Viewing all posts under داستان
مرد سر را از روی میز بلند کرد و با انگشت کوچک در سوراخ گوشش فرو برد. چشمانش اندکی بهم آمد، همانند مزه مزه کردن یک احساس
read moreبی نام /صمد بهرنگی01/28/13
از تیغ آفتاب تا تنگ غروب کار و زحمت، چیزی که بهت می رسد آش کشک با یک تکه نان بیات. خوب باشد!
read moreپشیمانی/ رضا بی شتاب04/25/12
همیشه از کنارِ هم می گذریم ولی چیزی نمی گوییم؛به هم نگاه می کنیم، حالا گیرم زیر چشمی و دزدیده
read moreمنوچهر احترامي12/06/11
د تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان .....
read moreسرزده11/18/11
نویسنده: ترانه جوانبخت سیما نامزد بهروز را در خانه کدخدا دفن کردند. مادر سیما این طور خواسته بود. وقتی بهروز به سنگ قبر مینا دست کشید
read moreخانه برای فروش11/13/11
رضا بی شتاب - چراغِ این خونه همیشه روشن بود؛ خواب و بیداری نداشت؛ همیشه روشن بود
read moreصورتِ شیر و دلِ موش09/16/11
رضا بی شتاب ز گفت یابو! من اسبی سرکش بودم، شیهه که می کشیدم مردم لذت می بردند و غوغا می کردند
read moreشکایت/ داستان کوتاه09/15/11
.مرد با یک حالت تهاجمی بسوی ما که در قسمت اداری مطب ایستاده بودیم آمدو بلا فاصله / نوشته ی مهناز بدیهییان
read moreمحبوبه موسوی08/12/11
- حالا اگه میخوای بری برو، فقط یک کمی واستا تا ازت غربت طلبی کنم پسر، شاید دفعهی دیگه که آمدی زیر خاک بودم.
read moreحسین طوافی05/16/11
نامه ی شازده 28 آبان 1325 خورشیدی ، روزی که قرار بود با کشتی ِ بریتیش سیلورز از بندر عباس راهی مسقط و از آنجا با کشتی دایموند آو د...
read more
