذشته. آنها مشکل را نه در خود این نوع تکنولوژی و این روند اسارت بار، که در این می بینند که چه کسی صاحب آن باشد. مایکروسافت بر اساس این ساخته شده که سود نجومی بیاورد و انسان را از هویت انسانی تهی کند، نمی توان این ابزار را در جهت غیر از ماهیت آن استفاده کرد. حتی اگر یک لحظه این تئوری فانتزی را قبول کنیم که مثلاً زحمتکشان بجای سرمایداران صاحب این ابزار بشوند، این ابزار از زحمتکشان هم اهریمن می سازد. مایکروسافت را نمی شود عادلانه تقسیم کرد، اینجا فقط بحث اقتصادی نیست، بحث تاًثیر اهریمنی است که بر زندگی می گذارد. بنابراین آنچه که باید هدف قرار بگیرد کل این مجموعه و در هم شکستن این روند است.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong> شر همیشه به نقطه شروعش باز می گردد</strong></p>
<p dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p dir="RTL">با اینکه امروز وضعیت اپوزیسیون در سطح جهانی به هم ریخته است واپوزیسیونی نیست که بتواند دست حاکمیت ها را مثل گذشته بخواند و قادر باشد مثل گذشته حرکت اجتماعی را استارت بزند و قادر باشد این حجم عظیم پتانسیل اعتراضی موجود را در بستر درست مبارزاتی کانالیزه کند و جنبشی را شکل دهد. با این همه در این مرحله گذار پیش از هر زمانی‌ مبارزات اجتماعی زمینه رشد دارد. این جهانی‌ سازی به سادگی‌ جلو نخواهد رفت. چرا که سرمایداری ناچار است برای ادامه حیات خود از این مرحله عبور کند، برای عبور از این مرحله عوارض خطرناکی را پیش رو دارد. این مرحله جنبش‌ها و شورش‌های اجتماعی و زمینه زایش نیروهای انقلابی و شخصیت‌های تاثیرگذار را در خود دارد.</p>
<p dir="RTL">امروز توده مردم در غرب از این روند و تکنولوژی آن خسته اند، از اینکه از صبح تا شب بدوند تا اقساط خانه، ماشین، تلفن، اینترنت و صدها کوفت و زهرمار دیگر را بپردازند خسته اند. از این تهی شدگی خسته اند. از درس خواندن در دانشگاه، از کار کردن در اداره و کارخانه خسته اند. اعتماد و اعتقاد آنها به علم، به هنر و به مظاهر لیبرالیسم و از همه مهمتر اعتقاد آنها به این دمکراسی و حقوق بشر پوشالی در حال فرو ریختن است. صاحبان سرمایه می دانند اگر چنین وضعیتی ادامه و عمق پیدا کند، آمادگی زایش نیروی انقلابی را هم از درون خودش پیدا می کند. برای همین صاحبان دهکده جهانی همه توان خود را بکار گرفته اند تا ذهنیت توده ها را به موضوعات و تضادهای کاذب از جمله تضاد دنیای اسلام با دنیای غرب سرگرم کنند تا بتوانند از این مرحله عبور کنند. تمام شگردها و ترفندهای آنان این است که جایی چشم اندازی بیرون این روند در توده ها جوانه نزند و نبرد نهایی و جنگ آخر را تا آنجا که می توانند به عقب اندازند. همچنان که تلاش تمامی مبارزان و انقلابیون برای جلو انداختن نبرد نهایی و آماده کردن زمینه رشدی آن بوده است. همانطور که حاکمیت ها در طول تاریخ این سیستم اهریمنی را دوره به دوره جلو برده اند، از سویی هم انسان های آگاه در هر دوره ای کوشش کرده اند، اندیشه و هویت انسانی را با مبارزات خود دوره به دوره حمل کنند تا مشعل آرزوهای راستین انسانی را به نبرد نهایی برسانند.</p>
<p dir="RTL">تنها انقلابیون راستین هستند که از دایره نظم طبقاتی بیرون هستند و می خواهند این بار &#8220;امانت&#8221; یعنی زمین و زندگی را به نظم هستی‌ یعنی زندگی اشتراکی  بازگردانند</p>
<p dir="RTL">از ابتدا تا امروز تمامی اندیشه هایی که رگه هایی از ایدئولوژی انسانی را با خود حمل کرده اند، روی این قانونمندی تاَکید داشته اند که همیشه انسان های اندک و آگاه و راه یافته گان هستند که در عمل با فداکاری و با پرداخت بهاء همچون تک سلول زنده به سلول های دیگر جان دوباره می بخشند. تمامی اندیشه های کهن تا اندیشه های انسانی در این عصر، هیچگاه به صاحبان و اربابان این روند اصالت و بهاء نداده و آنها را میرا دانسته اند، نه امپراطوری ها را که انقلابیون و راه یافته گان را در نهایت تعیین کننده این روند دانسته اند.</p>
<p dir="RTL">انقلابیون راستین در هر دوره‌ای مقابل روند اصلی‌ دوره خود ایستاده‌اند. از اسپارتاکوس تا مزدک، از کافکا تا هدایت، از لورکا تا نرودا، از زاپاتا تا چه گوارا همه این مبارزان در هر دوره ای خواستار درهم شکستن سیستم ها و حکومت ها بوده اند، نه خواستار اصلاح حکومت ها. چرا که در این روند اهریمنی چیزی اصلاح شدنی وجود ندارد. تا روند موجود درهم شکسته نشود، انسان از اسارت رهایی پیدا نمی کند. کسانی که در چهارچوب روند موجود خواستار اصلاح امور هستند، آگاهانه یا نا آگاهانه به ابزار سیستم تبدیل شده اند. بقول صادق هدایت &#8221; جایی که منجلاب گه است، دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه آن انتقاد شود، قسمت های دیگرش تبرئه می شود، چیز تبرئه شدنی وجود ندارد، باید همه را در بست محکوم کرد و با یک تیپا تو خلا پرت کرد&#8221;  اینجا مرز، بین نیروها و افرادی که ابزار اهریمن هستند با کسانی که مقابل آن قرار دارند، مشخص می‌ شود. مرزبندی اینجا معنا و مفهوم پیدا می کند و مبارزه اصالت خود را نشان می دهد. از ابتدا تا به امروز در هر دوره ای نیروهایی با ایدئولوژی انسانی در مقابل نیروهای اهریمنی ایستاده و مبارزه کرده است. تاریخ، جنگ این دو بوده است.</p>
<p dir="RTL">هرچند موسی ی فرعون دهکده جهانی هنوز شکل نگرفته است، اما نشانه های آن نمایان است.  این پروژه جهانی‌ سازی، انقلاب جهانی را هم در بطن خودش پرورش میدهد. انقلابی که بر عکس این روند جهانی‌ سازی، انسان و خلاقیت انسانی‌ را از این روند اهریمنی و تقسیم بندی‌های ظالمانه و طبقاتی نجات میدهد. به دلیل همین طرح جهانی سازی، امروز مبارزه در هر نقطه ای از جهان که علیه وضع‌ موجود صورت بگیرد، خود به خود مبارز ه ای است با طرح  جهانی سازی. حتا شورشی در یک روستای امریکای لاتین یا درهر کشوری به همان اندازه که محلی و کشوری است به همان اندازه می تواند به منافع سرمایه داری جهانی ضربه وارد کند. امروز مبارزه در ایران برای سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی- که پیش بردن پروژه جهانی سازی را در خاورمیانه بر عهده دارد- به همان اندازه که به رهایی مردم ایران کمک می‌کند، به همان اندازه هم به این روند جهانی‌ سازی ضربه وارد می‌کند.</p>
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top">
<p dir="RTL">
تنها جریان و افرادی که رو به آینده دارند و قدم بعدی این روند را می بینند، می توانند در این مرحله، تأثیر گذار باشند و زمینه رشد نیروی انقلابی را مهیا کنند چرا که شکننده تر دوران حاکمیت ها همیشه دوران گذار است. با اینکه اربابان سرمایه تمام تشکیلات عریض و طویل امنیتی و سرکوب و اهرمهای قدرت را در دست دارند، با این حال در وضعیت شکننده ای هستند.</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="RTL">شرهمیشه به نقطه شروعش باز می گردد. پدید آورنده اش گریزی از آن ندارد. از  شر این روندی که ساخته اند خلاصی نخواهند یافت. اگر تمامی جوامع و انسانها را به آدمک تبدیل کنند- که دارند می‌کنند‌- باز کوچکترین نشانی‌ باعث میشود گروهی به اصل انسانی‌ رجعت کنند، همین رجعت نیروی اندک حیات را بار دیگر به زندگی‌ بشری باز می گرداند.</p>
<p dir="RTL">در نتیجه امروز بخاطر جهانی سازی و انحصاری شدن دانش و تکنولوژی، مقوله ای بنام سنت، تجدد، مدرنیته، پست مدرن، بورژوازی ملی&#8230; وجود خارجی ندارد و در کل به نفع سرمایه داری جهانی محو شده است. وقتی این مقولات وجود خارجی ندارد، بنابراین الگوی &#8221; پیشرفت&#8221;  چه در زندگی شخصی و چه در سرمایه گذاری کلان مملکتی یا باید تابعی از الگوی ساخته شده در دکترین یکسان سازی جهان از طریق یکسان سازی انسان ها باشد یا می بایست در برابر این &#8221; الگو&#8221; مقاومت کرد و به راه دیگری رفت که این در چهارچوب نظام اقتصادی سرمایه داری غیر ممکن است. تنها با مسلح بودن به یک ایدئولوژی انسانی به مثابه نسخه راهگشا در درون انسان هاست که می توان به راه دیگری رفت و کمک کرد تا این روند اهریمنی در این مرحله گذار تاریخی درهم شکسته شود. &#8221;   پس بکوش تا یک موجود انسانی‌ بمانی‌، براستی که اصل کار همین است و این بدان معنا است که محکم، روشن بین و سرزنده باشی‌، سرزنده، به رغم هر چیز و همه چیز، زیرا که ناله کار ناتوانان است. یک موجود انسانی‌ ماندن ، یعنی‌ اینکه اگر نیاز باشد تمام زندگی‌ خویش را برترازوی بزرگ سرنوشت! بیفکنی&#8230;انقلاب پدید می آید، به همان اندازه طبیعی که با زگشت یک زنبور&#8230;&#8221; &#8211; رزا لوکزامبورگ-</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">مسلم منصوری</p>
<p dir="RTL"> می‌۲۰۱۳</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/05/08/%d8%af%d9%87%da%a9%d8%af%d9%87-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b7%d9%84%d9%82-%d8%b3%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رونمایی از کتاب &#8220;انجیرهای سرخ مزار شریف&#8221; در رم- ایتالیا</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/05/06/%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d8%ac%db%8c%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%ae-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%81-2/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/05/06/%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d8%ac%db%8c%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%ae-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%81-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 May 2013 03:55:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات و هنرجهان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1897</guid>
		<description><![CDATA[شیرینی تلاش کودکی برای یافتن یک انجیر رسیده در یک باغ انجیر در شهر مزار شریف با گذر ترسناک و مرگ آور یک هواپیمای جنگنده در هم میشکند.]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><strong>رونمایی از کتاب &#8220;انجیرهای سرخ مزار شریف&#8221; در رم- ایتالیا </strong></p>
<p align="right"><strong>گزارش و عکس: امیر خانپور</strong></p>
<p align="right"><strong><img alt="02.jpg" src="https://mail.google.com/mail/ca/u/0/?ui=2&amp;ik=4555fb1c62&amp;view=att&amp;th=13e6be21c4f7059b&amp;attid=0.3&amp;disp=thd&amp;zw" /> </strong></p>
<p align="right">کتاب &#8220;انجیرهای سرخ مزارشریف&#8221; نوشته ی &#8220;محمد حسین محمدی&#8221; در خانه ترجمه رم با حضور پروفسور پائولا اورساتی ( استاد زبان فارسی دانشگاه ساپینزا رم) ، پروفسور فلیچیتا فرارو (رئیس انتشارات سی و سه پل) ، پروفسور ماریا بیانکا فلیپینی (استاد زبان فارسی دانشگاه ویتربو) و تعدادی از علاقه مندان به زبان و ادبیات فارسی برگزار شد.</p>
<p align="right">شیرینی تلاش کودکی برای یافتن یک انجیر رسیده در یک باغ انجیر در شهر مزار شریف با گذر ترسناک و مرگ آور یک هواپیمای جنگنده در هم میشکند&#8230; .</p>
<p align="right"><img alt="04.jpg" src="https://mail.google.com/mail/ca/u/0/?ui=2&amp;ik=4555fb1c62&amp;view=att&amp;th=13e6be21c4f7059b&amp;attid=0.5&amp;disp=thd&amp;zw" />محمدی متولد سال 1354 در مزار شریف افغانستان و دانش آموخته دانشکده صدا و سیما در ایران است.</p>
<p align="right">این کتاب در 137 صفحه و در قالب 14 داستان مجزا با تم جنگ های پایان ناپذیر افغانستان توسط خانم نرگس صمدی به زبان ایتالیایی ترجمه و توسط انتشارات سی وسه پل در ایتالیا انتشار یافته است</p>
<p align="right">در قسمتی از این مراسم محمد حسین محمدی گزیده ای از اولین مجموعه داستانش را برای حاضرین خواند:</p>
<p align="right">من هم مادر هستم.میخواهم پیش ات درد دل کنم.گپ هایم را به تو نگویم به کی بگویم.ها؟به کی؟ ده سال کم نیست.یک عمر است.از تو دور بودم.حالا که پیدات کردم دوست دارم گپ هایم را تو بشنوی، ها.می گفتم، یک هفته پیش بود.بلال را که آوردند اول گریان کردم، به سر و رویم زدم و رویم را خراش دادم.خب دیگر، چه بکنم؟بچه توته ی جگر است.وقتی آوردنش پایش کبود بود.با یک مشکلا به شفاخانه خواباندیمش.باز هم شیخ حامد.خدا خیرش بدهد.اکر او نبود چکار میکردیم؟چهار روز.از خود خروس خوان تا شام دوید.پیش چه کسانی که نرفت.پای بلال کبود بود، کبودتر شد.امروز هم هوا گرفته</p>
<p align="right"><img alt="01.jpg" src="https://mail.google.com/mail/ca/u/0/?ui=2&amp;ik=4555fb1c62&amp;view=att&amp;th=13e6be21c4f7059b&amp;attid=0.2&amp;disp=thd&amp;zw" />است.شاید بارش شود.گلوله در مغز استخوان بند مانده بود.تا اینجا رسیده بسیار کار کرده&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/05/06/%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d8%ac%db%8c%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%ae-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%81-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهارا /   بهروز عسکرزاده</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b3%da%a9%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b3%da%a9%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Apr 2013 16:18:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار و آگهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1865</guid>
		<description><![CDATA[بهارا                                                                                                                     بهروز عسکرزاده بهارا کی برین بومِ زمستانی نهی گامی که تا این سرزمین هم گیرد از مهرِ تو آرامی؟ بسا سالا که ره پاییم تا بینیم جادویت مگر نشنیده­...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><em><strong>بهارا        </strong></em><em><strong>                                                                                                             </strong></em><em>بهروز عسکرزاده</em></p>
<p dir="RTL"><em>بهارا کی برین بومِ زمستانی نهی گامی</em><em></em></p>
<p dir="RTL"><em>که تا این سرزمین هم گیرد از مهرِ تو آرامی؟</em></p>
<p dir="RTL"><em>بسا سالا که ره پاییم تا بینیم جادویت </em></p>
<p dir="RTL"><em>مگر نشنیده­ ای زین بوم هرگز هیچ پیغامی؟ </em></p>
<p dir="RTL"><em>خزان، یغماگرِ ناسیر پرپر کرده گل­ ها را </em></p>
<p dir="RTL"><em>زمستان نو به نو می­ گسترد هر گوشه ­ای دامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>درون پردود و جان افسرده گریان چشم، مهرت کو؟</em></p>
<p dir="RTL"><em>چه پیش آمد که با این سرزمین همواره دشکامی؟</em></p>
<p dir="RTL"><em>نداریم از تو اندر یاد جز داغ و درفش و خون </em></p>
<p dir="RTL"><em>چرا هرگاه می ­آیی پر از رنجی و بدنامی؟! </em></p>
<p dir="RTL"><em>تو شرمین نیستی زین خاک کاندر سینه­ اش دارد </em></p>
<p dir="RTL"><em>هزاران لاله­ ی نشکفته­ ی پرپر به گمنامی؟ </em></p>
<p dir="RTL"><em>دلازاری بسی دیدیم از سرمای ملکوسان </em></p>
<p dir="RTL"><em>بهارا، آی و درمان کن که تو ما را دلارامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>نمی ­بینی مگر خشکیده ­ایم از سردی دوران؟</em></p>
<p dir="RTL"><em>بیا تا سبز گردد جان که داریم از زمین وامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>چرا از ما گریزانی؟ بیا بنیاد شادانی </em></p>
<p dir="RTL"><em>چروک سالیان بستُر ز پیشانی ناکامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>مگردان رخ ازین افسرده بستان چون به شور آید </em></p>
<p dir="RTL"><em>اگر نوشانی ­اش از باده­ ی خوشخوار خود جامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>گهی از پشت پرده رخ نمایی، بس که شرمینی </em></p>
<p dir="RTL"><em>دگرجا از تو پدرام­ اند و اینجا پاک بدرامی! </em></p>
<p dir="RTL"><em>فروپوشیده سرما چون شبی تاریک̊ هستی را </em></p>
<p dir="RTL"><em>شتابان آی و رخ بنما که آن را خنده ­یِ بامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>شکیبایی برفت از کف، بیا، کز این گزیرت نیست </em></p>
<p dir="RTL"><em>زمستان را نباشد جز بهاران هیچ فرجامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>بهارا نام و ننگت بین عجب در پرده افتاده­ ست </em></p>
<p dir="RTL"><em>ببَر غیرت، هنر بنما ز بهرِ ننگی و نامی </em></p>
<p dir="RTL"><em>خبر آمد که در راهی، چرا لنگانه می ­آیی؟</em></p>
<p dir="RTL"><em> بیا، آغوش بگشودیم، اندر ره نیارامی! </em></p>
<p dir="RTL"><em>کهن شد نقش دیرینه کدر شد رنگ پارینه </em></p>
<p dir="RTL"><em>بزن نقشی نوین بر بوم ما زیرا تو رسّامی.  </em></p>
<p dir="RTL"><em><strong>              </strong></em><em>     اسفند 91 </em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b3%da%a9%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اجرای   &#8220;سرپنتا&#8221; در موزه پیگورینی شهر رم توسط آرام قاسمی . گزارشی از: امیر خانپور – پیروز ابراهیمی</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Apr 2013 01:39:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار و آگهی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1855</guid>
		<description><![CDATA[
به بهانه اجرای پرفورمنس "سرپنتا" در موزه پیگورینی شهر رم فرصتی دست داد تا ضمن تماشای این کار بتوانیم صحبتی هم با کارگردان این اثر داشته باشیم تا با او و کارش بیشتر آشنا شویم.
]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL">به بهانه اجرای پرفورمنس &#8220;سرپنتا&#8221; در موزه پیگورینی شهر رم فرصتی دست داد تا ضمن تماشای این کار بتوانیم صحبتی هم با کارگردان این اثر داشته باشیم تا با او و کارش بیشتر آشنا شویم.</p>
<p dir="RTL">آرام قاسمی در شهر شیراز متولد شده. وی در سال 1378 از دانشکده تئاتر دانشگاه هنر و معماری فارغ التحصیل شده و در سال 1379 در کارگاه بازیگری امین تارخ، دوره بازیگری را پی گرفت. او از سال 1373 در ایران به عنوان بازیگر، طراح صحنه کارگردان و صدا پیشه عروسک در تلویزیون به فعالیت مشغول بوده است.<br />
قاسمی پس از ورود به ایتالیا و در سالهای 2007 و 2008 در مدرسه تئاتر اریکا جوانینی که از شاگردان پینا باوش بوده، هنرآموزی رقص مدرن و رقص در تاتر می پردازد و هم اکنون نیز در حال تحصیل در رشته فوق لیسانس رشته مدیا آرت در آکادمی هنرهای زیبا شهر میلان است.<a href="http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/attachment/1/" rel="attachment wp-att-1858"><img class="alignnone size-medium wp-image-1858" title="1" src="http://mahmag.org/fa/files/2013/04/1-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL">-          این کار چطور شکل گرفت؟</p>
<p dir="RTL">من خانم ماریا لویزا سالس رو از طریق اینترنت میشناختم و میدانستم که ایشان با رقص ایرانی آشنایی دارند و در این زمینه تحقیقاتی انجام داده اند علاوه بر این در خصوص سابقه تحقیقی و فعالیت ایشان در زمینه رقص کلاسیک هندی نیز با خبر بودم. گویا ایشان نیز در اینترنت با من و کارهایم آشنا شده بودند در حقیقت از طریق اینترنت با هم و کارهای هم آشنا شدیم و در سفری که ایشان برای برگزاری یک ورکشاب به میلان انجام دادند با هم ملاقات کردیم و گفتگوی آن ملاقات مصبب تولید این کار شد.<br />
تصمیم گرفتیم که از طریق داستانهایی عامیانه و یا کلاسیک هندی و ایرانی در خصوص عشق و موضوع عشق به شکلی عمیق و از زوایای دید متفاوت کاری مشترک تولید کنیم. پس از ان سرپنتها با تمرینهایی پراکنده که حاصل چند سفر از رم به میلان و یا از میلان به رم بود متولد شد.</p>
<p dir="RTL">-          شیوه کارگردانی شما در این پرفورمنس چه بود؟</p>
<p dir="RTL">در حقیقت از همان ابتدای شروع پروزه با خانم لویزا سالس تصمیم گرفتیم شیوه کارگردانی مشترک و به شکل کار کارگاهی باشد که در طی مراحل متفاوت و حتی بعد از ارتباط با تماشاچی امکان تصحیح و تغییر در آن وجود داشته باشد. این شیوه به ما این امکان را میدهد که اشتباهات کار را تصحیح کنیم و هر لحظه آماده ایجاد تغییرات مفید برای تکمیل کار باشیم .</p>
<p dir="RTL">-          در بخشهایی از کار شاهد الگوی برداشتن دیوار چهارم و ارتباط مستقیم با تماشاگر بودیم که این نمایانگر پیشینه تئاتری شماست.آیا این ارتباط با تماشاگر از نظر خودتان موفق بود؟</p>
<p dir="RTL">بله فکر میکنم در این مرحله از کار ارتباط ملموس و خوب بوده . ولی این ارتباط میتواند در مراحل بعدی عمیق تراز این هم بشود و در تمرینها و صحبتهایی که اخیرا داشتیم هدفمان یافتن راهکارهای تازه ای برای برقراری ارتباطی عمیقتر است.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/2-2/" rel="attachment wp-att-1862"><img class="alignnone size-medium wp-image-1862" title="2" src="http://mahmag.org/fa/files/2013/04/21-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL">-          تم موسیقی هندی صرفا جهت سازگاری با رقص انتخاب شده بود یا در داستان این نیاز وجود داشت؟</p>
<p dir="RTL">داستانهای کار برگرفته از ادبیات مردمی و کلاسیک هند و ایران میباشند داستانهای ایرانی را من انتخاب کردم و داستانهای هندی کار را خانم ماریا لویزا انتخاب کردند . در حقیقت قطعات موسیقی هندی ارتباط تنگاتنگی با رقص و داستانی داشت که خانم سالس بیان و اجرا میکرد در این شیوه از تاتر ورقص هندی که شیوه ای کلاسیک و قدیمی است اشعار موجود در موسیقی که توسط خواننده خوانده میشود به نوعی روایتگر حرکات و داستانیست که رقصنده اجرا و تعریف میکند .</p>
<p dir="RTL">-          نورپردازی بخش مهم و غیرقابل انکار پرفورمنس است.آیا صرفا به علت کمبود امکانات در سالن از نور استفاده نکردید یا در کل این کار وابسته به نور نیست؟</p>
<p dir="RTL">در ایده اولیه و اصلی این پروزه دو عنصر نور پردازی و موسیقی زنده از ایده آل های ما بوده است . ولی باز هم از ابتدای کار تصمیم ما بر آن بود که سرپنتها کاری قابل اجرا برای همه مکانها باشد.و به همین دلیل اولین اجرای کار در یک گالری و دومین اجرای آن در آمفی تاتر موزه پیگورینی رم انجام شدکه از نظر ساختار معماری دو مکان کاملا متفاوت هستند. این کار قابلیت اجرا در فضای باز هم دارد . همانطور که قبلا گفتم شیوه کارگردانی کار به ما این اجازه را میدهد که اگر در اینده بناست در آمفی تاتری مجهزتر کار کنیم و یا اگر اسپانسری داشته باشیم از گروه موزیک و نورپردازی نیز استفاده کنیم ولی به شکل کلی ساختار کار به گونه ایست که کمبود موزیک زنده و نور پردازی به دراماتورزی آن لطمه ای نزد .البته بسیار واضح است که با حضور یک نورپردازی حساب شده و پیرو کار جنبه های دراماتورزی کارتقویت میشود.</p>
<p dir="RTL">3<a href="http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/attachment/3/" rel="attachment wp-att-1861"><img class="alignnone size-medium wp-image-1861" title="3" src="http://mahmag.org/fa/files/2013/04/3-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL">-          آیا رقصها و حرکات بازیگران تماما نمادگرایانه و در برگیرنده مفهوم خاصی بود یا مفاهیم صرفا از طریق دیالوگ بیان میشد و رقصها فقط جنبه نمایشی داشتند؟</p>
<p dir="RTL">رقصها همه در خدمت داستان بودند و طراحی قطعات رقص به شکلی بود که بازیگران نه تنها با کلام<br />
بلکه با بدن نیز داستانها را بیان کنند. در حقیقت ای شیوه همان شیوه ایست که در قرن حاضر ودر غرب پایه حضور رقص در صحنه تاتر بوده است اساتیدی مانند پینا باوش به ما آموخته اند چگونه رقص در فضای تاتر به شکلی آزاد وبدون هر گونه محدودیتی میتواند از شکل تزیینی جدا شود و بدن را راوی قصه کند . البته در کشورهایی مثل هند و ایران و آسیای میانه بسیاری از رقصها روایتگر داستان هم هستند.</p>
<p dir="RTL">-          میزانسن ها بر چه اساسی طراحی شده بودند؟</p>
<p dir="RTL">همه داستانهای موجود در کار از فضای واقعگرایانه به دور بودند به همین دلیل نیز طراحی حرکات و جایگاه بازیگران نیز به شکلی بود که با فضای افسانه ای کار همخوانی داشته باشد.</p>
<p dir="RTL">-          از ویژگی های این پرفورمنس عدم نیاز به فضای خاص برای اجراست که از ضروریات نمایشهای امروز دنیاست.راجع به این مسئله توضیح بدید.</p>
<p dir="RTL">بله کاملا درست است عدم نیاز به فضایی خاص به یک پروزه تاتری این امکان را میدهد که آن کار به هر کجا بخواهد سفر کند تغییر کند و خود را با فضایی تازه وفق بدهد این موضوع در مورد سرپنتها نیز صادق است . البته امروزه روز مشکلات اقتصادی هم عاملی شده است که بسیاری از هنرمندان با زیرکی تمام<br />
کارهایی قابل حمل موجز و بی چیز تولید کنند تا تولید تاتر نابود نشود. ولی این به ان معنا نیست همه کارها باید این گونه ایجاز کلام داشته باشند به عنوان مثال در پروژه روزی که گذشت که در سال 2010 تولید شد و کارگردانی اش به عهده من بود نورپردازی و طراحی صحنه بخشهای اساسی کار شمرده میشوند و اجرای آن کار بدون کاربرد نور و صحنه امکانپذیر نیست. منظورم اینست که اگر مشکلات اقتصادی هنر را موظف به حذف عوامل خویش کند این پدیده زیان بار است ولی وقتی پدیده ایجاز انتخاب هنرمند باشد<br />
و خالق یک اثر بداند که ایجاز نیاز کار اوست اینجاست که ایجاز نقطه قوت کار میشود.</p>
<p dir="RTL">-          و در پایان چه پیشنهادی برای خوانندگان ماه مگ که میخواهند کار تئاتر انجام بدهند دارید؟</p>
<p dir="RTL">فکر میکنم برای ماندن در فضای تاتر این خصوصیات ضروری است اول پیشتکار و پیگیری و خسته نشدن از تکرار تمرینهای لازم، دوم مبادله تجربیات با کسانی که در هر نقطه از این دنیای بزرگ در فضای تئاتر فعالند و عاشق صحنه تئاتر هستند.سوم دانستن این نکته که همیشه چیزهایی برای یاد گرفتن وجود دارد و در فضای تئاتر که همیشه محتاج خلاقیت است همیشه نیاز به تحقیق و دانستن شنیدن و دیدن وجود دارد.</p>
<p dir="RTL">تهیه خبر:</p>
<p dir="RTL">امیر خانپور – پیروز ابراهیمی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/04/08/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقد یا نق / دکتر بیژن باران</title>
		<link>http://mahmag.org/fa/2013/04/05/%d9%86%d9%82%d8%af-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%82-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%db%8c%da%98%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/</link>
		<comments>http://mahmag.org/fa/2013/04/05/%d9%86%d9%82%d8%af-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%82-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%db%8c%da%98%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Apr 2013 03:57:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mahmag</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mahmag.org/fa/?p=1849</guid>
		<description><![CDATA[انتقاد در حیطه هنر، دولت، سیاست منجر به درک بهتر اوضاع شده؛ نکات مبهم را روشن می کند.]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>نقد یا نق</strong></p>
<p dir="RTL">دکتر بیژن باران</p>
<p dir="RTL">دریغا، ما كه خواستيم، زمين را برای مهرباني آماده كنيم، خود نتوانستيم مهربان باشيم. اما شما وقتي به روزی رسيديد كه انسان ياور انسان بود، در بارهٔ ما با رأفت داوری كنيد! برتولت برشت در پاسخ به مک کارتی، سنای آمریکا اُکتُبر ۱۹۴۷</p>
<p dir="RTL">در جامعه ى گذاری انتقاد منصفانه و دقیق پويايى هنر را شتاب می بخشد. ولی فرهنگ انتقاد با آزادی و مسئولیت فردی آغاز می شود؛ یعنی فرد در تغییر باید تحمل انتقاد خود را افزايش دهد. این دنباله آموزش مدرسه ای است تا انتقاد همچون دروس تازه با لحن خردگرا مستقل از عاطفه جابیافتد.</p>
<p dir="RTL">نقد روش تحلیل نظامند گفتمان نوشتاری یا شفاهی می باشد. نظر در باره یک هنرمند یا اثر هنری می تواند چند لحن داشته باشد: باتعصب، مغرضانه، مداحی، نان بهم قرض دادن. نقد بیان خواست تغییر وضع موجود بنا به اصول جهانشمول، تبیین شگردهای نوین در اثر، قیاس مولف/ اثر با معاصران و گذشتگان باشد. نقد می تواند در باره امور مختلف باشد: سیاسی، ادبی، هنری، ورزشی، فرهنگی، اجتماعی.</p>
<p dir="RTL">نق بیان کردن نظرات منفی از گلایه تا فحاشی در باره موضوعی است. نق نظر دادن است که یک هنرمند با اقتدار هنری ولی خارج از تخصص نقد یا حیطه های خارج از مهارت خود در باره دیگران نظر می دهد. علل نق بَرخوردن، عصبانیت، رنجیدگی، غیض، تعصب، اغراض، سوء تفاهم، جریحه دار شدن غرور، رقابت، حسادت، افسردگی، وسواس، پرخاشگری، قلدری می توانند باشند. لذا نقد از اصول عینی و نق از عواطف فردی پیروی می کنند.</p>
<p dir="RTL">انتقاد 3 عنصر نقاد، نقد، طرف نقد دارد که شامل ضروریات و الزامات می باشد. ضروریات در برگیرنده استدلال، عینیت، برخورد کارشناسی بوده؛ الزامات تابع لحن نامغرضانه، انصاف، عدم تخریب شخصیت، فصاحت بیان می شود. نقد عمدتا با عدم ایقان همراه بوده؛ از اظهارات مطلق، نهایی، بی برو برگرد، 100% صحت یا سقم، این یا آن فاصله می گیرد.</p>
<p dir="RTL">نقاد نبايد نظرش را نهایی قلمداد کند؛ آماده باشد برای تعامل، پذیرش اظهارات ديگر، گوشیدن به نظر مقابل. طرف نقد می تواند از همگنان، در قدرت، گذشتگان باشد. پاسخ نقاد می تواند سرکوب دولتی، سکوت مرده یا انتقاد جدید هواداری، شماتت دیگران باشد.</p>
<p dir="RTL">نقد ادبی-هنری را می توان به 3 بخش تقسیم کرد: عینی بیطرفانه، غیرکارشناسی مداحانه، عاطفی مغرضانه. نقد اصولی منصفانه آثار هنری را با معیارهای علمی، عینی، جهانی محک می زند؛ برای آموزش و توضیح هنر مفید است. نقاد باید با اصول نقد هنری-ادبی آشنا باشد. مداحی در واقع حمایت وضع موجود است. در مقابل، نقد خواست تغییر وضع موجود است؛ نه همسو با مرکز قدرت و سنت.</p>
<p dir="RTL">نقد عاطفی بیانگر آسیبشناسی پرخاش/ خاکساری است. ذم طرف مورد نقد، بعلت رنجش و دق دل می باشد. نقد همراه با هتاکی، جنجال رسانه ای، فحاشی گذارا- از دید تاریخی بیاثر است. می توان ذم را نق فردی یا نظر شخصی مغرضانه دانست. مدح معمولا برای نفع حاضر یا آتی انجام شده؛ شبیه تبلیغ یعنی غلو در برخی صفات می باشد. انتقاد با عيب جويى، اغراض، لیچارگویی برای برخی زننده بوده؛ ممکن است دق دل نقاد را خالی می کند؛ ولی طرف مقابل حالت دفعی یا کینه توزانه مى گیرد.</p>
<p dir="RTL">نقاد با نیت خيرخواهانه نباید به تخريب شخصیت، توهین به طرف مقابل، مخدوش کردن رئوس موضوع بپردازد. انتقاد تخريبى، نامنصفانه، فحاشانه برخی را از نقد هراسان می کند. نقد مداحانه گاهی اشمئزاز، فرصت طلبی، حفظ شرایط موجود تولید می کند. در خاور میانه دولتمردان میانه خوبی با انتقاد ندارند، ولی در غرب رسانه آزاد منبریست برای ارایه آرای گوناگون که تا دانشگاهها هم کشیده می شوند. گاهی انتقاد تخريبى، نامنصفانه، تهاجمی نکاتی آموزنده با برهان خُلف دارند.</p>
<p dir="RTL">مکاتب، سبکها، شیوه ها، نظریه های نقد جهانی و کاربرد شان در شعر، داستان، فیلم، نقاشی، موسیقی در دبیرستان، دانشگاه، کارگاه تدریس می شوند. گذار فرهنگ جامعه از استبداد پدرسالاری به شفافیت مدرن با احترام به فردیت از طریق سوادآموزی، رسانه های ماهواره ای، اینترنت، خواندن کتابها، بحث در محافل، شرکت در همایشها، سفر به غرب تسهیل می شود. این محملها انتقاد پذیری در جامعه را گسترش می دهند.</p>
<p dir="RTL">در فلات بخاطر فرهنگ مرجع شیعی، مدح سلطانی، زعیم پدرسالاری- آسیب شناسی عارضه های منفعلی-تهاجمی نقد عمدتا با 3 عنصر نقلی، آفرین، نفرین عجین است. این اختلالات روانی در فرد اند که در مقابل آتوریته خاکساری کرده؛ در خفا یا به زیردستان تهاجمی، با پرخاش، موهن واکنش نشان می دهد. پس این عارضه پاسیو- اگرسیو واکنش فرد به وضع فعلی، بخاطر خاطرات وضع گذشته، می تواند خاکسارانه یا پرخاشگرانه باشد.</p>
<p dir="RTL">در عنصر نقلی، شک و خلاقیت گوینده حذف می شوند؛ فرهنگ با نقل قول از اسلاف در جا می زند. برخورد نقلی گل هم کردن گفتاوردها بدون تحلیل، ارزیابی، علت/ معلول یابی– صرفا با نقل قول از مراجع عمدتا موافق یا مخالف برای کوبیدن در یک حوزه خاص می باشد.</p>
<p dir="RTL">اعتقاد منقد به متافیزیک او را به دعا/ آق می کشاند تا با کلام مقولات سعد/ نحس را بر صاحب اثر هنری نازل کند. البته عنصر عاطفی تملق/ توهین، مدح/ ذم، ستایش/ فحش هم چاشنی نقد می شود. هر 3 نوع نقد اغلب در چنبر تعارفات و ایهامات بیان می شوند. در نقد عاطفی عقاید در سطح زبان غلو شده می مانند؛ به واقعیات توجه نمی شود.</p>
<p dir="RTL">انتقاد بررسی، ارزیابی، تفسیر یک قطعه ادبی یا هنری تعریف شده. منقد باید با نظریه های نقد، سبکها، مکتبهای ادبی-هنری آشنا باشد. در ادبیات، نقد کاربرد نظریه نقد ادبی در مورد یک مقوله ادبی است. نظریه های نقد ادبی با اصول جهانشمول علوم انسانی زبانشانسی، روانشناسی، جامعه شناسی همراهند تا سبکها را از نظر تکنیک، معیارهای زیبایی، مکتبها در جامعه بررسی کنند.</p>
<p dir="RTL">دبیرستان، دانشگاه، کارگاه نظریه های نقد ادبی را تدریس می کنند. در نشریات حرفه ای کاغذی مانند مجله بخارا و مجازی مانند پایگاه دیباچه، نقدها ارایه می شوند. در خاور میانه آثار نقد ادبی مانند کتاب البدیع و سبک شناسی بهار رایج اند.</p>
<p dir="RTL">دکتر براهنی، دکتر کدکنی، دکتر کاووسی، م بهارلو، ع قره باقی آثار ارزنده ای در نقد ادبی-هنری پدید آورده اند. مصاحبات گلستان نمونه های نق هنرمند شرقی است که به زمین و آسمان بد و بیراه نثار می کند. یک نمونه از فرهنگ نق در خاور میانه در حوزه سیاست، برچسب مزدور خارجی زدن به یک فرد دیگر است. در دهه 20ش احسان طبری، پس از انشعاب، خلیل ملکی را &#8220;خائن و جاسوسی خواند که سرانجام به زباله‌دان تاریخ افتاد.&#8221; نظرات مداحانه در شعر کلاسیک فراوان اند؛ القاب مداحانه هم در عصر قاجار و پهلوی بعرش رسیدند.</p>
<p dir="RTL">در عصر روشنگری این آثار رایج بودند: کتاب نقد داوری کانت، رساله نقد پوپ، نامه های زیباشناسی شیللر. در سده 19م دفاع شعر شللی، فلسفه هنرهای زیبای هگل، اصول شعرشناسی پو، کارکرد نقد در زمان حاضر آرنولد، نقد ایده الوژی مارکس، تکامل ادبیات مالارمه، هنر چیست تولستوی را می توان نام برد. در سده 20م نظریه های نقد ادبی با جامعه شناسی و ساختار/ کارکرد مغز انسان تقاطع کرده، این آثار آفریده شدند:</p>
<p dir="RTL">نویسندگان خلاق و اوهام فروید، درس زبانشانسی عمومی سوسور، بررسی ساختار اسطوره لوی-شتراوس، هنر بمثابه تکنیک شکولوفسکی، هاملت و مسایلش الیوت، رابطه روانکاوی با شعر یونگ، حماسه و نوول باختین، شعر و فکر تجریدی والری، آثار لاکان، لوکاس، چامسکی، درریدا، بارت، فوکو، کریستووا، ادوارد سعید، برتون.</p>
<p dir="RTL">نظریه ادبی بمعنی بررسی نظامند و شیوه های تحلیل ادبیات با نظریه نقد ادبی بمعنی تحلیل، مطالعه، ارزیابی، تبیین اصول عام برای واشکافی ادبیات فرق دارد. البته هر نظریه 4 امر را مداقه می کند: خود اثر، هنرمند خالق آن، جهان بازتابیده در آن، مخاطب اثر. ایگلتون متولد 1943 در انگلیس، نقاد و نظریه پرداز 40 کتاب شامل مقدمه بر نظریه ادبی 1983، ایده الوژی زیباشناسی 1990، اوهام پسامدرنیزم 1996 نشر کرد. او نقد ادبی، ادبیات قیاسی، ژانرهای ادبی، تاریخ کتاب، سنت شعر را بررسی کرد.</p>
<p dir="RTL">مکاتب نظریه ادبی بقرار زیرند: زیباشناسی، پراگماتیسم آمریکایی، بررسی فرهنگی شناخت، بررسی ادبی داروینی، ساختارزدایی، جنسیت، فرمالیزم، مارکسیزم، مدرنیزم، تاریخیگرایی نو، پسا استعماری، نقد نو، روانکاوی، کوییر، نقد واکنش خواننده، فرمالیزم روسی، نشانه شناسی، ساختارگرایی، نقد زیستی.</p>
<p dir="RTL">جامعه باید به مرحله ای از رشد فرهنگی برسد تا انتقادپذیری، احترام به آرای دیگران، حقیقت ورای عقیده شخصی جا بیافتد. در جوامع پدرسالاری، عشیره ای، پیشامدرن- روحيه انتقادپذيرى، خردگرایی، شک در اقوال ماضی، مشاوره با همگنان، فرهنگ انتقاد در اعضاء ضعیف می باشد. روحیه انتقادپذیری در اقلیتی ناموجود بوده؛ با رگه های فرصت طلبی و سپس استبداد همراه اند. باید توجه کرد که روحیه استبدادی پیشامدرن در نقاد هم بروز می کند.</p>
<p dir="RTL">گاهی انتقاد نقاط ضعف فرد، نهاد، سازمان، حزب، دولت را برملا می کند که منجر به تعقل و یافتن راههای پيشرفت و پويا می شود. در اینجا 2 برخورد دیده می شود: 1- فرد بى نياز از نقد، نقطه ضعفى در خود نمی بیند؛ لذا درجا میزند. گاهی خود-بزرگ بينى مخل پذیرش انتقاد می شود. 2- فرد با تعقل به انتقاد به یافتن راههای بهبود می پردازد.</p>
<p dir="RTL">فرهنگ انتقاد وقتی در جامعه آغاز می شود؛ نیاز به شرایط بهینه ساز دارد تا تجربه طولانی، تمرین مکرر، امنیت نقاد با قوانین مربوط پدید آیند. نقد فرهنگ موعظه یکسویه را تبدیل به گوشیدن، تعقل، شک، پاسخگویی همگانی می کند. در جوامع پیشامدرن تجربه نقد، ابراز نظر، انتقاد از شرایط موجود، مسئولیت پذیری زعمای قوم در حال شکل گیری اند.</p>
<p dir="RTL">وجود دول پیشرفته هم 2 تاثیر پیشرو بوسیله سازمانهای مترقی بشردوستانه مدرن و منافع نهادهای سودجو دارد. گاهی رسانه ها مشکلات مردم عادی را مطرح می کنند. این حرف ها غیرمستقیم نقد اوضاع موجود می باشند. گاهی این نظرات مخالف همدیگر بوده؛ پاسخها پرخاش و آتشبار می شوند.</p>
<p dir="RTL">در سده 20م اثر هنری با رویدادهای اجتماعی و مکاتب در دیگر کشورها تاویل می شدند. در نقدهای این سده تنها به گفتار فرد و گاهی حوادث اجتماعی برخورد می شد. با نضج روانشناسی، تکامل انواع، ژنتیک، عصبشناسی- اکنون نقد به کنه هنرمند می پردازد. نقد جدید اثر هنری &#8211; در راستای شخصیت، خصوصیات فردی یا نوعی، ویژگی های بومی، محلی، خانوادگی، شخصی هنرمند مانند اختلالات روحی و اعتیاد- را می شکافد. زیرا آثار هنری، قطعات ادبی، سبک بیان &#8211; همه تبیناتی هستند که بخشهای دیگر ذهن هنرمند را در لفافه ارایه می دهند.</p>
<p dir="RTL">برای نقد نوین نیاز به آموزش آثار علمی در باره مغز ضروریست. در سده 21م رابطه ذهن هنرمند، مخاطب، منقد با متن هنری ـ ادبی واشکافی می شود. تاثیر وراثت، خانواده، اجتماع بر تجربیات هنرمند بررسی می شود که این تاثیر خلاقانه با تخیل و مهارت در ادبیات و هنر تبلور می یابد. یک شرح حال/ بیوگرافی نویس کودکی، نوجوانی، سالمندی هنرمند را در نظر می گیرد. در فرهنگ پیشامدرن فردیت مهم نبوده، بیشتر در مورد نظرات نوشته می شد تا خود فرد. از اینرو در قرون وسطا حدیث نفس/ اتوبیوگرافی تابو/ حرام بود.</p>
<p dir="RTL">توجه به یک اثر بخاطر آشنایی، کنجکاوی، غریزه، نوبودن، توصیه دوستی می باشد. برخورد به یک اثر 2 واکنش در مخاطب پدید می آورد. 1- فهم اطلاعات خنثی مربوط به حافظه کلامی، حسی، اپیزودیک. کلام 2 جزء عمده کودکی/ گویش محاوره و نوجوانی/ زبان ادبی دارد. حافظه حسی 3 جزء عمده بصری/ نوری تا 95% اطلاعات ورودی به مغز، شنوایی/ صوتی/ مکانیکی، بویایی/ شیمی دارد. 2- تحریض به عاطفه مربوط به نام مولف، خود اثر، افراد جنبی/ القایی، جنسیت مخاطب/ موضوع. عاطفه مجموع احساسات مانند نوستالژی، غربت، شوق و محرکات مانند اشمئزاز، خشم، ترس، غم، شادی می باشد. پس وقتی شاعری دکلمه می کند؛ مخاطب به مفاهیم مستتر در شعر و عواطف حضوری شاعر واکنش دارد.</p>
<p dir="RTL">لذا منقد هم بنا به مهارت و اطلاعات در برخورد به این 2 واکنش اطلاعاتی و عاطفی مطلبی می نویسد. برای نمونه، وقتی عکسی از ونوس عصر حاضر ایتالیا، مونیکا بلوچی دیده می شود اطلاعات در باره موضوع ترابری می شود. نیز معیارهای زیبایی حافظه حسی فعل انفعالات درونی زیر را باعث می شوند: ترشح خفیف/ شدید هورمونهای غدد جنسی مذکر درونریز به جریان خون، تاثیر روی برخی اعضای بدن مانند گرمی پوست، ضربان قلب/ تنفس، تعریق کف دست، تورم. غدد جنسی بقرار زیرند: بیضه مرد، تخمدان زن، پیتویتری در مغز، هیپوتالموس، تایروید، کلیوی/ ادرینال، اندوکراین.</p>
<p dir="RTL">زیگموند فروید روی گفتار در فرمول پندار، گفتار، کردار زرتشت تاکید می کند: حقیقت انسان در آنچه اظهار میدارد نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته هایش، بلکه به ناگفته هایش گوش کن. كلمات قدرت اعجاب انگيزي دارند. هر یک از آنها می توانند بزرگترین خوشبختی یا عمیق ترین ناامیدی را به ارمغان بیاورند. آنها می توانند دانش را از معلم به شاگرد انتقال دهند. واژه ها سخنران را قادر می سازند كه مخاطبان خود را متقاعد ساخته؛ تصميم های خود را به آنها ديكته كند. کلمات برانگیزاننده قوی ترین احساسات و سرچشمه همه اقدامات بشرند.</p>
<p dir="RTL">در نوجوانی شبکه اعتقاد در کورتکس پایدار و همیشگی می شود. با تبلور شخصیت- زاده مواد موروثی و تجربیات محیطی- عقيده فرد در مغز حک می شود. شبکه عصب جایگاه اعتقاد، جدا از شبکه منطق و مشاهدات، به ترشحات برخی غدد مربوط به غریزه و محرکات لیمبیک تحریک شده، رفتار و گفتار تغییر می دهد. باور در فاصله وصل 2 عصب/ سیناپس یک شبکه عصب ضبط می شود؛ نه در خود یاخته های عصب این شبکه- برخلاف واحد حافظه 0/1 رایانه.</p>
<p dir="RTL">وقتی یک عقیده برای فرد به اعتقاد تبدیل شد؛ در چالش این عقیده 2 واکنش ظاهر می شوند. اقلیتی از چالش عقیده خود نهراسیده؛ نوگرا، پذیرای حقیقت، خواهان صحت و سقم، شک به اقوال گذشتگان، گاهی خواهان عدالت هم می شوند. اقلیت دیگر عقاید متحجر خود را تغییرناپذیر، تغییر جامعه را نپذیرفته؛ با پرخاش، تعصب، غرض به مسایل نو می نگرند. آنها مرز خودی/ دیگری جهان خود را به سفید/ سیاه تقسیم می کنند. اکثریتی در بین این 2 نهایت با ادامه زندگی مدارا پیشه می کنند.</p>
<p dir="RTL">بهرجهت شخصیت عنصر مهمی در یک فرد در اجتماع است. این شخصیت است که بیان افراد و هنرمندان را از هم متمایز می کند. البته شخصیت مقوله پیچیده ایست که از یک طرف با شبکه های کورتکس، غرایز، منافع، استعداد، انگیزه، خلاقیت، تخصص، برنامه ریزی، پشتکار، دهها مقوله دیگر مرتبط است.</p>
<p dir="RTL">از طرف دیگر بنا به فروید، فرد گاهی آن را در ظاهر و هنرمند در آثارش استتار می کند. پس بخش عمده نقد ادبی چند دهه گذشته، روی روانشناسی شخصیت و عارضه های دماغی- در تخالف با آغاز سده 20م بر بستر رویدادهای اجتماعی- تکیه می کند.</p>
<p dir="RTL">شخصیت عمدتا به 2 گروه تقسیم می شود: برونگرا، کنجکاو، نودوست یا درونگرا، تابع مناسبات موجود، محافظه کار. شخصیت برونگرا برای تجربه جدید انتقاد پذیر است. گروه برونگرا انتقاد را محرک اندیشیدن و رسیدن بفکرهای جدید دیده؛ اعتماد به نفسشان افزایش می یابد. فرد درونگرا با حراست از سنت و اعتقاد خود، به تجربه جدید و انتقادپذیری حساسیت دارد. لذا انتقاد با برافروختگی و پرخاش- چه در صیانت نفس چه در هجمه به طرف- همراه می شود. گروه درونگرا بهنگام انتقاد شان، احساس خفت کرده، احترام خود را در خطر دیده، موضع دفاعی/ تهاجمی به انتقادکننده مى گيرند.</p>
<p dir="RTL">مباحث شخصی در عرصه نقد ادبی علل پیدایش هنر را توضیح می دهند. البته نظرات چند نقاد از زوایای گوناگون در کلیت به ارزیابی شخصیت هنرمند، آثار او، تاثیر در جامعه، تدریس سبکها، قیاس با دیگر هنرمندان کمک می کنند. در غرب ژانر بیوگرافی/ شرح حال، مموار/ خاطرات، اتوبیوگرافی/ حدیث نفس پدید آمده؛ در خاورمیانه هنوز این ژانر گسترش نیافته است.</p>
<p dir="RTL">عنصر عادت، یعنی تکرار یک کنش و سپس رفتار اتوماتیک وار، هم مهم است. گاهی عادت خود عامل مزیت می باشد. برای نمونه: فرد به شعر فروغ یا کلاسیک عادت کرده؛ پس این شعر توجه او را در هر موقعیتی جلب می کند. حساسیت هم با ویرش، وسواس، ابسشن همراه است که توجه فرد را به یک فکر معطوف می کند. عدم کنترل تنظیمگرهای فکری ذهن هم به اعتیاد به مواد با ترشحات هورمونی شبیه است.</p>
<p dir="RTL">روشن است که هنر 2 وجه عمده دارد- تداوم سنت و ارایه نو. نقد اولی ایرادگیر تقلید نعل بالنعل می باشد؛ ولی نقد نوگرایی شدیدتر و مشکلتر است. ایراد به بدایع و بدعتهای نیما بوسیله سنت گرایان با معیارهای قدیمی شدیدتر بود. ولی واشکافی نوآوریهای نیما مشکل تر بوده؛ زیرا نیاز به علوم انسانی جدید داشته تا خلاقیت و تخیل نیما را حلاجی کند.</p>
<p dir="RTL">آیا هنر فقط به خاطرات نقب می زند؟ لهجه و موسیقی در کل به حافظه کودکی از آنها در فرد بستگی دارند. علاقه فرد به موسیقی اتنیک مربوط به خاطرات کودکی است. ولی هنرمند با خلاقیت و تخیل، نوگرایی هم می کند. او از دهلیز خاطرات لحظه بارقه در فضای خلود قرار می گیرد. با نوستالژی به انگیزه خود دقیق می شود. با مهارت نوگرایی را هم در اثر هنری وارد می کند. پس نوستالژی و نوگرایی- یک چشم به گذشته یک چشم به آینده- مصالح هنرند.</p>
<p dir="RTL">آیا یک قطعه هنری-ادبی برای تفریح چند ساعته است؛ یا برای پرستش دهه های بعد؟ چه ارزشی برای حظ، سیرتکاملی، مقایسه موردی با اقلام جهانی امروز- یک فیلم یا کتاب 50 سال پیش دارد؟ چه باعث می شود که جذبه به یک اثر در نسلهای بعدی تکرار می شود؛ مثلا خواندن بوف کور؟ چرا نویسندگان زیادی به آرشیو فرهنگ می پیوندند؟ چرا قطعات ویگن هنوز طرفدار دارند؟</p>
<p dir="RTL">در جوامع پیشامدرن خلاقیت نقد هنوز برای جایزه کافی نیست. ولی نقد ادبی/ هنری با جایزه پولیتزر از 1970 آغاز شد؛ در دروس دانشگاهی غرب هم گنجانده می شود. معمولا جایزه فرهنگی را یک ثروتمند خیر و گروهی فرهیخته برای قدردانی از آثار و افراد هنری راه می اندازند. در فیلم، ادبیات، روزنامه نگاری، هنر، معماری با جایزه Pritzker- جایزه های گوناگون جهانی و ملی به آثار برگزیده داده می شوند.</p>
<p dir="RTL">در فرهنگ پیشامدرن، تراژدی این جاست که رفتار آتی 2 طرف ثنویت نقاد و خالق اثر تا آخر عمر، در ذهن آنها حک شده؛ قابل تغییر نیست. یعنی اثر این ثنویت در حافظه دراز مدت 2 طرف تا پایان عمر می ماند. در مخیله هنرمند تقاص برای ذم نقاد پرورش می یابد. پس از مدح بوسیله نقاد در دور اول؛ انتظار ممدوح، مدح بیشتر در دور بعدی است- تا جاییکه خیلی زود طرف مدحشده به عرش اعلا رسانده می شود.</p>
<p dir="RTL">در حالیکه در جهان مدرن واقع بینی، مدارا، گذشت، اغماض جای غلو، تعارف، تقاص، تلافی، انتقام را می گیرند. پس از انتقاد، در دور بعد، 2 طرف ماجرا با هم برخورد مدنی دارند. مانند 2 رقیب انتخاباتی افشاگر که پس از انتخابات فرانسه یا آمریکا با هم رابطه سیاسی برقرار می کنند.</p>
<p dir="RTL">عدم مقبولیت آثار یک هنرمند در جامعه، گاهی او را به ابراز نظرات مغرضانه در باره دیگران وامیدارد. حرفهای خودشیفته، سطح نازل اطلاعات ادبی، حرف مفت در باره روشنفکران و مبارزان- فقط در محافل راست ارایه می شوند.</p>
<p dir="RTL">انتقاد در حیطه هنر، دولت، سیاست منجر به درک بهتر اوضاع شده؛ نکات مبهم را روشن می کند. نقد به شفافیت در جامعه در سطح کلان کمک می کند تا راههای شکوفانی استعدادهای فردی هموار شوند. انتقاد در جامعه از نفوذ برخی عناصر محیل و کلک برای دست اندازی به ثروت مردم جلوگیری می کند.</p>
<p dir="RTL">منابع. نقدهای ع قره باقی، م بهارلو  http://www.dibache.com/ . ‏2013‏/01‏/24</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mahmag.org/fa/2013/04/05/%d9%86%d9%82%d8%af-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%82-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%db%8c%da%98%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
